⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p93
یکی از فرمانده‌ها با عجله وارد باغ شد و تعظیم کرد.
ـ «قربان، رد بو تا نزدیکی جنگل می‌ره... بعد از اون قطع می‌شه.»
جیمین پرسید:
ـ «کسی قدرتش رو احساس کرد؟»
ـ «نه...»
ـ «پس ردش رو پنهان کرده.»
فرمانده سکوت کرد.
همه جواب این جمله رو می‌دونستن.
کسی که بتونه بوی خودش رو محو کنه...
خون‌آشام معمولی نبود.
...
جیمین مشتش رو باز کرد.
روبان سفید روی کف دستش افتاد.
نگاهش برای لحظه‌ای روی اون موند.
اگر فقط یک ساعت زودتر جلسه رو تمام کرده بود...
اگر تصمیمش رو عقب ننداخته بود...
الان نینا اینجا بود.
برای اولین بار، خودش رو سرزنش می‌کرد.
این حس رو سال‌ها تجربه نکرده بود.
ناگهان سرش رو بالا آورد.
ـ «اسبم رو آماده کنید.»
فرمانده با تعجب گفت:
ـ «قربان، شب داره می‌شه. بهتره دسته‌های جست‌وجو...»
ـ «گفتم آماده‌اش کنید.»
لحنش بلند نبود.
اما هیچ‌کس جرئت نکرد حرف دیگه ای بزنه
همه با عجله از باغ خارج شدن
...
چند دقیقه بعد، اصطبل قلعه.
اسب سیاه جیمین با بی‌قراری سم به زمین می‌کوبید.
خدمتکار، زین رو محکم بست و کنار رفت.
جیمین دستش رو روی یال اسب کشید.
چشم‌هاش دوباره برای لحظه‌ای سرخ شدن
در ذهنش فقط یک تصویر می‌چرخید.
چهره‌ی نینا...
وقتی زیر درخت بید نشسته بود و از برگشت به خونه حرف می‌زد.
همون شب تصمیم گرفته بود حقیقت رو بگه
اما حالا...
شاید خیلی دیر شده بود.
جیمین بدون مکث سوار اسب شد.
دروازه‌ی عظیم قلعه با صدای سنگینی باز شد.
باد سرد شب به صورتش خورد.
اسب با تمام سرعت به دل جنگل تاخت.

خوب بود؟ کامنت یادتون نرههه❤️🫶🏻
دیدگاه ها (۸)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط