پارت
پارت4
خانواده ی جاسوس
فلش بک سمت آنیا و بکی:
بکی:میگم آنیا
آنیا:بگو
بکی:اگه دامیان و جولیکا با هم نامزد کردنند چی؟
آنیا:خب؟
بکی:خب برات مهم نیست؟
آنیا:نه چرا باید مهم باشه یچوری میگی انگار دامیان دوس پسر منه
بکی :باشه
فردا:
هندرسون:بچه ها پس فردا مهمانی داریم و باید برقصید و به گروه ههی دونفره تقصیم میشید یعنی پسر و دختر و روی دیوار اعلانات نوشتیم با کی تیم میشید برید ببینید
همه بچه ها سمت تابلو هجوم بردنند که دیدند آنیا و دامیان باهم افتادند
آنیا:خب باهم افتادیم دامیان
دامیان:باشه
بکی:اَ منم با یکی از نوچه های دامیان افتادم
امیل:با من افتاده دامیان سان
آنیا:باهم جور میشید نترسید
بکی:آخه این همه آدم چرا نوچه ی دامیان
آنیا:خب لباسم قراره بگیریم میاد چهر تایی بریم؟
بکی:آره ساعت ۳ چطوره؟
آنیا:عالیه.
ساعت ۳ : دم در پاساژ
بکی:خب هرکی با تیم خودش بره خرید
آنیا:باشه دامیان بیا بریم
و هرکدوم از تیم ها رفتند سمت پاساژ و لباس هاشو گرفتند
آنیا:وای خسته شدم بریم دیگه
دامیان مچ آنیا را گرفت بهش گفت:بیا بریم بستنی بخوریم
آنیا:هورااااااااا بریم
آنیا:لطفا دوتا بستنی به ما بدید
بستتی فروش:برای شما دخترم بستنی سبز تیره به رنگ موهای سبز تیره و شکلات به رنگ چشمای قهوه ایش
آنیا:اوم موهاش اگه سبز باشه دوس پسرن که خیلی به هم میلم مثلا چشامای سبز من با موهای اون به هر حال ممنون من میرم اونجا میشینم بستنیمو میخورم تو هم گرفتی بیا
بستنی فروش:و برای شما پسرم توت فرنگی به رنگ موهای صورتیش و بستنی سبز کم رنگ به رنگ چشاش
دامیان:مرسی
آنیا:اِ اونا بکی و امیل اوناها اونجان
بکی:میبینم دارین بستنی میخورین بشینین تا ماهم بریم بگیریم و بیام
آنیا:بچه ها ساعت ۸ شبه بریم دیگه
بکی:باشه بریم
فردا:
هندرسون :بچه ها به دلیل سخت تر ش دن درس توی خوابگاه میمونین توی گروه هاای سه نفره و باز هم بیاد پای تابلو ببینید با کی افتادید فقط یادتون نره ساعت ۱۱زتمرین رقص داریم
همه بچه ها هجوم بردنند سمت تابلو که......
خانواده ی جاسوس
فلش بک سمت آنیا و بکی:
بکی:میگم آنیا
آنیا:بگو
بکی:اگه دامیان و جولیکا با هم نامزد کردنند چی؟
آنیا:خب؟
بکی:خب برات مهم نیست؟
آنیا:نه چرا باید مهم باشه یچوری میگی انگار دامیان دوس پسر منه
بکی :باشه
فردا:
هندرسون:بچه ها پس فردا مهمانی داریم و باید برقصید و به گروه ههی دونفره تقصیم میشید یعنی پسر و دختر و روی دیوار اعلانات نوشتیم با کی تیم میشید برید ببینید
همه بچه ها سمت تابلو هجوم بردنند که دیدند آنیا و دامیان باهم افتادند
آنیا:خب باهم افتادیم دامیان
دامیان:باشه
بکی:اَ منم با یکی از نوچه های دامیان افتادم
امیل:با من افتاده دامیان سان
آنیا:باهم جور میشید نترسید
بکی:آخه این همه آدم چرا نوچه ی دامیان
آنیا:خب لباسم قراره بگیریم میاد چهر تایی بریم؟
بکی:آره ساعت ۳ چطوره؟
آنیا:عالیه.
ساعت ۳ : دم در پاساژ
بکی:خب هرکی با تیم خودش بره خرید
آنیا:باشه دامیان بیا بریم
و هرکدوم از تیم ها رفتند سمت پاساژ و لباس هاشو گرفتند
آنیا:وای خسته شدم بریم دیگه
دامیان مچ آنیا را گرفت بهش گفت:بیا بریم بستنی بخوریم
آنیا:هورااااااااا بریم
آنیا:لطفا دوتا بستنی به ما بدید
بستتی فروش:برای شما دخترم بستنی سبز تیره به رنگ موهای سبز تیره و شکلات به رنگ چشمای قهوه ایش
آنیا:اوم موهاش اگه سبز باشه دوس پسرن که خیلی به هم میلم مثلا چشامای سبز من با موهای اون به هر حال ممنون من میرم اونجا میشینم بستنیمو میخورم تو هم گرفتی بیا
بستنی فروش:و برای شما پسرم توت فرنگی به رنگ موهای صورتیش و بستنی سبز کم رنگ به رنگ چشاش
دامیان:مرسی
آنیا:اِ اونا بکی و امیل اوناها اونجان
بکی:میبینم دارین بستنی میخورین بشینین تا ماهم بریم بگیریم و بیام
آنیا:بچه ها ساعت ۸ شبه بریم دیگه
بکی:باشه بریم
فردا:
هندرسون :بچه ها به دلیل سخت تر ش دن درس توی خوابگاه میمونین توی گروه هاای سه نفره و باز هم بیاد پای تابلو ببینید با کی افتادید فقط یادتون نره ساعت ۱۱زتمرین رقص داریم
همه بچه ها هجوم بردنند سمت تابلو که......
- ۱.۹k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط