╭─── 🩸🌹 ───╮

╭─── 🩸🌹 ───╮
رزهای خونین
پارت شانزدهم

ساعت ده شب، ماشین تهیونگ مقابل ساختمونی متروکه توقف کرد.

یونا با نگرانی به اطراف نگاه کرد.

یونا: اگه بلایی سر مامانم آورده باشن، هیچ‌وقت نمی‌بخشمشون...

تهیونگ: پیداش می‌کنیم.

هر دو وارد ساختمون شدن.

مردی وسط سالن ایستاده بود و مادر یونا روی صندلی کنارش نشسته بود.

یونا: مامان!

مادر یونا: یونا! نیا جلو!

مرد خندید.

مرد: بالاخره دختر عزیزت رو آوردی، تهیونگ.

یونا با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.

یونا: تو رو می‌شناسه؟

مرد: بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی!

تهیونگ سرد جواب داد:

تهیونگ: مادرت رو آزاد کن.

مرد: اول چیزی رو که پانزده سال پیش ازم گرفتی، پس بده.

یونا: درباره‌ی چی حرف می‌زنین؟!

مرد پاکت کوچیکی رو روی میز گذاشت.

مرد: کلید گاوصندوق پدرت داخل این پاکته. فقط تو می‌تونی پیداش کنی.

یونا: من از هیچ کلیدی خبر ندارم!

مرد لبخندش رو محو کرد.

مرد: پس از مادرت بپرس چرا از بچگی یه گردنبند رو ازت پنهون کرده.

یونا ناخودآگاه دستش رو روی گردنبند قدیمی گردنش گذاشت.

تهیونگ با دیدن گردنبند، ناگهان قدمی جلو رفت.

تهیونگ: یونا... اون گردنبند رو از کجا آوردی؟!

مادر یونا با چشمانی اشک‌آلود سرش رو پایین انداخت.

مادر یونا: چون دیگه نمی‌تونستم حقیقت رو ازت پنهون کنم...

🌹🩸
╰─── 🖤 ───╯
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط