دوباره همدیگه رو میبینیم عزیزکم منتظرت میمونم شاید

_دوباره همدیگه رو می‌بینیم، عزیزکم. منتظرت می‌مونم، شاید یه دنیای دیگه و یا همچین چیزی، خب؟
جونگکوک سرش رو پایین انداخت. مغزش درحال تحلیل حقیقتی که بهش تحمیل شده بود، بود؛ اما قلبش؟ قلبش داشت توی سینه‌اش به حدی شدید می‌تپید تا بلکه به جونگکوک بفهمونه برای نرفتن به تهیونگ التماس کنه...
_یه خدافظی باید انقدر درد داشته باشه؟
_اگر درد نداشته باشه که خیلی زود از یاد میره...
تهیونگ زمزمه کرد و به جونگکوک نزدیک شد.
مرد لب‌های یخ‌زده‌اش رو روی لبای گرم جونگکوک گذاشت. اجازه داد برای آخرین بار طعم شیرین لبای جونگکوک رو بچشه و بعد برای همیشه بره؛ اما این بار طعم لباش با شوری اشک‌هاشون مخلوط شده بود...
تهیونگ عقب کشید و برای آخرین بار به اون دو تیله‌ی مشکی رنگ نگاه کرد. چقدر قرار بود دلتنگ این لحظه بشه...؟
_خدافظ، عزیزکم...
و رفت. رفت و جونگکوک رو میون طوفانی که بین قلب و مغزش به وجود اومده بود تنها گذاشت.
جونگکوک که حالا دیگه تپشی رو توی قلبش احساس نمی‌کرد، بی‌حس زیر لب زمزمه کرد‌:
_می‌دونی تهیونگ... پایان ما انقدر زود رسید که حتی فرصت نکردیم شروع رو باور کنیم؛ ما از همون سلام اول، به خداحافظی محکوم بودیم.
دیدگاه ها (۰)

- اما چشمانت.. همان معجزه ای که باعث شد وجودم سرشار از تو شو...

حقیقت تلخ اکنون‌مان، همیشه خاطرات خوش گذشت‌مان را برایم زهر ...

ایستاده بود و به ماهی که سعی میکرد نور امید و زیبایی آسمونش‌...

هیچ‌وقت یادم نمی‌ره؛ چهره‌اش رو می‌گم. قرار نیست اون نگاه رو...

تو اون دنیا می بینمت:) p8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط