فصلی که گل به بار نیارد بهار نیست

فصلی که گل به بار نیارد بهار نیست
مرداب بوگرفته که چون جویبار نیست

اسب برهنه باک ندارد ز هر سوار
مردی که زین به اسب ببندد، سوار نیست

این دشت گرمسیر عرق ریز بی درخت
تسکین دردهای دل بی قرار نیست

دل بسته ام به خاطره های جوانی ام
این روزهای تلخ گذر روزگار نیست

گاهی برای من چقدر درد آور است
وقتی درخت هست ولی سایه سار نیست

جان می کنم بدون تو نفرین به چشم من
نفرین به هر نگاه که در انتظار نیست

حتی بلوط باغ تو بودن غنیمت است
تنها انیس چهره ی سرخت انار نیست

آسوده باش آهوی زیبا که سالهاست
در من توان پنجه زدن بر شکار نیست

زهر تو عاشقانه جگر سوز می شود
این گونه ذره ذره تکیدن شعار نیست
#وصی پور
دیدگاه ها (۱)

در وصف تو گفتم همـه شـعری و ندیدیاز هــجر  تو  نـالــیدم و  ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در وصف تو گفتم همـه شـعری و ندیدیاز هــجر  تو  نـالــیدم و  ...

قسمت نهم رمان از دیار حبیب

خدایا !ضعیفمو اقرار می کنم به ضعفم،فقیرم و اقرار می کنم به ف...

ک.د.آزاد شاعر بانه‌ای

غلامعلی آسترکی

رضا حدادیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط