دوپارتی از هان وقتی که p
دوپارتی از هان: (وقتی که....) p۱
(تو انتخاب عکس مغزم ریده بود چی انتخاب کنم🤧😭)
برای چندمین بار میدیدیش و این داشت عذابت میداد...
تو روی مبل نشسته بودی و اعضا با اومدن اون بلند شدن و داشتن استقبالش میکردم و تو تنها کسی بودی که نادیدش میگرفتی و سعی میکردی طوری رفتار کنی که انگار برات مهم نیست.
(فلش بک)
تو از وقتی که هان رو دیده بودی عاشقش شده بودی و روش کراش زده بودی و سعی میکردی همه جوره بهش نزدیک شی اما اون تورو نادیده میگرفت و زیاد از تو خوشش نمیآمد و این ناراحتت میکرد یروزی تو و اعضا قرار بود دو سه روزی به تفریح برید شما بعد رفتنتون و خوردن کلی غذا روی مبل نشسته بودید و توُ سرت تو گوشی بود که اعضا رفتن بیرون و فقط تو سونگمین و هان بودید تو خیلی عادی بودی که لینو اومد کنارت نشست و گوشیش رو روشن کرد
هان: ات دوست دارم یه رازی رو بهت بگم ولی زیاد مطمئن نیستم
ات: اون چیه؟بگو...راحت باش
هان: خب...من یه دختری رو خیلی دوست دارم
با این حرفش قلبت خورد شد و از هرچی که فک کنی نا امید شدی اما بازم لبخند میزدی
ات: او..اون کیه؟ -لبخند
هان: ایناهاش اینه خیلی خوشگله و دوسش دارم -از توی گوشیش عکسشو بهت نشون داد
ات: او..چه خوشگله...حالا اسمش چیه؟
هان: پونیان
ات: چقد قشنگ حالا اون میدونه دوسش داری؟
هان: اره، خیلی وقته تو رابطه ایم
ات: اخی خیلی قشنگه -لبخند و خوشحال
هان: میشه این راز بینمون باشه؟
ات: اره حتما خیالت راحت
هان: مرسی
ات: (لبخند)
(پایان فلش بک)
تو و اون هیچوقت به هم زیاد نزدیک نبودید و تو سعی میکردی کلا ازش دور بمونی تا یوقت سؤتفاعم نشه و شایعه های الکی هم نسازن تا رابطه هان خراب شه وشما خیلی کم پیش میومد که باهم بخندید و خوب باشید...
چند ساعتی از اومدنش میگذشت و تو حتی بهش نگاه نمیکردی ولی خیلی کم باهات صحبت میکرد و تو بدون این که نشون بدی با کلی انرژی بهش جواب میدادی، شما و اعضا شام رو درست کرده بودید و منتظر بودید غذا دم بکشه اون روی میز به حالت خم وایستاده بود و از جلو به اوپن تکیه داد بود که تو هم تصمیم گرفتی که یدونه بزنی در باسنش، همین کارم کردی و همه اعضا از کارت خندیدن اما اون خیلی کم خندید ولی تو اصلا را اکشنی نداشتی جز یکم خنده و رفتی نشستی رو صندلیه اوپن...
(پرش زمانی به شب-همه خوابیده بودم جز تو و هان)
تو خابگاهتون چند تا اتاق بود که اعضا بعضیا توش چندتا چند تا میخوابیدم و برای اینکه تو راحت باشی بهت اتاق تکی داده بودن البته بعضی اوقات با اونا هم میخوابیدی ولی بیشتر اوقات بهت مکانی میدادن که برات شخصی و خصوصی باشه تا اذیت نشی
هان با آی آن هم اتاقی بود و تو نمیدونستی بیداره و برای خودت داشتی تو گوشی میچرخیدی که کسی بهت پیام داد و دیدی لینوعه
ات: چرا بیداره
پیامشو خوندی که گفته بود:
هان: ات تو حالت خوبه؟
تقریبا چند دقیقه بعد جوابشو دادی
ات: اره چطور
هان: من مطمئن نیستم
دوباره نوشتی....
ات: میشه بگی چیکار داری؟
هان: کار خاصی ندارم فقط رفتارت سرد شده
ات: فکر نمیکنم برات مهم باشه
هان: اینو نگو
ات: اگر واقعا کاری نداری دیگه پیام نده
هان: تو منو دوست داری؟
ات: چرا باید دوست داشته باشم🤦🏻♀️
هان: اینو تو میدونی
ات: نه ندارم
هان: پس چرا رفتارت عوض شده
ات: به نظرم دیگه بخوابیم دیر وقته
هان: اگر میخواستی بخوابی زودتر میخوابیدی
ات: هان میشه تمومش کنی
هان: تو واقعا دوسم نداری؟
ات: نه ندارم
با این حرفی که زدی یکم بغضی شدی ولی نشون نمیدادی
هان: راستشو میگی؟
ات: هان نکنه میخوای حتما بگم اره؟-_-
هان: ولی من همش میخوام بجا گیرت بیارم تا ببوسمت
یه لحظه شوکه شدی، چند بار پلک زدی تا ببینی درست میبینی یا نه
ات: این وقت شب خل شدی مگه نه؟🗿
هان: ولی تو منو پس میزدی و من نمیتونستم نزدیکت شم
ات: هردومون یادمون نرفته که جنابعالی دوست دختر داری
هان: خیلی وقته جدا شدم
باورت نشد که چی گفته....
ات: چه بد متاسفم
هان: من که میگم تو دوسم داری
هان: حداقل که رفتارات ثابت میکنه
ات: هوف بسه
که صدای در رو شنیدی...
ات: بله -اروم
گوشیتو گذاشتی کنار و رفتی تا ببینی کیه یا ممکن بود چان باشه یا بعضی از اعضای دیگه تا باهات فیلم ببینن یا ازت دستمال مرطوب بگیرن یا چیز دیگه ای، در رو باز کردی که.....
(تو انتخاب عکس مغزم ریده بود چی انتخاب کنم🤧😭)
برای چندمین بار میدیدیش و این داشت عذابت میداد...
تو روی مبل نشسته بودی و اعضا با اومدن اون بلند شدن و داشتن استقبالش میکردم و تو تنها کسی بودی که نادیدش میگرفتی و سعی میکردی طوری رفتار کنی که انگار برات مهم نیست.
(فلش بک)
تو از وقتی که هان رو دیده بودی عاشقش شده بودی و روش کراش زده بودی و سعی میکردی همه جوره بهش نزدیک شی اما اون تورو نادیده میگرفت و زیاد از تو خوشش نمیآمد و این ناراحتت میکرد یروزی تو و اعضا قرار بود دو سه روزی به تفریح برید شما بعد رفتنتون و خوردن کلی غذا روی مبل نشسته بودید و توُ سرت تو گوشی بود که اعضا رفتن بیرون و فقط تو سونگمین و هان بودید تو خیلی عادی بودی که لینو اومد کنارت نشست و گوشیش رو روشن کرد
هان: ات دوست دارم یه رازی رو بهت بگم ولی زیاد مطمئن نیستم
ات: اون چیه؟بگو...راحت باش
هان: خب...من یه دختری رو خیلی دوست دارم
با این حرفش قلبت خورد شد و از هرچی که فک کنی نا امید شدی اما بازم لبخند میزدی
ات: او..اون کیه؟ -لبخند
هان: ایناهاش اینه خیلی خوشگله و دوسش دارم -از توی گوشیش عکسشو بهت نشون داد
ات: او..چه خوشگله...حالا اسمش چیه؟
هان: پونیان
ات: چقد قشنگ حالا اون میدونه دوسش داری؟
هان: اره، خیلی وقته تو رابطه ایم
ات: اخی خیلی قشنگه -لبخند و خوشحال
هان: میشه این راز بینمون باشه؟
ات: اره حتما خیالت راحت
هان: مرسی
ات: (لبخند)
(پایان فلش بک)
تو و اون هیچوقت به هم زیاد نزدیک نبودید و تو سعی میکردی کلا ازش دور بمونی تا یوقت سؤتفاعم نشه و شایعه های الکی هم نسازن تا رابطه هان خراب شه وشما خیلی کم پیش میومد که باهم بخندید و خوب باشید...
چند ساعتی از اومدنش میگذشت و تو حتی بهش نگاه نمیکردی ولی خیلی کم باهات صحبت میکرد و تو بدون این که نشون بدی با کلی انرژی بهش جواب میدادی، شما و اعضا شام رو درست کرده بودید و منتظر بودید غذا دم بکشه اون روی میز به حالت خم وایستاده بود و از جلو به اوپن تکیه داد بود که تو هم تصمیم گرفتی که یدونه بزنی در باسنش، همین کارم کردی و همه اعضا از کارت خندیدن اما اون خیلی کم خندید ولی تو اصلا را اکشنی نداشتی جز یکم خنده و رفتی نشستی رو صندلیه اوپن...
(پرش زمانی به شب-همه خوابیده بودم جز تو و هان)
تو خابگاهتون چند تا اتاق بود که اعضا بعضیا توش چندتا چند تا میخوابیدم و برای اینکه تو راحت باشی بهت اتاق تکی داده بودن البته بعضی اوقات با اونا هم میخوابیدی ولی بیشتر اوقات بهت مکانی میدادن که برات شخصی و خصوصی باشه تا اذیت نشی
هان با آی آن هم اتاقی بود و تو نمیدونستی بیداره و برای خودت داشتی تو گوشی میچرخیدی که کسی بهت پیام داد و دیدی لینوعه
ات: چرا بیداره
پیامشو خوندی که گفته بود:
هان: ات تو حالت خوبه؟
تقریبا چند دقیقه بعد جوابشو دادی
ات: اره چطور
هان: من مطمئن نیستم
دوباره نوشتی....
ات: میشه بگی چیکار داری؟
هان: کار خاصی ندارم فقط رفتارت سرد شده
ات: فکر نمیکنم برات مهم باشه
هان: اینو نگو
ات: اگر واقعا کاری نداری دیگه پیام نده
هان: تو منو دوست داری؟
ات: چرا باید دوست داشته باشم🤦🏻♀️
هان: اینو تو میدونی
ات: نه ندارم
هان: پس چرا رفتارت عوض شده
ات: به نظرم دیگه بخوابیم دیر وقته
هان: اگر میخواستی بخوابی زودتر میخوابیدی
ات: هان میشه تمومش کنی
هان: تو واقعا دوسم نداری؟
ات: نه ندارم
با این حرفی که زدی یکم بغضی شدی ولی نشون نمیدادی
هان: راستشو میگی؟
ات: هان نکنه میخوای حتما بگم اره؟-_-
هان: ولی من همش میخوام بجا گیرت بیارم تا ببوسمت
یه لحظه شوکه شدی، چند بار پلک زدی تا ببینی درست میبینی یا نه
ات: این وقت شب خل شدی مگه نه؟🗿
هان: ولی تو منو پس میزدی و من نمیتونستم نزدیکت شم
ات: هردومون یادمون نرفته که جنابعالی دوست دختر داری
هان: خیلی وقته جدا شدم
باورت نشد که چی گفته....
ات: چه بد متاسفم
هان: من که میگم تو دوسم داری
هان: حداقل که رفتارات ثابت میکنه
ات: هوف بسه
که صدای در رو شنیدی...
ات: بله -اروم
گوشیتو گذاشتی کنار و رفتی تا ببینی کیه یا ممکن بود چان باشه یا بعضی از اعضای دیگه تا باهات فیلم ببینن یا ازت دستمال مرطوب بگیرن یا چیز دیگه ای، در رو باز کردی که.....
- ۲.۸k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط