‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲

ساعت ۵ که قرار بود، فرا رسید. داناوان، ملیندا و دامیان با هدایایی گران‌قیمت و بسیار مجلل وارد سالن شدند. لوید، یور، ویوری و آنیا برای خوش‌آمدگویی به استقبال آن‌ها رفتند.
داناوان (با لبخندی باوقار): از دعوت شما سپاسگزاریم، جناب لوید.
لوید: خوش آمدید، خوش آمدید.
در همین لحظه، داناوان با نگاهی به آنیا، لبخند زد و به آرامی موضوع نامزدی را در میان حرف‌ها مطرح کرد.
آنیا (در حالی که موضوع را کاملاً متوجه شد): ...!
صورت آنیا به سرعت مثل گل سرخ قرمز شد. او نمی‌توانست به چشم‌های دامیان نگاه کند. او از شدت خجالت و کمالاتی که از این موضوع در ذهن داشت، می‌خواست زمین دهان باز کند.
صحبت‌ها شروع شد، اما برای آنیا، زمان از حرکت ایستاده بود و تنها صدای تپش قلبش را می‌شنید.

در میانه‌ی مهمانی، دختر خدمتکار که پنهانی دامیان را زیر نظر داشت و به او علاقه‌ی زیادی داشت، با دیدن نگاه‌های دامیان به آنیا، دچار حسادت شد. او در حین عبور از کنار آنیا، به طور "تصادفی" برخورد کرد.
دختر خدمتکار: اوه! ببخشید خانم آنیا، دستم لغزید!
اما او با دقت زیادی به قسمت بالایی بلوز آبی آنیا ضربه زد و باعث شد لکه‌ای ناخواندنی روی آن ایجاد شود.
آنیا (با شوک و بغض): نه! بلوزم!
او با چشمانی پر از اشک به سمت اتاقش رفت تا خود را از دید بقیه پنهان کند. دامیان که متوجه اتفاق شده بود، بدون معطلی از جمع جدا شد و به دنبال او رفت.
دامیان (در حالی که در را آرام می‌زد): آنیا؟ اجازه بده وارد شوم. من می‌دانم چه اتفاقی افتاده.
او با مهربانی به آنیا کمک کرد تا خودش را جمع و جور کند و او را به داخل اتاق هدایت کرد تا در آرامش باشد.

آنیا و دامیان بعد از مدتی، دوباره به سالن بازگشتند اما فقط برای صرف شام کوتاه. بعد از آن، بزرگ‌ترها در حال بحث‌های جدی بودند و آنیا و دامیان که نیاز به فضای خصوصی داشتند، به اتاق آنیا رفتند.
آنیا (با صدایی آرام): دامیان، ممنونم که کمکم کردی. من واقعاً نمی‌دانم چه باید بکنم.
دامیان: لازم نیست الان چیزی بگویی. فقط بدان که من هم در این موقعیت هستم.
آنیا: این موضوع نامزدی... خیلی بزرگ است.
دامیان: درست است، اما من نمی‌خواهم این‌طور باشد که انگار مجبور هستیم. من می‌خواهم این اتفاق از روی انتخاب باشد.
آنیا در میان این صحبت‌ها، احساس کرد که دامیان تنها کسی است که واقعاً درک می‌کند او در چه دنیایی قرار دارد.

وقتی وارد اتاق شدند، آنیا در حال چرخیدن برای پیدا کردن یک دستمال بود که ناگهان پایش به لبه‌ی فرش گیر کرد و به سمت جلو مایل شد. دامیان که سریع واکنش نشان داد، سعی کرد او را بگیرد، اما در نتیجه هر دو با هم روی زمین و روی مبلِ بزرگ اتاق آنیا افتادند.
آنیا (با لکنت و سرخ شدن): اوه! ببخشید... من واقعاً معذرت می‌خواهم!
دامیان (در حالی که سعی می‌کرد نفسش را تنظیم کند): نه، مقصر من بودم، من نباید آنقدر سریع حرکت می‌کردم.
آن‌ها مدتی در همان وضعیت نشستند، تا اینکه بالاخره خودشان را جمع و جور کردند. با شرمندگی روی مبل نشستند.
دامیان: آنیا، بیا فقط... بیاییم درباره‌ی چیزهای دیگر صحبت کنیم. فراتر از این همه فشار.
آنیا (با لبخندی کمرنگ): بله
آن‌ها در سکوتِ مبل، به صحبت‌های آرام و بی‌پایان ادامه دادند، در حالی که بیرون از اتاق، دنیا در حال تغییر کردن بود.
دیدگاه ها (۰)

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۳ آنیا و دامیان به...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۴دامیان: آنیا، نگرا...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۱‌فلش بک به صبح مهم...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۰‌در شب قبل از مهما...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۹‌فلش‌بک - خاطرات ۱۴...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط