داستان «روزِ معلمی که سینمایی شد»
داستان «روزِ معلمی که سینمایی شد»
جنی و جیسو معلمهای یه مدرسه بودن. جنی معلمِ ریاضی، جیسو معلمِ ورزش. قرار بود روز معلم، دانشآموزا براشون یه جشن بگیرن. ولی جیسو که همیشه دوست داشت وسطِ توجهها باشه، تصمیم گرفت یه تئاترِ سینمایی اجرا کنه با دانشآموزاش.
جیسو گفت: «بچهها! ما قراره یه فیلمِ کوتاه از زندگیِ معلمای مدرسه بسازیم! من کارگردانم، جنی بازیگرِ نقشِ اول، و شما هم بازیگرا و فیلمبردارا!»
دانشآموزا ذوقزده شدن. یه بچه گفت: «آقای جیسو، دوربین نداریم!» جیسو گفت: «مشکل نیست! من دوربینِ خونه رو آوردهام!» و از کیفش یه دوربینِ فیلمبرداریِ قدیمیِ پدرش درآورد که کَتَک میزد و فقط با باتریِ قلمی کار میکرد!
روز اجرا، توی سالنِ مدرسه جمع شدن. جنی با یه لباسِ رسمی اومد که قرار بود نقشِ یه معلمِ سختگیر رو بازی کنه. جیسو گفت: «صحنهی اول: جنی وارد کلاس میشه، منم نقشِ دانشآموزِ شیطون رو بازی میکنم!»
صحنه شروع شد. جنی با وقار وارد شد، ولی جیسو که قرار بود بشینه پشت میز، نشست روی یه صندلیِ لق که دانشآموزا با نیتِ شوخی درست کرده بودن. صندلی زیرِ جیسو وا رفت و جیسو پرت شد عقب، دستش به تختهی سیاه خورد، تخته کج شد و یه ابرِ گچی پاشید توی صورتِ جنی!
جنی با اون حالتِ سفیدِ گچی، گفت: «جیسو... این دیالوگِ فیلم نبود که!» جیسو از زیرِ صندلی گفت: «این یه بداههگوییِ هنری بود!»
همهی بچهها شروع کردن به خنده. یه پسر از خنده افتاد روی بغلِ دوستش، یکی دیگه خندید و تفنگِ آبش رو فشار داد و آب رفت توی موهایِ مدیر!
بعد نوبت به صحنهی سینمایی رسید. جیسو گفت: «حالا بریم تو فیلم، یه صحنهی سینمایی توی سالنِ سینما داریم!» ولی سالنِ سینما وجود نداشت، پس جیسو با مقوا یه سینما درست کرد و گفت: «این سالنِ سینمایِ ماست!»
جنی باید از جلوی این سالنِ مقوایی رد میشد، ولی جیسو که میخواست فیلم رو جذاب کنه، یه لیوانِ آب رو پشتِ درِ مقوایی گذاشت که وقتی جنی در رو باز کنه، آب بریزه روی سرش. ولی خودش یادش رفت و اول رفت تو! آب ریخت روی سرِ خودش، مقوا خیس شد و روی سرش خراب شد! جیسو موند زیرِ یه جعبهی مقوایی که روش نوشته بود «سینما».
از زیرِ جعبه گفت: «جنی... من الان هم کارگردانم، هم بازیگر، هم سالنِ سینما!»
کل مدرسه از خنده منفجر شدن. مدیر از خنده عینکش رو انداخت توی قهوه! معلمِ ادبیات هم از شدت خنده، چوبِ تخته رو شکست! ناظم هم که تا اون روز هیچوقت نمیخندید، اون روز چنان خندید که سبیلش کج شد!
بچهها جعبه رو از روی جیسو برداشتن. جیسو با موهای خیس و صورتِ گچی بلند شد، نگاه به جنی کرد و گفت:
«جنی، قول داده بودم روزِ معلم رو سینمایی کنم. راستش، فکر نمیکردم خودم بشم همون فیلمِ کمدی که همه میخوان!»
جنی که اشکِ خنده روی صورتش جاری بود، بغلش کرد و گفت: «جیسو، تو بهترین فیلمِ زندگیِ منی، حتی اگه بودجهات فقط یه جعبهی مقوایی باشه!»
همهی دانشآموزا و معلمها دورشون حلقه زدن و برای جیسو کف زدن. یه بچه هم اومد و به جیسو یه جایزه داد: یه مدالِ کاغذی که روش نوشته بود: «بهترین کارگردانِ خندهسازِ تاریخ مدرسه»
جیسو مدال رو به گردن آویخت، رو به جنی کرد و گفت:
«جنی، فکر کنم دیگه وقتشه بریم سینمایِ واقعی... ولی اینبار بذار من فقط تماشاگر باشم، باشه؟»
جنی خندید و گفت: «باشه، ولی قول بده دیگه جعبهی مقوایی همراهت نیاری!»
جنی و جیسو معلمهای یه مدرسه بودن. جنی معلمِ ریاضی، جیسو معلمِ ورزش. قرار بود روز معلم، دانشآموزا براشون یه جشن بگیرن. ولی جیسو که همیشه دوست داشت وسطِ توجهها باشه، تصمیم گرفت یه تئاترِ سینمایی اجرا کنه با دانشآموزاش.
جیسو گفت: «بچهها! ما قراره یه فیلمِ کوتاه از زندگیِ معلمای مدرسه بسازیم! من کارگردانم، جنی بازیگرِ نقشِ اول، و شما هم بازیگرا و فیلمبردارا!»
دانشآموزا ذوقزده شدن. یه بچه گفت: «آقای جیسو، دوربین نداریم!» جیسو گفت: «مشکل نیست! من دوربینِ خونه رو آوردهام!» و از کیفش یه دوربینِ فیلمبرداریِ قدیمیِ پدرش درآورد که کَتَک میزد و فقط با باتریِ قلمی کار میکرد!
روز اجرا، توی سالنِ مدرسه جمع شدن. جنی با یه لباسِ رسمی اومد که قرار بود نقشِ یه معلمِ سختگیر رو بازی کنه. جیسو گفت: «صحنهی اول: جنی وارد کلاس میشه، منم نقشِ دانشآموزِ شیطون رو بازی میکنم!»
صحنه شروع شد. جنی با وقار وارد شد، ولی جیسو که قرار بود بشینه پشت میز، نشست روی یه صندلیِ لق که دانشآموزا با نیتِ شوخی درست کرده بودن. صندلی زیرِ جیسو وا رفت و جیسو پرت شد عقب، دستش به تختهی سیاه خورد، تخته کج شد و یه ابرِ گچی پاشید توی صورتِ جنی!
جنی با اون حالتِ سفیدِ گچی، گفت: «جیسو... این دیالوگِ فیلم نبود که!» جیسو از زیرِ صندلی گفت: «این یه بداههگوییِ هنری بود!»
همهی بچهها شروع کردن به خنده. یه پسر از خنده افتاد روی بغلِ دوستش، یکی دیگه خندید و تفنگِ آبش رو فشار داد و آب رفت توی موهایِ مدیر!
بعد نوبت به صحنهی سینمایی رسید. جیسو گفت: «حالا بریم تو فیلم، یه صحنهی سینمایی توی سالنِ سینما داریم!» ولی سالنِ سینما وجود نداشت، پس جیسو با مقوا یه سینما درست کرد و گفت: «این سالنِ سینمایِ ماست!»
جنی باید از جلوی این سالنِ مقوایی رد میشد، ولی جیسو که میخواست فیلم رو جذاب کنه، یه لیوانِ آب رو پشتِ درِ مقوایی گذاشت که وقتی جنی در رو باز کنه، آب بریزه روی سرش. ولی خودش یادش رفت و اول رفت تو! آب ریخت روی سرِ خودش، مقوا خیس شد و روی سرش خراب شد! جیسو موند زیرِ یه جعبهی مقوایی که روش نوشته بود «سینما».
از زیرِ جعبه گفت: «جنی... من الان هم کارگردانم، هم بازیگر، هم سالنِ سینما!»
کل مدرسه از خنده منفجر شدن. مدیر از خنده عینکش رو انداخت توی قهوه! معلمِ ادبیات هم از شدت خنده، چوبِ تخته رو شکست! ناظم هم که تا اون روز هیچوقت نمیخندید، اون روز چنان خندید که سبیلش کج شد!
بچهها جعبه رو از روی جیسو برداشتن. جیسو با موهای خیس و صورتِ گچی بلند شد، نگاه به جنی کرد و گفت:
«جنی، قول داده بودم روزِ معلم رو سینمایی کنم. راستش، فکر نمیکردم خودم بشم همون فیلمِ کمدی که همه میخوان!»
جنی که اشکِ خنده روی صورتش جاری بود، بغلش کرد و گفت: «جیسو، تو بهترین فیلمِ زندگیِ منی، حتی اگه بودجهات فقط یه جعبهی مقوایی باشه!»
همهی دانشآموزا و معلمها دورشون حلقه زدن و برای جیسو کف زدن. یه بچه هم اومد و به جیسو یه جایزه داد: یه مدالِ کاغذی که روش نوشته بود: «بهترین کارگردانِ خندهسازِ تاریخ مدرسه»
جیسو مدال رو به گردن آویخت، رو به جنی کرد و گفت:
«جنی، فکر کنم دیگه وقتشه بریم سینمایِ واقعی... ولی اینبار بذار من فقط تماشاگر باشم، باشه؟»
جنی خندید و گفت: «باشه، ولی قول بده دیگه جعبهی مقوایی همراهت نیاری!»
- ۲۹
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط