مردی در ساحل...

مردی در ساحل...

[پارت سیزدهم]

غروب...

نور نارنجی خورشید از پنجره‌ی آشپزخانه داخل خانه می‌تابید.

ات جلوی اجاق ایستاده بود و با حوصله شام درست می‌کرد.

یونگی طبق عادت، به چهارچوب در تکیه داده بود و بی‌صدا نگاهش می‌کرد.

ات بدون اینکه برگردد، گفت:

ات: چرا اینجوری نگام می‌کنی؟

یونگی خیلی آرام جواب داد:

یونگی: همین‌جوری.

ات خندید.

ات: از صبح همین‌جوری‌ای.

یونگی شانه‌ای بالا انداخت.

یونگی: اشکالی داره؟

ات: نه...

فقط حس می‌کنم یه چیزی می‌خوای بگی.

یونگی چند قدم جلو آمد.

برای لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

یونگی: جانم...

ات با تعجب برگشت.

ات: جانم...؟

یونگی نگاهش را از او نگرفت.

یونگی: از دیشب هی توی ذهنم بود...

فکر کردم قشنگه.

ات گونه‌هایش کمی سرخ شد.

با خنده گفت:

ات: یعنی از این به بعد اینجوری صدام می‌کنی؟

یونگی: اگه خودت دوست داشته باشی...

ات لبخند زد.

ات: دوست دارم.

...

چند دقیقه بعد...

ات بشقاب‌ها را روی میز گذاشت.

ات: شام آماده‌ست.

یونگی صندلی را برایش کنار کشید.

ات نشست و با تعجب گفت:

ات: چقدر مؤدب شدی.

یونگی نشست و با لبخند خیلی کوچکی گفت:

یونگی: تقصیر توئه.

ات: من؟

یونگی: آره...

از وقتی اومدی توی زندگیم...

خیلی چیزا عوض شده.

ات چند لحظه ساکت شد.

لبخند آرامی روی لبش نشست.

...

بعد از شام...

هر دو روی کاناپه نشسته بودند.

فیلمی آرام پخش می‌شد، اما هیچ‌کدام حواسشان به تلویزیون نبود.

ات سرش را به پشتی مبل تکیه داد.

ات: یونگی...

یونگی: هوم، زندگیم؟

ات همان لحظه خندید.

ات: زندگیم؟

یونگی کمی خجالت کشید.

یونگی: زیادی بود؟

ات سرش را تکان داد.

ات: نه...

قشنگ بود.

یونگی نگاهش کرد.

یونگی: برای من...

هستی.

ات آرام گفت:

ات: تو هم برای من خیلی مهمی.

چند لحظه سکوت بینشان نشست.

نه سکوتی سنگین...

بلکه سکوتی پر از آرامش.

یونگی با لبخند گفت:

یونگی: نفسم...

یه چیزی بگم؟

ات لبخند زد.

ات: بگو.

یونگی: قبلاً فکر می‌کردم دریا، آروم‌ترین جای دنیاست...

اما حالا...

هر وقت کنار تو می‌شینم، حس می‌کنم آرامشم اینجاست.

ات لبخند گرمی زد.

ات: و من فکر می‌کردم اون ساحل قشنگ‌ترین جای دنیاست...

تا وقتی که فهمیدم، آدمی که کنارم نشسته، باعث قشنگ‌تر شدنشه.

یونگی با مهربانی نگاهش کرد و گفت:

یونگی: ممنون که اومدی توی زندگیم...

تمامِ من.

ات لبخند زد و با شیطنت گفت:

ات: فقط یه شرط.

یونگی: هرچی.

ات: فردا صبح دیگه با پوست تخم‌مرغ نیمرو درست نکنی!

یونگی چند ثانیه ساکت ماند...

بعد هر دو با صدای بلند خندیدند.

صدای خنده‌شان دوباره تمام خانه را پر کرد؛

خانه‌ای که حالا دیگر، فقط یک خانه نبود...

خانه‌ی دو نفری بود که آرام‌آرام، کنار هم، خوشبختی را پیدا کرده بودند.

ادامه دارد... 🤍🌊🏡
دیدگاه ها (۰)

مردی در ساحل...[پارت آخر]چند ماه بعد...خانه دیگر شبیه روزهای...

مردی در ساحل...[پارت دوازدهم]صبح روز بعد...نور خورشید از پنج...

مردی در ساحل...[پارت یازدهم]چند روز بعد...مثل همیشه...ات و ی...

مردی در ساحل...[پارت دوم]ات چند دقیقه‌ی دیگر کنار یونگی ایست...

مردی در ساحل...[پارت ششم]روز بعد...از صبح باران ریزی می‌باری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط