با غم انگیز ترین رنگ جهان همدردم

با غم انگیز ترین رنگ جهان همدردم
من که در چشم تو دنبال خودم می گردم

آتشت ریخت در آغوش جهان، می سوزم
مثل یک جنگل انبوه، ولی خون سردم

جشن عریانی دریاست که من از اعماق
تا هم آغوشی امواج خبر آوردم

آنچنان می دوم از شوق که تا خانه ی تو
باد اگر پیرهنم را نبرد، نامردم

تا کمی دست تو در دست من آرام گرفت
گردش خون تو را در رگ خود حس کردم

موقع رفتنم آنقدر سبک هستم که
اگر از در روم از پنجره بر می گردم
دیدگاه ها (۲)

دیدنش حال مرا یک جور دیگر می کندحال یک دیوانه را دیوانه بهتر...

هر جور راحتی...

به یاد آن کسی که چشم هایش برده جانم راتفال میزنم هر شب مَفٰا...

رفتم که از دیوانه بازی دست بردارمتا اَخم کردم مطمئن شد دوستش...

313بغل گشوده برایش دوباره حاج احمدرسیده قاسمش از راه، غرق خو...

313بغل گشوده برایش دوباره حاج احمدرسیده قاسمش از راه، غرق خو...

نمیبخشمت p.18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط