هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم
دیدگاه ها (۱)

همه آدم‌ها مانند «ماه» هستند؛قسمت تاریکی دارندکه هرگز به کسی...

ایام شهادت علیاحضرت, آسمان درجات و مقامات, حضرت مادر مهربان...

ﺟﻤﻠﻪ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ :.ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽﺑﯽ ﺣﮑﻤﺖ ﻧﯿﺴﺖ ....ﯾﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﻓ...

‌زنهمه چیزش شعر است ؛چشمش ... مویش... بویش ..." زن " که باشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط