part

part6

وسط کشیده بود و جونگکوک هم بعد یه دعوای سخت، از خونه بیرون زد تا
ادامهی روزش رو به جروبحث با پدر و مادرش نپردازه.
مقصدش هم جایی نبود جز قمارخونهی یکی از دوستهای نزدیکش که
همیشه شنوندهی غرغرهای جونگکوک بود!
«فلش بک، یکسالونیم قبل»
_اونها من رو درک نمیکنن، ههسو! فکر میکنن هنوزم زمان خودشونه که
نشناخته بخوای ازدواج بکنی و تنت رو بدی دست کسی که حتی یکبار هم از
نزدیک ندیدیش، یا هیچ حسی نسبت بهش نداری! اینبار واقعا از حد گذشتن،
ههسو... اون لعنتی روی من دست بلند کرد! چرا؟ چون بهش گفتم تو
میخوای من رو بفروشی!
ههسو که به حرفهاش گوش میداد و همزمان مشغول دستمال کشیدن
گیالس نوشیدنی بود، خسته از بوی فرمونهای پسر عصبانی که ناخودآگاه
آزادشون میکرد، به ژاپنی نالید:
دیدگاه ها (۰)

part7 _خودت رو کنترل کن، جونگو! _مگه دروغ میگم، ههسو؟ جز ا...

part5 حتماً برای تولهی کوچولوش خیلی سخت بود که نتونه به گرگش...

سناریو#درخواستی وقتی خودکشی میکنن و ما هم ازشون طلاق میخوایم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط