گفت: میخواهم بروم.
گفت: میخواهم بروم.
پرسیدم: تا کی؟
گفت: رفتن که تا ندارد؛ برای همیشه.
چیزی نگفتم.
پرسید: نمیخواهی چیزی بگویی؟ بروم؟
گفتم: تو و مرگ دو پادشاه اقلیم زندگی من هستید؛ حالا اگر دلت میآید، برو.
گفت: یعنی...
گفتم: بله. نخواهم توانست.
گفت: هنوز آغوشت از رفتن لذتبخشتر است. بغلم میکنی؟
چیزی نگفتم. دستهایم را آسمان کردم و پرندهای در آن جا گرفت...
پرسیدم: تا کی؟
گفت: رفتن که تا ندارد؛ برای همیشه.
چیزی نگفتم.
پرسید: نمیخواهی چیزی بگویی؟ بروم؟
گفتم: تو و مرگ دو پادشاه اقلیم زندگی من هستید؛ حالا اگر دلت میآید، برو.
گفت: یعنی...
گفتم: بله. نخواهم توانست.
گفت: هنوز آغوشت از رفتن لذتبخشتر است. بغلم میکنی؟
چیزی نگفتم. دستهایم را آسمان کردم و پرندهای در آن جا گرفت...
- ۴۹۰
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط