تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۵۱

(فردا صبح)

*باکوگو بیدار شد و رفت حموم و صبحانه اماده کرد و رفت رو کاناپه لم داد و با گوشیش ور رفت یکم بعد ایزوکو بیدار شد رفت حموم و رفت پایین*

باکوگو : صبح بخیر خرگوش کوچولو

ایزوکو : صبح بخیر کاچان

باکوگو : ممنون مثل تولد قبلیم تولد عالیی داشتم (لبخند)

ایزوکو : اهممم...جان من انجام میدی اروم تر

باکوگو : خودتم میدونی اینجوری دوست داری به رو خودت نمیاری (لبخند شیطانی)

ایزوکو : همممم.....

باکوگو : ببین حتی انکار هم نمیکنی حالا بیا غذات رو بخور باید بریم ایزاوا کارمون داره

ایزوکو : باشه

*ایزوکو غذاش رو خورد و اماده شد کفشاش رو پوشید و با باکوگو رفتن و سوار ماشین شدن کاملا سکوت بود تا باکوگو سکوت رو شکست*

باکوگو : هیی چی شده از دیشب هیچ حرفی نمیزنی نفله ناراحتی از دستم ؟

ایزوکو : نه..نه ناراحت نیستم فقط....یکم خب

باکوگو : یکم چی

ایزوکو : حس خوبی به ایزاوا ندارم

باکوگو : این چه ربتی به ابن داره که با من حرف نمیزنی ؟

ایزوکو : خب دیشب.....(سرخ شد)

باکوگو : چی شده خرگوش کوچولو (با لبخند شیطانی)

*باکوگو خودش میدونست ایزوکو چی می خواست بگه ولی دوست داشت از زبون خودش بشنوه*

(نویسنده : من که میدونم شما هم میدونید چی می خواد بگه 😃)

ایزوکو : چرا وقتی خودت میدونی مجبورم میکنی بگممممممم (با داد ولی از رو خجالت)

باکوگو : تا خودت نگی منم نادیده میگیرم خاستت رو(لبخند شیطانی)

ایزوکو : د اخه کاچاننننننن

باکوگو : همینه که هست

ایزوکو : خب رسیدیم پیاده بشیم

*باکوگو در هارو قفل کرد*

باکوگو : تا نگی قرار نیست بزارم بری

ایزوکو : کاچان بس کن اصلا خنده دار نیست در رو باز کن

باکوگو : من بهت گفتم تا نگی نمیزارم بری

*انگشت اشارش رو گذاشت زیر چونه ی ایزوکو (دیگه من اطلاعاتم زیر خط فقر همین چونه رو از من بپزیرید) سرش رو گرفت سمت خودش*

باکوگو : میگی یا نه

ایزوکو : خ.....خب...من...من...نمیشه بیخیال بشی ؟

باکوگو : نه نمیشه عزیزم

(نویسنده : باکوگو در حال لذت بردن از این کاری که داره با ایزوکو میکنه)

ایزوکو : خ.‌...خب...من....دیشب....از..اون..اون کار

باکوگو : خب

ایزوکو : لذت بردم(با صدای خیلی کم)

باکوگو : بلند تر بگو ببینم من که چیزی نشنیدم

ایزوکو : باشه باشه من از اون کار خوشم اومددددددددد قبوله (با فریاد)

باکوگو : آفرین خرگوش کوچولو 😁

ایزوکو : حالا بیا بریم

*باکوگو در رو باز کرد و دست هم رو گرفتن و وارد ساختمون شدن*

ادامه پارت بعد🌙
تمام لذتتون رو ببرید چونکه سناریو دست منه و قرار نیست بزارم لذتی بمونه 😈
دیدگاه ها (۲۰)

امروز تولد این بچست🎊🥳

هعییییی زندگی اینو من چرا دیدممممم بفرمایید بگید سریع تموم ب...

روز دختر همتون مبارکککککککککککک🥳🎊

(شاهزاده و شوالیه) پارت ۹شوتو : باشه(زمان حال)ایزوکو : اوه خ...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۱ باکوگو : ببخشید ا...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۸ایزاوا : سریع خودت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط