جادویی عشق part 27
جادویی عشق part 27
با حرص بهشون خدمت کنم.
با اخماي غلیظ گفت فقط آقا خواهرشون رو اینطور صدا میکنن... هیچ کس دیگه اي حق نداره کنتس رو اینجور صدا
کنه... نفسم رو با پوووفي بیرون دادم و غلیظ گفتم: خوب..کنتس کجان؟
به دری اشاره کرد و خشن گفت: سالن غذاخوري سري تكون دادم و رفتم جلو و دستم رو جلو بردم که در رو باز کنم ولی از حد انتظارم خيلي سفت تر بود.. فشار خيلي محكمي دادم که یهو باز شد و پرت شدم داخل..
تند سعی کردم صاف وایستم..
اميلي و روبروش وی هریسون
وی با دیدنم اخم غلیظی کرد. تند و هول گفتم هي.. سلام...
اميلي لبخند بي اختياري زد و سریع بلند شد. برادرش با جدیت گفت: صبحانه ات...
اميلي بي ميل گفت: گفتم که اشتها ندارم
وی خشن نگاش کرد.
امیلی بی میل :گفت گفتم که اشتها ندارم.
وی خشن نگاش کرد. اوه اوه.. اميلي كلافه برگشت سرمیز..
رفتم بالا سرش. که میومد از دیدن خوراکي هاي روي ميز و بوهاي خوبي معده ام شدیداً تحريك شده بود و احساس گرسنگي
میکردم. چه میز رنگارنگي..
اب دهنم رو قورت دادم. وی جایی که ازش میای همه خدمتكارا انقدر بي ادبن؟ گنگ نگاش کردم. خيلي جدي و اخمو بود.
چه بي ادبي؟ من که سلام کرده بودم خودش جواب نداده بود.
جورج جلوي در اومد و تعظیمی کرد و گفت:قربان لطف
میکنين لحظه اي تشريف بيارين؟ امر مهمیه..
وی دستمال روي پاش رو روی میز انداخت و با اخماي تو هم و خشن رو به من گفت: روزهاي اول رو ندید میگیرم..بهتره با شرایط اینجا کنار بياي وگرنه مجبورت میکنم کنار بياي
و جدي بيرون رفت. منظورش تعظیم بود؟ مثل این یارو جورج؟
نه اصلا.. اين يكي ديگه ممکن نیست.. من جلوی هیچ کس از جمله این یارو تعظیم نمیکنم.. هر غلطي دوست داره میتونه بکنه...
نگاهم رو به امیلی کشیدم. داشت نگاهم میکرد.
دختر خيلي ارومي به نظر میرسید.
لبخند عمیقی بهش زدم و دستم رو جلوش گرفتم و گفتم: خیلی درست اشنا نشديم.. من افسونم. ابروبالا انداخت و به دستم نگاه کرد.
اخ..تو این دوره اینجوری دست نمیدن..کلافه دستم رو عقب کشیدم و گفتم من یه خرده..با.. رسوم
شما نااشنام..اروم سر مشكوكي تكون داد و همونجور نگام کرد و
گفت:گفتی اسمت چیه؟
تایکا.. امیلی تا حالا نشنیدم به نظر کلافه و کج خلق میومد.
به موهاش که مثل انوار خورشید روشن و طلايي بود نگاه کردم و مهربون :گفتم منم تا حالا موهايي به زيبايي موهاي تو ندیدم..پس بي حساب شديم..
عمیق زل زد بهم. داشت ذوقش رو میپوشوند
اروم رو صندلی کنارش نشستم و گفتم:نمیدونم چند وقت اینجا هستم ولي.. فك ميكنم بتونيم تو مدت بودنم دوست
هاي خوبي براي هم باشيم.. نیشخند زد و گفت: یه دوست دزد؟
با کنایه گفتم باور کن داشتن یه دوست دزد از تنهایی خيلي بهتره..
يه چيزي توي چشماش درخشید که مطمینم کرد دقیق زدم به هدف...
تنها بود.. خیره خیره نگام کرد. لبخند زدم گفتم بانو امیلی چرا چیزی نمیخورن و منو تحت نظر دارن؟
بي ميل و كمي عصبي گفت: میلم نمیکشه.. شیطون :گفتم اما میل من خيلي ميکشه و حسابي گرسنمه.. پس با اجازه..
و تند تند شروع کردم به خوردن جدي گفت اصلا مودبانه غذا نميخوري.
مودبانه بوده که دو روز گرسنه نگهم دارین که اینطور
غیر مودبانه چيزي بخورم؟ نگام کرد.
بهش لبخند زدم و گفتم یالا شاید داداشت باشه ولی تـ انقدرها هم خشك و مقرراتي نيستي.. اميلي-باید باشم.. پس
لذت و شادي چي؟ نگام کرد. لذتی که خنده از ته دل و شادي بهت
میده..سرزندگي خيلي زوده که وارد زندگي واقعي و جديتش بشي تو خيلي جووني.. وقت لذت بردنته.. لبخند باريكي رو لبش نقش بست.
تند از كيك روی میز خوردم و گفتم: وااااي..نميدوني چقدر
گرسنه ام بود. خندید و دستش رو به دهنش گرفت و گفت: وااي اگه ویلیام اینجوری ببینتت میده وسط میدون گردنتو با
گیوتین بزنن. اخم شيريني کردم و گفتم متاسفانه اصلا برام مهم نیست
اخم شيريني کردم و گفتم متاسفانه اصلا برام مهم نیست
داداش جون تو ممکنه چه کارايي بکنه..شونه بالا انداختم و گفتم دو روزه هیچی نخوردم.. تو هم
بخور..
با حرص بهشون خدمت کنم.
با اخماي غلیظ گفت فقط آقا خواهرشون رو اینطور صدا میکنن... هیچ کس دیگه اي حق نداره کنتس رو اینجور صدا
کنه... نفسم رو با پوووفي بیرون دادم و غلیظ گفتم: خوب..کنتس کجان؟
به دری اشاره کرد و خشن گفت: سالن غذاخوري سري تكون دادم و رفتم جلو و دستم رو جلو بردم که در رو باز کنم ولی از حد انتظارم خيلي سفت تر بود.. فشار خيلي محكمي دادم که یهو باز شد و پرت شدم داخل..
تند سعی کردم صاف وایستم..
اميلي و روبروش وی هریسون
وی با دیدنم اخم غلیظی کرد. تند و هول گفتم هي.. سلام...
اميلي لبخند بي اختياري زد و سریع بلند شد. برادرش با جدیت گفت: صبحانه ات...
اميلي بي ميل گفت: گفتم که اشتها ندارم
وی خشن نگاش کرد.
امیلی بی میل :گفت گفتم که اشتها ندارم.
وی خشن نگاش کرد. اوه اوه.. اميلي كلافه برگشت سرمیز..
رفتم بالا سرش. که میومد از دیدن خوراکي هاي روي ميز و بوهاي خوبي معده ام شدیداً تحريك شده بود و احساس گرسنگي
میکردم. چه میز رنگارنگي..
اب دهنم رو قورت دادم. وی جایی که ازش میای همه خدمتكارا انقدر بي ادبن؟ گنگ نگاش کردم. خيلي جدي و اخمو بود.
چه بي ادبي؟ من که سلام کرده بودم خودش جواب نداده بود.
جورج جلوي در اومد و تعظیمی کرد و گفت:قربان لطف
میکنين لحظه اي تشريف بيارين؟ امر مهمیه..
وی دستمال روي پاش رو روی میز انداخت و با اخماي تو هم و خشن رو به من گفت: روزهاي اول رو ندید میگیرم..بهتره با شرایط اینجا کنار بياي وگرنه مجبورت میکنم کنار بياي
و جدي بيرون رفت. منظورش تعظیم بود؟ مثل این یارو جورج؟
نه اصلا.. اين يكي ديگه ممکن نیست.. من جلوی هیچ کس از جمله این یارو تعظیم نمیکنم.. هر غلطي دوست داره میتونه بکنه...
نگاهم رو به امیلی کشیدم. داشت نگاهم میکرد.
دختر خيلي ارومي به نظر میرسید.
لبخند عمیقی بهش زدم و دستم رو جلوش گرفتم و گفتم: خیلی درست اشنا نشديم.. من افسونم. ابروبالا انداخت و به دستم نگاه کرد.
اخ..تو این دوره اینجوری دست نمیدن..کلافه دستم رو عقب کشیدم و گفتم من یه خرده..با.. رسوم
شما نااشنام..اروم سر مشكوكي تكون داد و همونجور نگام کرد و
گفت:گفتی اسمت چیه؟
تایکا.. امیلی تا حالا نشنیدم به نظر کلافه و کج خلق میومد.
به موهاش که مثل انوار خورشید روشن و طلايي بود نگاه کردم و مهربون :گفتم منم تا حالا موهايي به زيبايي موهاي تو ندیدم..پس بي حساب شديم..
عمیق زل زد بهم. داشت ذوقش رو میپوشوند
اروم رو صندلی کنارش نشستم و گفتم:نمیدونم چند وقت اینجا هستم ولي.. فك ميكنم بتونيم تو مدت بودنم دوست
هاي خوبي براي هم باشيم.. نیشخند زد و گفت: یه دوست دزد؟
با کنایه گفتم باور کن داشتن یه دوست دزد از تنهایی خيلي بهتره..
يه چيزي توي چشماش درخشید که مطمینم کرد دقیق زدم به هدف...
تنها بود.. خیره خیره نگام کرد. لبخند زدم گفتم بانو امیلی چرا چیزی نمیخورن و منو تحت نظر دارن؟
بي ميل و كمي عصبي گفت: میلم نمیکشه.. شیطون :گفتم اما میل من خيلي ميکشه و حسابي گرسنمه.. پس با اجازه..
و تند تند شروع کردم به خوردن جدي گفت اصلا مودبانه غذا نميخوري.
مودبانه بوده که دو روز گرسنه نگهم دارین که اینطور
غیر مودبانه چيزي بخورم؟ نگام کرد.
بهش لبخند زدم و گفتم یالا شاید داداشت باشه ولی تـ انقدرها هم خشك و مقرراتي نيستي.. اميلي-باید باشم.. پس
لذت و شادي چي؟ نگام کرد. لذتی که خنده از ته دل و شادي بهت
میده..سرزندگي خيلي زوده که وارد زندگي واقعي و جديتش بشي تو خيلي جووني.. وقت لذت بردنته.. لبخند باريكي رو لبش نقش بست.
تند از كيك روی میز خوردم و گفتم: وااااي..نميدوني چقدر
گرسنه ام بود. خندید و دستش رو به دهنش گرفت و گفت: وااي اگه ویلیام اینجوری ببینتت میده وسط میدون گردنتو با
گیوتین بزنن. اخم شيريني کردم و گفتم متاسفانه اصلا برام مهم نیست
اخم شيريني کردم و گفتم متاسفانه اصلا برام مهم نیست
داداش جون تو ممکنه چه کارايي بکنه..شونه بالا انداختم و گفتم دو روزه هیچی نخوردم.. تو هم
بخور..
- ۳۴۸
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط