🔹 #او_را ... (۱۸)

🔹 #او_را ... (۱۸)




دفترچه رو باز کردم و نوشته هامو خوندم ،

آخرین نوشتم نیمه تموم مونده بود ...



همون روزی که رابطم با عرشیا شروع شد ، میخواستم راجع به زندگیم بنویسم که با زنگ عرشیا نصفه موند ...


حالا همون زندگی رو داشتم + عرشیا ✅



دوباره رفتم تو خودم ...

انگار آب داغ ریختن رو سرم ...

هرچی مینوشتم ،

هرچی میگشتم ،

هرچی فکر میکردم ،


هیچی تو زندگیم بهتر نشده بود ❌


فقط عرشیا حواسمو از زندگی پرت کرده بود ✅


همین ...


هیچی به ذهنم نرسید ؛ جز حرف زدن با مرجان


- الو مرجان

💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هجدهم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۱۶)صبحونمو خوردم و به اتاق برگشتمسه تماس از د...

🔹 #او_را.... (۹۱)حرف‌های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

🔹 #او_را ... (۳۵)عرشیا واقعا سورپرایزم کرده بود !تا چنددقیق...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۲۶)- برو اونور عرشیا ...درو قفل کرد و کلیدو گ...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط