رمان کوتاه

#رمان کوتاه
قسمت نهم
♥حلقه♥
.
نزدیک زمان نهار بود ... کلاس نداشتم و مهمتر از همه کل روز رو داشتم به این فکر می کردم که کجاست؟ ...
.
به صورت کاملا اتفاقی، شروع کردم به دنبالش گشتن ... زیر درخت نماز می خوند ... بعد وسایلش رو جمع کرد و ظرف غذاش رو در آورد ... .
.
یهو چشمش افتاد به من ... مثل فنر از جاش پرید اومد سمتم ... خواستم در برم اما خیلی مسخره می شد ...
.
.
داشتم رد می شدم اتفاقی دیدم اینجا نشستی ... تا اینو گفتم با خوشحالی گفت: چه اتفاق خوبی. می خواستم نهار بخورم. می خوای با هم غذا بخوریم؟ ... .
ناخودآگاه و بی معطلی گفتم: نه، قراره با بچه ها، نهار بریم رستوران ... دروغ بود ... .
خندید و گفت: بهتون خوش بگذره ... .
.
اومدم فرار کنم که صدام کرد ... رفت از توی کیفش یه جبعه کوچیک درآورد ... گرفت سمتم و گفت: امیدوارم خوشت بیاد. می خواستم با هم بریم ولی ... اگر دوست داشتی دستت کن ... .
.
جعبه رو گرفتم و سریع ازش دور شدم ... از دور یه بار دیگه ایستادم نگاهش کردم ... تنها زیر درخت ... .
.
شاید از دید خانوادگی و ثروت ما، اون حلقه بی ارزش بود اما با یه نگاه می تونستم بگم ... امیرحسین کلی پول پاش داده بود ... شاید کل پس اندازش رو ...
دیدگاه ها (۸)

هوالجمیل..سلاموروزبخیرخدمت شمادوستان ویسگونی..این پیج بنده د...

#رمان کوتاهقسمت هشتم..معادله ی غیر قابل حل..رفتم تو ... اولش...

طرح نقاشیم تموم شد؟آرهههههسر رنگ آمیزی و تکمیلش چی میشم؟چی؟....

اول من نشستم رو موتور و بعد ستی سرشونمو گرفت و سوار شد...نقش...

اولین پستمه.. یه داستان ترسناکه.. امیدوارم خوشتون بیاد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط