"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:105
"8:30"
با نور آفتابی که تو چشمش میتابید بیدار شد.
کش و قوسی به بدنش داد و تو جاش نشست.
اما جونگکوک رو ندید.
حتما رفته بالا.
چون در هر صورت نمیتونست جلوی پدرومادرش بدون پیراهن باشه.
به سمت سرویس بهداشتی رفت و بعد انجام دادن کاراش بیرون اومد.
موهاشو شونه کرد و سپس کمی آرایش کرد.
یه لباس ساده اما در عین حال زیبا و شیک پوشید.
با زدن یه لیپ گلاس کارشو تموم کرد.
به بیرون از اتاق رفت و با دیدن مادرش و جونگکوک تعجب کرد.
مادرش یه میز پر صبحانه درست کرده بود.
هر چیزی که میخواستی رو میز پیدا میشد.
و هی به جونگکوک میگفت که اینو بخور و اون رو بخور.
دیار آروم به سمت میز رفت و روبه روی جونگکوک نشست.
مادرش با دیدن دیار گفت:دخترم بخور که خیلی لاغر شدی..خوب صبحونتو بخور
دیار نگاه کوتاهی به مادرش و سپس به جونگکوک انداخت که بهش خیره بود.
و سپس شروع کرد به غذا خوردن.
حین غذا هی مادرش از بچگی دیار حرف میزد و تعریف میکرد.
مادرش:دیار وقتی بچه بود خیلی خوشگل بود..از خواهرشم قشنگتر بود..ولی خیلی لجباز بود..الان کاملا عوض شده..
جونگکوک قلوپی از قهوه نوشیدو گفت:الآنم خوشگله
دیار احساس میکرد صورتش سرخ شده برای همین اصلا به جونگکوک نگاه نمیکرد.
بعد اینکه صبحونه رو خوردن از سر میز بلند شد تا به اتاقش بره.
نزدیک در اتاقش شده بود که احساس کرد سرش گیج میره.
دستشو رو دیوار گذاشت و چشماشو بست.
احساس میکرد دنیا دور سرش میچرخه و چشماش سیاهی میرفت.
دستایی دور کمرش احساس کرد.
سرشو برگردوند و آخرین چیزی که دید جونگکوک
``پایان فصل اول``
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:105
"8:30"
با نور آفتابی که تو چشمش میتابید بیدار شد.
کش و قوسی به بدنش داد و تو جاش نشست.
اما جونگکوک رو ندید.
حتما رفته بالا.
چون در هر صورت نمیتونست جلوی پدرومادرش بدون پیراهن باشه.
به سمت سرویس بهداشتی رفت و بعد انجام دادن کاراش بیرون اومد.
موهاشو شونه کرد و سپس کمی آرایش کرد.
یه لباس ساده اما در عین حال زیبا و شیک پوشید.
با زدن یه لیپ گلاس کارشو تموم کرد.
به بیرون از اتاق رفت و با دیدن مادرش و جونگکوک تعجب کرد.
مادرش یه میز پر صبحانه درست کرده بود.
هر چیزی که میخواستی رو میز پیدا میشد.
و هی به جونگکوک میگفت که اینو بخور و اون رو بخور.
دیار آروم به سمت میز رفت و روبه روی جونگکوک نشست.
مادرش با دیدن دیار گفت:دخترم بخور که خیلی لاغر شدی..خوب صبحونتو بخور
دیار نگاه کوتاهی به مادرش و سپس به جونگکوک انداخت که بهش خیره بود.
و سپس شروع کرد به غذا خوردن.
حین غذا هی مادرش از بچگی دیار حرف میزد و تعریف میکرد.
مادرش:دیار وقتی بچه بود خیلی خوشگل بود..از خواهرشم قشنگتر بود..ولی خیلی لجباز بود..الان کاملا عوض شده..
جونگکوک قلوپی از قهوه نوشیدو گفت:الآنم خوشگله
دیار احساس میکرد صورتش سرخ شده برای همین اصلا به جونگکوک نگاه نمیکرد.
بعد اینکه صبحونه رو خوردن از سر میز بلند شد تا به اتاقش بره.
نزدیک در اتاقش شده بود که احساس کرد سرش گیج میره.
دستشو رو دیوار گذاشت و چشماشو بست.
احساس میکرد دنیا دور سرش میچرخه و چشماش سیاهی میرفت.
دستایی دور کمرش احساس کرد.
سرشو برگردوند و آخرین چیزی که دید جونگکوک
``پایان فصل اول``
- ۱۸.۱k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط