LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۱۵
-(در اتاق را بست ، پشت ان تکیه کرد و سرش را پایین انداخت)
خدایا...
(دستش را بالا اورد و صورت غرق در اشکش را به ارامی پاک کرد)
دیگه چقد...چقد میخوای عذابم بدی اخه...*هق*...از من متنفری-...
(دوباره دستی به گونه هایش کشید وَ سرش را بالا گرفتُ به اتاق نگاه کرد...نگاهش را روی تک تک اجزای گران و مجلل اتاق انداخت و بعد از چند ثانیه از در جدا شد و شروع به راه رفتن کرد...چشمش را روی همچی چرخاند و نهایت، جلوی دو تا در داخلی ایستاد...بینی اش را بالا کشید و در کمد مانند را باز کرد)
ه-ها...
(چشمانش با دیدن هزاران لباس رنگارنگُ دخترونه که گویا برای او و به سایز او بودند...لباس های چند میلیونی...کفش های پاشنه بلندی که از انها فقط دو یا سه جفت در دنیا وجود داشت...کیف های گران و مجلسی ...ناگهان اشک هایش فراموشش شد و برق لباس ها چشمانش را گرفت...)
لباسا برای کین... یعنی ...
(به دیوار ها نگاهی انداخت اما قاب عکسی از هیچ دختر یا زنِ دیگری نبود)
*۱ ساعت بعد*
-(دوشی گرفت و بعد از حمام خارج شدُ لباسی نسبتا بلند با یقه ی v شکلی از کمد دراورد و پوشید)
از این یدونه نمیشه گذشت...
(از اتاق لباس بیرون امد و موهایش را سشوار ریزی زد و بالا ، دم اسبی بست...در را به ارامی گشود و از بین ان بیرون را نگاه کردو وقتی مطمئن شد کسی نیست، از اتاق خارج شد)
یونا؟..
(به ارامی شروع به حرکت کرد صدایی از پشت سر او را ایستاند)
÷خانم...
-من هیچکا-(سریع برگشت)...عا..(هوفی کشید)
تویی...
÷نباید بیرون از اتاق باشین...رئیس گفتن؟
-(ابرویی بالا انداخت)
اره-...
÷دقیقا چی گفتن؟...گفتن بیاین پایین؟
-باید یونارو ببینم-
÷ایشون تو اتاق خودشونن... طبق دستوری که من گرفتم، شما حق ندارید همو ببینین...
-(لبخند ریزی زد و سرش را پایین انداخت...)
جدی؟...رئیست گفته؟
(به ارامی به سمت جیمین گام برداشت و دستش را بالا برد و کراوات او را سر جایش فیکس کرد)
به رئیست بگو که الان ات، تو موقعیتی نیس که با رفتارو دستورات اون کنار بیاد...(به جیمین نگاه کرد و لبخندش محو شد)
متوجهی؟
÷(سرش را پایین انداخت)
متوجه شدم...اما-..
-(دستش را کشید)
برو به کارت برس و تو کارای من دخالت نکن...
(چرخید و به سمت اتاقی که صدای یونا از ان می امد حرکت کرد...)
یونا-...
×(ورقه ای که دستش بود را سریع و با هول کنار گذاشت و از جایش بلند شد)
ا-ات...
-(به ری اکشن یونا با تعجب نگاه کرد)
چیکار داری میکن-..
× وایی ات-..(محکم او را در اغوش گرفت)
دلم برات تنگ شده بود-...
-(لبخندی زد و او را محکم تر بغل کرد)
منم یونا...منم...
×(همچنان که ات را در اغوش داشت، لب زد)
مگه اجازه میدن بریم اتاق هم؟-...
- نه...مطمئنم بفهمه سگ میشه ولی خوب...
(از یونا جدا شد)
تو مهم تری...می ارزه ناراحتیه مشکلی که بخاطره تو پیش بیاد...
×(لبخندی زد و به او خیره شد)خوب دیگه..
برو تا نفهمیده...
-باشه...مراقب خودت باش باشه؟؟؟
×باشه..تو ام همینطور...
-(بیرون رفت و قبل از بستن در، نگاه سرد و متوجهی به همان ورقه ی روی میز، و بعد یونا انداختُ درو بست)
لذت ببرین♤♡
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۱۵
-(در اتاق را بست ، پشت ان تکیه کرد و سرش را پایین انداخت)
خدایا...
(دستش را بالا اورد و صورت غرق در اشکش را به ارامی پاک کرد)
دیگه چقد...چقد میخوای عذابم بدی اخه...*هق*...از من متنفری-...
(دوباره دستی به گونه هایش کشید وَ سرش را بالا گرفتُ به اتاق نگاه کرد...نگاهش را روی تک تک اجزای گران و مجلل اتاق انداخت و بعد از چند ثانیه از در جدا شد و شروع به راه رفتن کرد...چشمش را روی همچی چرخاند و نهایت، جلوی دو تا در داخلی ایستاد...بینی اش را بالا کشید و در کمد مانند را باز کرد)
ه-ها...
(چشمانش با دیدن هزاران لباس رنگارنگُ دخترونه که گویا برای او و به سایز او بودند...لباس های چند میلیونی...کفش های پاشنه بلندی که از انها فقط دو یا سه جفت در دنیا وجود داشت...کیف های گران و مجلسی ...ناگهان اشک هایش فراموشش شد و برق لباس ها چشمانش را گرفت...)
لباسا برای کین... یعنی ...
(به دیوار ها نگاهی انداخت اما قاب عکسی از هیچ دختر یا زنِ دیگری نبود)
*۱ ساعت بعد*
-(دوشی گرفت و بعد از حمام خارج شدُ لباسی نسبتا بلند با یقه ی v شکلی از کمد دراورد و پوشید)
از این یدونه نمیشه گذشت...
(از اتاق لباس بیرون امد و موهایش را سشوار ریزی زد و بالا ، دم اسبی بست...در را به ارامی گشود و از بین ان بیرون را نگاه کردو وقتی مطمئن شد کسی نیست، از اتاق خارج شد)
یونا؟..
(به ارامی شروع به حرکت کرد صدایی از پشت سر او را ایستاند)
÷خانم...
-من هیچکا-(سریع برگشت)...عا..(هوفی کشید)
تویی...
÷نباید بیرون از اتاق باشین...رئیس گفتن؟
-(ابرویی بالا انداخت)
اره-...
÷دقیقا چی گفتن؟...گفتن بیاین پایین؟
-باید یونارو ببینم-
÷ایشون تو اتاق خودشونن... طبق دستوری که من گرفتم، شما حق ندارید همو ببینین...
-(لبخند ریزی زد و سرش را پایین انداخت...)
جدی؟...رئیست گفته؟
(به ارامی به سمت جیمین گام برداشت و دستش را بالا برد و کراوات او را سر جایش فیکس کرد)
به رئیست بگو که الان ات، تو موقعیتی نیس که با رفتارو دستورات اون کنار بیاد...(به جیمین نگاه کرد و لبخندش محو شد)
متوجهی؟
÷(سرش را پایین انداخت)
متوجه شدم...اما-..
-(دستش را کشید)
برو به کارت برس و تو کارای من دخالت نکن...
(چرخید و به سمت اتاقی که صدای یونا از ان می امد حرکت کرد...)
یونا-...
×(ورقه ای که دستش بود را سریع و با هول کنار گذاشت و از جایش بلند شد)
ا-ات...
-(به ری اکشن یونا با تعجب نگاه کرد)
چیکار داری میکن-..
× وایی ات-..(محکم او را در اغوش گرفت)
دلم برات تنگ شده بود-...
-(لبخندی زد و او را محکم تر بغل کرد)
منم یونا...منم...
×(همچنان که ات را در اغوش داشت، لب زد)
مگه اجازه میدن بریم اتاق هم؟-...
- نه...مطمئنم بفهمه سگ میشه ولی خوب...
(از یونا جدا شد)
تو مهم تری...می ارزه ناراحتیه مشکلی که بخاطره تو پیش بیاد...
×(لبخندی زد و به او خیره شد)خوب دیگه..
برو تا نفهمیده...
-باشه...مراقب خودت باش باشه؟؟؟
×باشه..تو ام همینطور...
-(بیرون رفت و قبل از بستن در، نگاه سرد و متوجهی به همان ورقه ی روی میز، و بعد یونا انداختُ درو بست)
لذت ببرین♤♡
- ۱۶.۶k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط