Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love⁴¹



و در میانِ آن صحنه، رویِ زمینِ خیس و پر از شیشه، جانگکوک را دیدم. نفس‌نفس می‌زد، اما زنده بود. زخمی عمیق رویِ بازویش داشت، اما نگاهش، هنوز هوشیار بود.

وقتی چشمش به من افتاد، لبخندی کمرنگ رویِ لبانش نشست. لبخندی که در میانِ تمامِ درد و آشفتگی، معنایِ امید را داشت.

پلیس‌ها پدرِ کیونگ می را دستگیر کردند. او دیگر مقاومتی نمی‌کرد، گویی تمامِ قدرتش را در درگیری با جانگکوک از دست داده بود. کیونگ می، که تا آن لحظه در گوشه‌ای پناه گرفته بود، با دیدنِ دستگیریِ پدرش، شروع به گریه کرد.

دو افسرِ پلیس به سمتِ جانگکوک رفتند. او را به آرامی بلند کردند و به سمتِ آمبولانسی که بیرون منتظر بود، هدایت کردند. من هم با وجودِ ضعف، به دنبالشان رفتم.

در آمبولانس، جانگکوک رویِ برانکارد دراز کشیده بود. صورتش رنگ‌پریده بود، اما چشمانش همچنان برقِ خاصی داشت. وقتی مرا دید، با صدایی ضعیف گفت:

«دیدم که رفتی... فکر کردم... شاید نتونم...»

به سمتش رفتم. اشک‌هایم دوباره جاری شدند، اما این بار، اشکِ شوق و قدردانی بود.

«تو... تو نجاتم دادی، جانگکوک. تو باعث شدی بتونم فرار کنم.»

دستانش را گرفتم. گرمایِ دستانش، آرامشی عجیب به من بخشید.

«وظیفه‌ام بود.» صدایش، آرام و پر از درد بود. «باید مطمئن می‌شدم که حقیقت رو می‌دونی. و... خب، باید ازت محافظت می‌کردم.»

باورم نمی‌شد. او واقعاً یک پلیسِ نفوذی بود. کسی که برایِ محافظت از من، جانش را به خطر انداخته بود. تمامِ تردیدها و سوءظن‌هایم، مثلِ دود در هوا محو شدند.

«پس... پس جیمین...»

جانگکوک سرش را تکان داد. «جیمین هم... شاید حقایقی رو ازت پنهان کرده باشه. اما نیتش... نیتش بد نبوده. اون فقط می‌خواسته تو رو در امان نگه داره.»

حالا همه چیز داشت شکل می‌گرفت. پیچیدگیِ روابط، دروغ‌ها، خیانت‌ها... همه به خاطرِ یک مأموریتِ بزرگتر بود.

وقتی آمبولانس به سمتِ بیمارستان حرکت کرد، من در کنارِ جانگکوک نشسته بودم. دستش را رها نکردم. احساسِ امنیت و آرامشی که بعد از مدت‌ها داشتم، وصف‌ناپذیر بود.

شبِ گذشته، پر از کابوس و ترس بود، اما حالا، با طلوعِ دوباره‌یِ خورشید، حس می‌کردم که خاکسترِ اعتمادِ از دست رفته‌ام، در حالِ تبدیل شدن به بذری برایِ یک شروعِ دوباره است. شروعی که در آن، حقیقت، حتی اگر دردناک باشد، ارزشمندترین دارایی است.



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴²بویِ الکل و داروها...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴³چشم‌هایم پر از اشک...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴⁰باران شدت گرفت. با...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁹باران بی‌امان می‌ب...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁶«کیونگ می...» بالا...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁷حضورِ ناگهانیِ پدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط