بیرحمی است این که نخواهم ببینمت

بیرحمی است این که نخواهم ببینمت
میدانم این که چشم به راهی ببینمت
گیسوی خویش را یله کن بافه بافه کن
تا صاف تر میان سیاهی ببینمت
در شام من ستاره ی دنباله دار بودی
چرخی بزن که نامتناهی ببینمت
در چاه سینه ای دل غافل چه میکنی
بیرون بیا کبوتر چاهی ببینمت
در غرفه های نقش جهان چون صدا بپیچ
تا در شکوه و شوکت سفرم ؛ شاهی ببینمت
چندی است خو گرفته دلم با ندیدنت
فرصتی نمانده ست به دیاردورمن الهی که ببینمت

/ سعید
دیدگاه ها (۵)

نروید آی! به چشمان شما محتاجمدم آخر تک و تنها نگذارید مرا مح...

تا که خواهم‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شویداری کمی فراتر از ادرا...

ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمتبر سینه می فشارمت، اما ندارمتا...

مسجد من کجاست ای ناخدای من؟ در کدامین جزیره آن آبگه ایمن است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط