عشقممنوعه

#عشق_ممنوعه
#پارت_۴۵

بعد از کلی اصرار بالاخره مامانم رو راضی کردم تا منو ببره بیمارستان پیش شایان
مامانم هرچقدر گفت حالت بده نمیخواد بری گوش ندادم

وقتی وارد بیمارستان شدم از منشی پرسیدم شایان احمدی که چاقو خورده رو آوردن این بیمارستان و شماره اتاقشو میخوام
اما منشی گفت هنوز از اتاق عمل بیرون نیومده پس منم در اتاق عمل منتظر شدم
خالم و شوهر خالم و مامانم با زن عمو و عمو و پسرعمو های شایان همه جلو در بیمارستان بودیم بابامم رفته بود واسه همه اب بگیره بیاد
البته گفتم همه پسرعمو و عمو و زن عموهاش به جز جک و مامان و باباش
چون جک افتاده بود بازداشتگاه و مامان و بابام پیش اون بودن

بعد یه عالیه نگرانی و استرس و گریه و دلداری و هزار تا بدبختی دیگه بعد ۲ ساعت و نیم یه دکتر از اتاق عمل اومد بیرون و گفت:

_فامیل های آقای شایان احمدی شما هستیم ؟

من و خالم و شوهر خالم همزمان گفتیم بله که دیدم خالم و شوهر خالم یه جور عجیبی نگام کردم

_آقای شایان کاملا خوبه و چاقو به نزدیک های کبدی برخورد کرده بود شانس آوردیم به خود کبدش نخورده بود
الان آقای شایان رو می‌بریم مراقبت های ویژه

هول شده گفتم:
_چرا مراقبت های ویژه مگه نمیگید حالش خوبه؟

_درسته خوبه ولی برای اطمینان یک شب داخل مراقبت های ویژه باشه که هم خیال ما راحت باشه هم شما بعد فردا صبح میبریمش بخش

خالم
_چه مدت باید تو بخش باشه؟

دکتر
_اون دیگا بستگی به حال بیمار داده بعدا بهتون اطلاع میدن پرستار ها

_آقای دکتر میتونم شایان رو ببینم؟

همه سریع سرشونو برگردوندن طرف من و مات و مبهوت منو نگاه کردن ...
دیدگاه ها (۷)

#عشق_ممنوعه#پارت_۴۶همه سریع سرشون رو برگردوندن طرف من و مات ...

#عشق_ممنوعه#پارت_۴۷ اخماش توی هم رفت و گفت:_برای چی انقدر شا...

#عشق_ممنوعه #پارت_۴۴ اصلا نمیدونم از خستگی کی خوابم برد که و...

#عشق_ممنوعه#پارت_۴۳به سمتم اومد و خودشو انداخت روم و دوتا دس...

نام فیک: عشق/نفرتPart: 43تهیونگ و مارا رسیدن بیمارستان.وارد ...

عشق ممنوعه

#سه_پارتی پارت ۲"ویو ات"بعد از اون شب هی حالم بد میشه خسته ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط