★彡   Part 40 彡★

★彡   Part 40 彡★

به خودم یاوآوری کردم.
من، تا اطلاع ثانوی با این مرد قهرم و هیچ صحبتی ندارم.
نمیدونم کی، ولی اینقدر خسته بودم که با فکر کردن به افکار مسخره ام خیلی زود خوابم برد.
با حس متوقف شدن ماشین من هم چشم هام رو باز کردم. پس رسیده بودیم.
بی توجه به تهیونگ از ماشین پیاده شدم.
مستقیم وارد خونه شدم. انتظار کثیفی و بهم ریختگی داشتم اما هیچ.
انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده.
با حس سنگینی چیزی روی شونم به عقب برگشتم.
تهیونگ بود.
یه کت رو انداخته بود روی شونه ام. حدس زدم از آویز کنار در برداشته باشه.
ابرویی بالا انداختم: این یعنی چی؟
هوفی کشید.
کلافه.
خسته.
عصبی.
"شب مهمون دارم. احتمالا چند ساعت دیگه میرسن."
خب به من چه؟
درحالی که تلاش میکردم این چهار کلمه رو به زبون نیارم، گفتم: این جواب من بود؟
خب، قطعا نبود. خودش هم این رو میدونست. برای همین اول چند ثانیه عمیق به چشم های منه لجباز نگاه کرد.
"بادیگارد ها اینجان."
ابرو هام رو بالا انداختم.
"خب؟"
چنگ محکمی به موهاش زد.
"با این لباس، میخوای بری وسط اون همه آدم؟"
آدم؟
یا مرد؟
خنده ای به منظور نفهمیدن حرفش کردم.
الان مثلا غیرتی شد؟
باشه. ولی من هنوز هم باهاش قهرم.
"هرچی شما بگین اعلیحضرت."
بی توجه به اخم های درهم برهمش راه کج کردم سمت اتاقم. به پله ها که رسیدم آهی سر دادم.
با این پا چطور این همه پله رو برم؟
دیدگاه ها (۲۴)

امیلی قشنگم رو فالو کنین 🤧🎀✨@amelia_mh

★彡   Part 41 彡★ فکر میکردم بالا پایین رفتن از این همه پله کا...

مامی فالو شه 😭🤏🏻✨@rrmyrrmyy

★彡   Part 39 彡★ فکر کرد و بعد جواب داد: نمیدونمشونه ای بالا ...

★彡   Part 17 彡★ صبح، با برخورد مستقیم نور خورشید از خواب بید...

★彡   Part 27 彡★ پس اونم گرمش بود. عالیه!حالا میتونم بدون این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط