---

---

## راوی: میتسوری

فردا شد.

از دیشب تا حالا، هزار بار گوشی‌ام را چک کرده بودم. هر بار که صفحه را روشن می‌کردم، قلبم انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بپرد.
و بالاخره... جوابش آمده بود.

> **اوبانای سان:**
> می‌تونیم همدیگه رو ببینیم.

فقط همین یک جمله.
اما برای من، از هزار تا جمله سنگین‌تر بود.

انگار تمام آن هشت سال، تمام آن سکوت، تمام آن فاصله‌ی سردی که بین‌مان افتاده بود، در همین چند کلمه جمع شده بود.
دست‌هایم می‌لرزید.
نه از ترسِ او... از ترسِ این‌که نکند واقعاً دوباره روبه‌رویش شوم و همه چیز از کنترل من خارج شود.

فوری به او پیام دادم و گفتم:

> **من:**
> بیا پارک مورد علاقه‌م. اونجا حرف بزنیم.

بعدش، دیگر نتوانستم آرام بمانم.

لباس خوشگلم را پوشیدم. همان لباسی که همیشه وقتی می‌خواهم حس کنم «من» هستم، می‌پوشم. موهایم را مرتب کردم، کمی به صورتم رسیدم، و همان‌طور که جلوی آینه ایستاده بودم، با خودم گفتم:

*میتسوری، آروم باش. فقط داری با اوبانای حرف می‌زنی. فقط اوبانای...*

ولی مگر می‌شد آرام بود؟

چند دقیقه بعد، وقتی داشتم کیفم را برمی‌داشتم و می‌خواستم از اتاق بیرون بروم، صدای مامانم از پشت سرم آمد:

— **کجا کجا؟ خانوم‌خانومی کجا میری؟ اجازه گرفتی؟**
بعد با لحنِ اغراق‌آمیز و مشکوک‌تری ادامه داد:
— **ببینم، نکنه خدایی نکرده داری با پسرا قرار می‌ذارییییی؟ میتسوری، اگه اینجوری باشه خودم کلتو می‌کنممممم!**

من خشکم زده بود.

همان‌جا وسط راهرو، با چشم‌هایی گشاد، ایستادم و مغزم برای چند لحظه از کار افتاد.
*قرار؟ پسرا؟ نه... خب... یعنی... اوبانای که...*

نفس عمیقی کشیدم و با عجله گفتم:

— **ن... نه... نه... نه! نگران نباش مامان، من... می‌رم پیاده‌روی!**

مامانم دست به کمر شد و با شک نگاهم کرد.
— **پیاده‌روی با این لباس مجلسیان؟**

لب پایینم را گاز گرفتم.
*وای، چرا این‌قدر دقیق نگاه می‌کنه؟ چرا الان؟*

فوری یک دروغِ دیگر از دهانم پرید:

— **ب... بعدش... بعدش تولد دعوت دارم! آره! می‌خوام برم تولدِ کانا... چیز... ببخشید، یکی از هم‌کلاسی‌هام که شما نمی‌شناسین!**

مامانم چشم‌هایش را ریز کرد.
— **مشکوک می‌زنی، ولی برو.**

من فقط سرم را تکان دادم، انگار که از شدت آرامش هیچ اتفاقی نیفتاده، و همان لحظه...
**یک نفسِ راحتِ بزرگ کشیدم.**

*نجات پیدا کردم!*
*فقط باید برسم به پارک. فقط باید اوبانای رو ببینم. فقط...*

اما درست همان لحظه که پایم را از خانه بیرون گذاشتم، حس کردم قلبم دوباره تندتر می‌زند.
این بار نه از ترسِ مامانم...
از ترسِ **دیدن اوبانای**.

---
دیدگاه ها (۰)

## راوی: میتسوریرسیدم سر قرار.همان‌طور که از دور نگاهش کردم،...

## راوی: میتسوریاوبانای چند لحظه ساکت ماند. نگاهش را از روی...

.---### فصل ۴: شماره‌ای که دنیا را تکان می‌دهد**راوی: میتسور...

***همون موقع، تویِ کلاسِ نقاشی، بقیه‌یِ بچه‌ها که از قبل رسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط