ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.7 
(روایت از زبان ا.ت)

---

بعد از پیک‌نیک برگشتیم خونه. هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد و همه خسته به نظر می‌اومدن. من رفتم مستقیم به اتاق خودم. در رو بستم، کفش‌هام رو درآوردم و افتادم رو تخت. هنوز طعم اون آبنبات توت‌فرنگی تو دهنم بود و هدفونی که جونگ کوک بهم داده بود رو حس می‌کردم تو گوشم.

(تو دلم) 
+ چرا این پسر این‌قدر عجیبه؟ یه لحظه سرد و خشک، یه لحظه هدفون می‌ده و آهنگ پخش می‌کنه. نمی‌تونم بفهممش.

بلند شدم و رفتم حموم. آب گرم آرومم کرد. وقتی اومدم بیرون، موهامو با حوله خشک کردم و یه هودی گشاد و شلوار راحتی پوشیدم. گوشی‌مو برداشتم و رفتم پایین. تو نشیمن بزرگ، پدرم و پدر جونگ کوک هنوز داشتن حرف می‌زدن. مامان‌ها هم روی کاناپه نشسته بودن و فیلمی رو شروع کرده بودن.

من یه پتوی نازک برداشتم و رفتم گوشه کاناپه دیگه نشستم. جونگ کوک هم اون‌طرف‌تر، روی یه صندلی تک‌نفره نشسته بود و به گوشی‌ش نگاه می‌کرد. حتی سرش رو هم بلند نکرد وقتی وارد شدم.

فیلم شروع شد. یه فیلم اکشن قدیمی بود که پدرم خیلی دوست داشت. من بیشتر به نور تلویزیون و صدای خنده‌های گاه‌به‌گاه مامان‌ها توجه می‌کردم تا خود فیلم. گاهی نگاه می‌کردم به جونگ کوک. اون کاملاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسید. نه لبخند می‌زد، نه اخم. فقط انگار منتظر تموم شدن شب بود.

نیمه‌های فیلم، مامانم بلند شد که پاپ‌کورن بیاره. من هم بلند شدم که کمکش کنم. تو آشپزخونه، مامانم آروم گفت:

(مهربون) 
+ اون پسر جئون خیلی کم‌حرفه، نه؟ ولی به نظرم بد نیست.

من فقط شونه بالا انداختتم و ظرف پاپ‌کورن رو گرفتم. وقتی برگشتیم، جونگ کوک هنوز همون‌جا بود. ظرف رو گذاشتم وسط میز و برگشتم سرجام.

چند دقیقه بعد، جونگ کوک از جاش بلند شد. بدون اینکه به کسی نگاه کنه، رفت سمت راه‌پله. احتمالاً می‌خواست بره اتاق مهمون. من نگاهش کردم تا وقتی که از دیدم خارج شد. هیچ احساسی تو صورتش نبود. فقط یه پسر خسته و بی‌حوصله که مجبور شده یه شب دیگه تو خونه غریبه‌ها بمونه.

من دوباره پتو رو دور خودم پیچیدم و به فیلم خیره شدم. ولی ذهنم هنوز پیش اون لحظه‌هایی بود که کنار ماشین ایستاده بودیم و به آهنگ گوش می‌دادیم. نمی‌دونستم چرا این‌قدر تو سرم مونده.

(آروم با خودم) 
+ اون فقط یه وارث مافیاست. سرد و بی‌رحم. من نباید این‌قدر بهش فکر کنم...

ولی حتی وقتی فیلم تموم شد و همه داشتن خداحافظی می‌کردن برای رفتن به اتاق‌هاشون، هنوز نتونستم اون صدای عمیق و کم‌حرفش رو از ذهنم پاک کنم.........
ادامه دارد............
دیدگاه ها (۳)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.8  (روایت از زبان ا.ت)---فرد...

@army_0456قشنگم حمایت شه

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.6  (روایت از زبان نویسنده)--...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.5  (روایت از زبان نویسنده)--...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.4  (روایت از زبان ا.ت)---بعد...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط