My Fateful Destiny
My Fateful Destiny
part 1
ساعت ۶:۳۰ صبح در پرورشگاه
باز صبحی دیگه شروع شده بود و با صدای آلارم گوشیش چشماش رو به سختی باز کرد
باز کردن چشماش براش کار سختی بود
چند وقتی شده که هیچی میلی به ادامه زندگیش نداره
به سختی روی پاهاش وایساد و به سمت پنجره رفت
هم اتاقیش خواب بود
آروم پرده رو زد کنار و به حیاط پرورشگاه خیره شد
به بچه هایی زل زد که داشتن توی حیاط بازی میکردن
دوست داشت بچه باشه
ولی نه اینکه به دوران بچگی خودش برگرده ..
دوست داشت بچه ای باشه که صاحب داره و کسی به فکرش باشه
کس و کاری داشته باشه ..
کسی پشتش باشه ....
آه سردی کشید و مشغول عوض کردن لباساش شد
که به کار پاره وقتش بره
بعد از انجام دادن کار های لازم راهی سالن پرورشگاه شد
قدم هاش رو آهسته و بی حس برمیداشت
صورتش خالی از هرگونه احساسات بود...
داشت به در خروجی نزدیک میشد که با صدای مدیر پرورشگاه 《 آقای لی 》 که داشت صداش میزد متوقف شد
آقای لی همونطور که با عجله سمت جونگ کوک میومد گفت
《 جونگ کوکا وایسا ... خبرای مهمی دارم برات 》
و بعد با آقای لی به سمت دفترش رفتن
آقای لی پشت میزش روی صندلی مشکی چرم خودش و جونگ کوک رو به روش نشستند
جونگ کوک سکوت بینشون رو شکست و گفت
《 چه کاری با من داشتید 》
آقای لی در جوابش
خب ... خبری هست که فکر کنم کمی خوشحالت کنه ... دیروز خانم کیم ، یکی از خَیر های پرورشگاه طبق معمول که اومده بودن برای کار خیر مطلبی رو با من درمیون گذاشت ... گفتنن چند باری که اومده اینجا تورو دیده و ازت خوشش اومده .. میخواد تورو به سرپرستی بگیره ... خببب نظرت چیه 》
چشمای جونگ کوک با شنیدن این خبر گشاد شد
ذوقی توی چشماش اومده بود که هیچوقت هیچکس ندیده بودش
کمی متعجب بود ولی معلوم بود ذوق زدس
《 م م من ... سر پرستی .. ج جدی ؟ 》
《 هومم درسته انتظار نداشتی ؟ ... میدونم کمی اخلاقت تنده ولی مثل اینکه خانم کیم به درستی قلب لطیفت رو شناخته 》
اون روز برای جونگ کوک مثل یک خیال بود
یک رویای شیرین ...
حس خوبی داشت اینکه بدونه کسی قراره سرپرستش باشه ..
مثل اینکه بعد از مدت ها آرامش توی گوشش زمزمه کرده بود : قراره به خونه بری
از ذوق زیاد توی پوست خودش نمیگنجید
《 میگم آقای پارک ؟ 》
《 هوم ؟ 》
《 کی منو به خونه میبرن 》
《 خبب دیروز یه فرم پر کرده تا فردا برسی میشه اگر مشکلی نبود میتونن تو رو ببرن 》
《 اها .. خبلی ممنون 》
و از دفتر آقای پارک خارج شد
نمیدونست از خوشحالی باید چکار کنه
به بیرون رفت و تصمیم گرفت این خبر خوب رو با دوستش درمیون بزاره
به سمت کافه ی الین راهی شد ...
بعد از نیم ساعت پیادهروی به کافه رسید
وارد کافه شد
مثل همیشه پر از مشتری
اول به از دور دستی برای الین تکون داد و بعد گوشا ای نسبتا خلوت رو برای نشستن انتخاب کرد
الین باتیستا بود و معمولا سرش شلوغ بود و هر وقت جونگ کوک برای دیدنش میرفت باید تا سرش خلوت میشد منتظر میموند
همون جور دست به سینه نشسته بود و به گوشه ای خیره شده بود
میز پشتش گویا دختر و پسری نشسته بودند
جونگ کوک معمولا آدم فوضولی نبود اما ناخداگاه توجهش به مکالمه دختر و پسر شد
پسر داشت دختر دو التماس میکرد و دختر خواهش میکرد که فراموشش کنه
پسر به لحن التماس وار میگفت
《 ولی .. ولی من بدون تو نمیتونم زندگی کنم چرا حرف حالیت نمیشه 》
و دختر با بی خسی تمام جواب داد
《 باور کن خیلی زود من از سرت میوفتم این حس زود گذراست همون جور که من فراموشت کردم توهم زود من فراموش میکنی باشه ؟
من دیگه میرم ... توهم بس کن و ... هیچی .. خداحافظ 》
بعد از رفتن دختر هیچ صدایی از پسر شنیده نمیشد
جونگ کوک که کمی کنجکاو شده بود سر برگردوند و نگاهی به پسر کرد
پسری تقریبا هم سن خودش بود ... شاید بزرگتر
موهای خرمایی و چشمای کشیده و قهوه ای داشت که خیس اشک شده بود ...
کمی دلش براش سوخت ...
ولی اون به هیچ جور عشقی باور نداشت
جونگ کوک معتقد بود عشق مساویه یا ضعف
هیچ سودی نداره و علناً وقت تلف کردنه
توی همین فکر ها بود که با صدایی که شنید از فکر اومد بیرون .......
خبببب اینم پارت اول
قرار نیست از اول شرط بزارم
ولی حمایتاتون رو ازم دریق نکنید
خببب باید بگم که کامنت ها و نظراتتون بیشتر از همچی بهم انرژی میده که پارت بعد رو بنویسمممم
part 1
ساعت ۶:۳۰ صبح در پرورشگاه
باز صبحی دیگه شروع شده بود و با صدای آلارم گوشیش چشماش رو به سختی باز کرد
باز کردن چشماش براش کار سختی بود
چند وقتی شده که هیچی میلی به ادامه زندگیش نداره
به سختی روی پاهاش وایساد و به سمت پنجره رفت
هم اتاقیش خواب بود
آروم پرده رو زد کنار و به حیاط پرورشگاه خیره شد
به بچه هایی زل زد که داشتن توی حیاط بازی میکردن
دوست داشت بچه باشه
ولی نه اینکه به دوران بچگی خودش برگرده ..
دوست داشت بچه ای باشه که صاحب داره و کسی به فکرش باشه
کس و کاری داشته باشه ..
کسی پشتش باشه ....
آه سردی کشید و مشغول عوض کردن لباساش شد
که به کار پاره وقتش بره
بعد از انجام دادن کار های لازم راهی سالن پرورشگاه شد
قدم هاش رو آهسته و بی حس برمیداشت
صورتش خالی از هرگونه احساسات بود...
داشت به در خروجی نزدیک میشد که با صدای مدیر پرورشگاه 《 آقای لی 》 که داشت صداش میزد متوقف شد
آقای لی همونطور که با عجله سمت جونگ کوک میومد گفت
《 جونگ کوکا وایسا ... خبرای مهمی دارم برات 》
و بعد با آقای لی به سمت دفترش رفتن
آقای لی پشت میزش روی صندلی مشکی چرم خودش و جونگ کوک رو به روش نشستند
جونگ کوک سکوت بینشون رو شکست و گفت
《 چه کاری با من داشتید 》
آقای لی در جوابش
خب ... خبری هست که فکر کنم کمی خوشحالت کنه ... دیروز خانم کیم ، یکی از خَیر های پرورشگاه طبق معمول که اومده بودن برای کار خیر مطلبی رو با من درمیون گذاشت ... گفتنن چند باری که اومده اینجا تورو دیده و ازت خوشش اومده .. میخواد تورو به سرپرستی بگیره ... خببب نظرت چیه 》
چشمای جونگ کوک با شنیدن این خبر گشاد شد
ذوقی توی چشماش اومده بود که هیچوقت هیچکس ندیده بودش
کمی متعجب بود ولی معلوم بود ذوق زدس
《 م م من ... سر پرستی .. ج جدی ؟ 》
《 هومم درسته انتظار نداشتی ؟ ... میدونم کمی اخلاقت تنده ولی مثل اینکه خانم کیم به درستی قلب لطیفت رو شناخته 》
اون روز برای جونگ کوک مثل یک خیال بود
یک رویای شیرین ...
حس خوبی داشت اینکه بدونه کسی قراره سرپرستش باشه ..
مثل اینکه بعد از مدت ها آرامش توی گوشش زمزمه کرده بود : قراره به خونه بری
از ذوق زیاد توی پوست خودش نمیگنجید
《 میگم آقای پارک ؟ 》
《 هوم ؟ 》
《 کی منو به خونه میبرن 》
《 خبب دیروز یه فرم پر کرده تا فردا برسی میشه اگر مشکلی نبود میتونن تو رو ببرن 》
《 اها .. خبلی ممنون 》
و از دفتر آقای پارک خارج شد
نمیدونست از خوشحالی باید چکار کنه
به بیرون رفت و تصمیم گرفت این خبر خوب رو با دوستش درمیون بزاره
به سمت کافه ی الین راهی شد ...
بعد از نیم ساعت پیادهروی به کافه رسید
وارد کافه شد
مثل همیشه پر از مشتری
اول به از دور دستی برای الین تکون داد و بعد گوشا ای نسبتا خلوت رو برای نشستن انتخاب کرد
الین باتیستا بود و معمولا سرش شلوغ بود و هر وقت جونگ کوک برای دیدنش میرفت باید تا سرش خلوت میشد منتظر میموند
همون جور دست به سینه نشسته بود و به گوشه ای خیره شده بود
میز پشتش گویا دختر و پسری نشسته بودند
جونگ کوک معمولا آدم فوضولی نبود اما ناخداگاه توجهش به مکالمه دختر و پسر شد
پسر داشت دختر دو التماس میکرد و دختر خواهش میکرد که فراموشش کنه
پسر به لحن التماس وار میگفت
《 ولی .. ولی من بدون تو نمیتونم زندگی کنم چرا حرف حالیت نمیشه 》
و دختر با بی خسی تمام جواب داد
《 باور کن خیلی زود من از سرت میوفتم این حس زود گذراست همون جور که من فراموشت کردم توهم زود من فراموش میکنی باشه ؟
من دیگه میرم ... توهم بس کن و ... هیچی .. خداحافظ 》
بعد از رفتن دختر هیچ صدایی از پسر شنیده نمیشد
جونگ کوک که کمی کنجکاو شده بود سر برگردوند و نگاهی به پسر کرد
پسری تقریبا هم سن خودش بود ... شاید بزرگتر
موهای خرمایی و چشمای کشیده و قهوه ای داشت که خیس اشک شده بود ...
کمی دلش براش سوخت ...
ولی اون به هیچ جور عشقی باور نداشت
جونگ کوک معتقد بود عشق مساویه یا ضعف
هیچ سودی نداره و علناً وقت تلف کردنه
توی همین فکر ها بود که با صدایی که شنید از فکر اومد بیرون .......
خبببب اینم پارت اول
قرار نیست از اول شرط بزارم
ولی حمایتاتون رو ازم دریق نکنید
خببب باید بگم که کامنت ها و نظراتتون بیشتر از همچی بهم انرژی میده که پارت بعد رو بنویسمممم
- ۵۳۲
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط