《검은 마음》
《검은 마음》
پارت دهم | روزهای معمولی... یا شاید نه
صبح سهشنبه...
حیاط دانشگاه از همیشه شلوغتر بود.
صدای خندهی دانشجوها، بوی قهوه و برگهایی که با باد روی زمین میرقصیدند، حالوهوای عجیبی به محوطه داده بود.
امیلی لیوان قهوهاش را در دست گرفته بود و با عجله از بین جمعیت رد میشد.
نگاهش مدام بین ساعت مچیاش و ساختمان روانشناسی جابهجا میشد.
«نه... نه... فقط امروز دیر نرسم...»
همان لحظه...
یکی از دانشجوها ناخواسته با شانهاش برخورد کرد.
لیوان قهوه از دست امیلی رها شد.
«اَه!»
اما قبل از اینکه روی زمین بیفتد...
دستی آن را گرفت.
امیلی با تعجب سرش را بالا آورد.
جونگکوک بود.
بدون اینکه حتی یک قطره قهوه بریزد، لیوان را به او برگرداند.
«دفعهی بعد، وقتی راه میری، فقط ساعت رو نگاه نکن.»
امیلی با خجالت لبخند زد.
«ببخشید...»
«بهموقع رسیدی.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، وارد ساختمان شد.
امیلی چند لحظه همانجا ایستاد.
به لیوان قهوه نگاه کرد و زیر لب گفت:
«فکر کنم سرعت عملش از منم بیشتره...»
کلاس آن روز دربارهی «رفتار انسان در شرایط بحران» بود.
جونگکوک مثل همیشه سه کلمه روی تخته نوشت.
ترس تصمیم بقا
بعد رو به کلاس گفت:
«اگر فقط پنج ثانیه برای تصمیم گرفتن وقت داشته باشید، به مغزتون اعتماد میکنید یا به احساستون؟»
بحث داغی بین دانشجوها شکل گرفت.
هر کسی نظری داشت.
امیلی هم دستش را بالا برد.
«گاهی احساس، همون چیزیه که مغز هنوز نتونسته تحلیلش کنه.»
جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
«جواب جالبیه.»
لبخند کوچکی روی لب امیلی نشست.
زنگ استراحت...
دانشجوها به سمت کافهی دانشگاه رفتند.
امیلی هم یک ساندویچ و قهوه سفارش داد.
وقتی سینیاش را برداشت...
دوباره همان برخورد همیشگی.
این بار نزدیک بود سینی از دستش بیفتد.
«امروز واقعاً روز منه...»
صدایی از کنارش آمد.
«احتمالاً.»
امیلی برگشت.
جونگکوک هم برای گرفتن قهوه آمده بود.
این اولین بار بود که او را بیرون از کلاس، در محیطی معمولی میدید.
«شما هم قهوه میخورین؟»
«متأسفانه زیاد.»
«یعنی اعتیاد دارین؟»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«ترجیح میدم اسمش رو وابستگی به بیدار موندن بذارم.»
امیلی خندید.
«فرقش چیه؟»
«اسم قشنگتر، آدم رو کمتر نگران میکنه.»
برای چند لحظه، هر دو بیاختیار خندیدند.
همان موقع، دو دانشجو از کنارشان رد شدند و با تعجب به آنها نگاه کردند.
یکی آرام در گوش دیگری گفت:
«دکتر جئون... داره میخنده؟»
«منم باورم نمیشه...»
جونگکوک انگار شنیده باشد، فقط نگاه کوتاهی به آنها انداخت.
دو دانشجو سریع ساکت شدند و راهشان را کشیدند و رفتند.
امیلی خندهاش را به سختی نگه داشت.
بعدازظهر...
کلاس خصوصی در عمارت.
وقتی امیلی وارد شد، بوی شیرینی تازه در خانه پیچیده بود.
او با تعجب گفت:
«امروز بوی کیک میاد.»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«کار من نیست.»
در همان لحظه، صدای تهیونگ از آشپزخانه بلند شد.
«سوخت... ولی هنوز قابل خوردنه!»
امیلی خندید.
«شما آشپزی هم میکنین؟»
تهیونگ با یک پیشبند ساده از آشپزخانه بیرون آمد و با قیافهای کاملاً جدی گفت:
«بهش میگم آشپزی... بقیه میگن تلاش برای آتشسوزی.»
جونگکوک خیلی آرام زیر لب گفت:
«دومی دقیقتره.»
برای اولین بار...
امیلی صدای خندهی هر دو برادر را کنار هم شنید.
خانهای که همیشه ساکت بود...
برای چند دقیقه، حالوهوای دیگری پیدا کرد.
اما هیچکدام نمیدانستند...
چند خیابان آنطرفتر، مردی داخل یک خودروی مشکی نشسته بود.
روی داشبورد، فقط یک عکس قرار داشت.
عکس امیلی.
او بدون هیچ حرفی، چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد...
لبخند کمرنگی زد.
و ماشین، آرام در خیابان ناپدید شد...
ادامه دارد...
داریم کم کم به یه ........... نزدیک میشیم یه اتفاق سرنخ!🙆♀️🤷♂️
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
پارت دهم | روزهای معمولی... یا شاید نه
صبح سهشنبه...
حیاط دانشگاه از همیشه شلوغتر بود.
صدای خندهی دانشجوها، بوی قهوه و برگهایی که با باد روی زمین میرقصیدند، حالوهوای عجیبی به محوطه داده بود.
امیلی لیوان قهوهاش را در دست گرفته بود و با عجله از بین جمعیت رد میشد.
نگاهش مدام بین ساعت مچیاش و ساختمان روانشناسی جابهجا میشد.
«نه... نه... فقط امروز دیر نرسم...»
همان لحظه...
یکی از دانشجوها ناخواسته با شانهاش برخورد کرد.
لیوان قهوه از دست امیلی رها شد.
«اَه!»
اما قبل از اینکه روی زمین بیفتد...
دستی آن را گرفت.
امیلی با تعجب سرش را بالا آورد.
جونگکوک بود.
بدون اینکه حتی یک قطره قهوه بریزد، لیوان را به او برگرداند.
«دفعهی بعد، وقتی راه میری، فقط ساعت رو نگاه نکن.»
امیلی با خجالت لبخند زد.
«ببخشید...»
«بهموقع رسیدی.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، وارد ساختمان شد.
امیلی چند لحظه همانجا ایستاد.
به لیوان قهوه نگاه کرد و زیر لب گفت:
«فکر کنم سرعت عملش از منم بیشتره...»
کلاس آن روز دربارهی «رفتار انسان در شرایط بحران» بود.
جونگکوک مثل همیشه سه کلمه روی تخته نوشت.
ترس تصمیم بقا
بعد رو به کلاس گفت:
«اگر فقط پنج ثانیه برای تصمیم گرفتن وقت داشته باشید، به مغزتون اعتماد میکنید یا به احساستون؟»
بحث داغی بین دانشجوها شکل گرفت.
هر کسی نظری داشت.
امیلی هم دستش را بالا برد.
«گاهی احساس، همون چیزیه که مغز هنوز نتونسته تحلیلش کنه.»
جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
«جواب جالبیه.»
لبخند کوچکی روی لب امیلی نشست.
زنگ استراحت...
دانشجوها به سمت کافهی دانشگاه رفتند.
امیلی هم یک ساندویچ و قهوه سفارش داد.
وقتی سینیاش را برداشت...
دوباره همان برخورد همیشگی.
این بار نزدیک بود سینی از دستش بیفتد.
«امروز واقعاً روز منه...»
صدایی از کنارش آمد.
«احتمالاً.»
امیلی برگشت.
جونگکوک هم برای گرفتن قهوه آمده بود.
این اولین بار بود که او را بیرون از کلاس، در محیطی معمولی میدید.
«شما هم قهوه میخورین؟»
«متأسفانه زیاد.»
«یعنی اعتیاد دارین؟»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«ترجیح میدم اسمش رو وابستگی به بیدار موندن بذارم.»
امیلی خندید.
«فرقش چیه؟»
«اسم قشنگتر، آدم رو کمتر نگران میکنه.»
برای چند لحظه، هر دو بیاختیار خندیدند.
همان موقع، دو دانشجو از کنارشان رد شدند و با تعجب به آنها نگاه کردند.
یکی آرام در گوش دیگری گفت:
«دکتر جئون... داره میخنده؟»
«منم باورم نمیشه...»
جونگکوک انگار شنیده باشد، فقط نگاه کوتاهی به آنها انداخت.
دو دانشجو سریع ساکت شدند و راهشان را کشیدند و رفتند.
امیلی خندهاش را به سختی نگه داشت.
بعدازظهر...
کلاس خصوصی در عمارت.
وقتی امیلی وارد شد، بوی شیرینی تازه در خانه پیچیده بود.
او با تعجب گفت:
«امروز بوی کیک میاد.»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«کار من نیست.»
در همان لحظه، صدای تهیونگ از آشپزخانه بلند شد.
«سوخت... ولی هنوز قابل خوردنه!»
امیلی خندید.
«شما آشپزی هم میکنین؟»
تهیونگ با یک پیشبند ساده از آشپزخانه بیرون آمد و با قیافهای کاملاً جدی گفت:
«بهش میگم آشپزی... بقیه میگن تلاش برای آتشسوزی.»
جونگکوک خیلی آرام زیر لب گفت:
«دومی دقیقتره.»
برای اولین بار...
امیلی صدای خندهی هر دو برادر را کنار هم شنید.
خانهای که همیشه ساکت بود...
برای چند دقیقه، حالوهوای دیگری پیدا کرد.
اما هیچکدام نمیدانستند...
چند خیابان آنطرفتر، مردی داخل یک خودروی مشکی نشسته بود.
روی داشبورد، فقط یک عکس قرار داشت.
عکس امیلی.
او بدون هیچ حرفی، چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد...
لبخند کمرنگی زد.
و ماشین، آرام در خیابان ناپدید شد...
ادامه دارد...
داریم کم کم به یه ........... نزدیک میشیم یه اتفاق سرنخ!🙆♀️🤷♂️
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
- ۱.۰k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط