𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p11
جونگکوک نگاهش رو اول به سقف و بعد به تهیونگ داد:« من یه پرستار بچم. بچه ها تا وقتی که کنارت احساس امنیت نکنن و بهت اعتماد نداشته باشن نمیذارن بغلشون کنی. »
تهیونگ خواست چیزی بگه، اما جونگکوک زودتر شروع به صحبت کرد:« اوه، ساعت رو ندیده بودم. فکر کنم الان وقت خواب باشه، اینطور فکر نمیکنی تهیونگ؟»
تهیونگ اخمی کرد:« نه، هنوز خیلی زوده! من.. من... کلی.. انرژی دارمم! نکنه... نکنه مامان... مامان و بابا بهت... بهت گفتن که مجبور.. مجبورم کنی الان بخوابم ؟»
جونگکوک لبخند آروم و مهربون همیشگیاش رو زد:« حتی یک درصد هم نظر والدینت برام مهم نیست. من فقط میخوام سالم باشی. دیر خوابیدن عادت خوبی نیست!»
تهیونگ دست به سینه خودش رو روی مبل جمع کرد:« نیمیخوام. »
جونگکوک کمی فکر کرد:« هوم، پس نظرت چیه یه معامله کنیم؟»
تهیونگ به جونگکوک خیره شد:«معامله؟»
جونگکوک یادش افتاد که اون بچه معنای هر کلمه ای رو درست بلد نیست:« منظورم اینه که یه قراری بذاریم. یه کاری انجام میدی و من در عوض برات یه کار دیگه انجام میدم. اینطوری همه خوشحالن. »
معمولا اینطور معامله ها برای هر دو طرف سود داشت. اما جونگکوک بر این معامله داشت تلاش میکرد در عوض انجام دادن کاری که برای تهیونگ خوبه براش یه کاری انجام بده.
اخم تهیونگ باز شد:« چه..چه کاری؟»
جونگکوک کمی فکر کرد:« تو الان میخوابی و در عوض چطوره که فردا من
یه غذای خوشمزه بخوریم؟»
تهیونگ با دهنی که تقریبا باز بود به جونگکوک نگاه کرد:« یعنی میخوای... میخوای بهم پیتزا...پیتزا و استیک بدی؟»
جونگکوک خنده ی محوی کرد:« اینا غذاهای مورد علاقته؟»
تهیونگ گیج شد:« مورد علاقه ؟»
جونگکوک نگاهش رو برای لحظه ای از تهیونگ گرفت و فکر کرد، بعد دوباره نگاهش رو به تهیونگ داد:« یعنی چیزی که خیلی دوسش داری. مثل پروانه ها. »
تهیونگ لبخند بزرگی زد و پاهاش رو تکون داد:« معلومه که ارههه! برای... برای.. پیتزا و استیک یه پروانه.. پروانه ی کامل رنگ میکنمم! »
شرایط:
۱۲۰ لایک، ۱۸۰ کامنت (اهنگ نخونیدد) ۳۰ بازنشر
p11
جونگکوک نگاهش رو اول به سقف و بعد به تهیونگ داد:« من یه پرستار بچم. بچه ها تا وقتی که کنارت احساس امنیت نکنن و بهت اعتماد نداشته باشن نمیذارن بغلشون کنی. »
تهیونگ خواست چیزی بگه، اما جونگکوک زودتر شروع به صحبت کرد:« اوه، ساعت رو ندیده بودم. فکر کنم الان وقت خواب باشه، اینطور فکر نمیکنی تهیونگ؟»
تهیونگ اخمی کرد:« نه، هنوز خیلی زوده! من.. من... کلی.. انرژی دارمم! نکنه... نکنه مامان... مامان و بابا بهت... بهت گفتن که مجبور.. مجبورم کنی الان بخوابم ؟»
جونگکوک لبخند آروم و مهربون همیشگیاش رو زد:« حتی یک درصد هم نظر والدینت برام مهم نیست. من فقط میخوام سالم باشی. دیر خوابیدن عادت خوبی نیست!»
تهیونگ دست به سینه خودش رو روی مبل جمع کرد:« نیمیخوام. »
جونگکوک کمی فکر کرد:« هوم، پس نظرت چیه یه معامله کنیم؟»
تهیونگ به جونگکوک خیره شد:«معامله؟»
جونگکوک یادش افتاد که اون بچه معنای هر کلمه ای رو درست بلد نیست:« منظورم اینه که یه قراری بذاریم. یه کاری انجام میدی و من در عوض برات یه کار دیگه انجام میدم. اینطوری همه خوشحالن. »
معمولا اینطور معامله ها برای هر دو طرف سود داشت. اما جونگکوک بر این معامله داشت تلاش میکرد در عوض انجام دادن کاری که برای تهیونگ خوبه براش یه کاری انجام بده.
اخم تهیونگ باز شد:« چه..چه کاری؟»
جونگکوک کمی فکر کرد:« تو الان میخوابی و در عوض چطوره که فردا من
یه غذای خوشمزه بخوریم؟»
تهیونگ با دهنی که تقریبا باز بود به جونگکوک نگاه کرد:« یعنی میخوای... میخوای بهم پیتزا...پیتزا و استیک بدی؟»
جونگکوک خنده ی محوی کرد:« اینا غذاهای مورد علاقته؟»
تهیونگ گیج شد:« مورد علاقه ؟»
جونگکوک نگاهش رو برای لحظه ای از تهیونگ گرفت و فکر کرد، بعد دوباره نگاهش رو به تهیونگ داد:« یعنی چیزی که خیلی دوسش داری. مثل پروانه ها. »
تهیونگ لبخند بزرگی زد و پاهاش رو تکون داد:« معلومه که ارههه! برای... برای.. پیتزا و استیک یه پروانه.. پروانه ی کامل رنگ میکنمم! »
شرایط:
۱۲۰ لایک، ۱۸۰ کامنت (اهنگ نخونیدد) ۳۰ بازنشر
- ۴.۲k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط