p4
p4
*تهیونگ و ا.ت یه شام رمانتیک کنار هم خوردن و رفتن خونه*
تهیونگ: یه لحظه صبر کن...
تهیونگ چراغ آشپزخونه رو روشن کرد و ا.ت دید روی میز پر از خوراکیهای مورد علاقهشه و وسط میز هم یه کیک کوچیک گذاشته شده
ا.ت: وااای
تهیونگ: برای خانوم حسود خودمه 😂
ا.ت: من حسود نیستم*با حرس*
تهیونگ: باشه باشه، تو حسود نیستی*خنده*
فقط وقتی لونا دستمو کشید برد، درو محکم کوبیدی و رفتی 😂
ا.ت: خب... اون خیلی بهت میچسبه منم ناراحت شدم
تهیونگ: میدونی چرا چیزی نگفتم؟
ا.ت: چرا؟
تهیونگ: چون میخواستم ببینم کی بالاخره بهم میگی ناراحتی.
ا.ت: یعنی تو میدونستی؟
تهیونگ: معلومه که میدونستم 😂
از وقتی لونا اومده هر بار میبینیش قیافت این شکلی میشه: 😐💢
ا.ت: تهیونگ! 😭😂
*تهیونگ خندید و ا.ت رو بغل کرد*
تهیونگ: ولی یه چیزی رو خوب گوش کن... لونا هرکی که باشه، گذشتهی من هرچی که بوده، الان تو کسی هستی که دوستش دارم.
ا.ت: جدی؟ 🥺
تهیونگ: خیلی جدی.
یهو صدای زنگ در اومد
ا.ت: این وقت شب کیه؟
تهیونگ: نمیدونم، بذار ببینم.
تهیونگ رفت در رو باز کرد و وقتی در باز شد، ا.ت از پشت سرش نگاه کرد و با دیدن لونا خشکش زد...
لونا: سلام تهیونگ، باید باهات درباره یه موضوع مهم صحبت کنم.
تهیونگ: لونا؟ اینجا چیکار میکنی؟
لونا: موضوع مربوط به کاره... ولی فکر کنم بهتره ا.ت هم بشنوه.
ا.ت با شک به لونا نگاه کرد و تهیونگ هم با تعجب گفت:
تهیونگ: چی شده؟
لونا: امروز توی کمپانی یه اتفاقی افتاده که ممکنه روی آیندهی کاری تو تأثیر بذاره که...
شرایط پارت بعد:
2تا لایک
2تا کامنت
*تهیونگ و ا.ت یه شام رمانتیک کنار هم خوردن و رفتن خونه*
تهیونگ: یه لحظه صبر کن...
تهیونگ چراغ آشپزخونه رو روشن کرد و ا.ت دید روی میز پر از خوراکیهای مورد علاقهشه و وسط میز هم یه کیک کوچیک گذاشته شده
ا.ت: وااای
تهیونگ: برای خانوم حسود خودمه 😂
ا.ت: من حسود نیستم*با حرس*
تهیونگ: باشه باشه، تو حسود نیستی*خنده*
فقط وقتی لونا دستمو کشید برد، درو محکم کوبیدی و رفتی 😂
ا.ت: خب... اون خیلی بهت میچسبه منم ناراحت شدم
تهیونگ: میدونی چرا چیزی نگفتم؟
ا.ت: چرا؟
تهیونگ: چون میخواستم ببینم کی بالاخره بهم میگی ناراحتی.
ا.ت: یعنی تو میدونستی؟
تهیونگ: معلومه که میدونستم 😂
از وقتی لونا اومده هر بار میبینیش قیافت این شکلی میشه: 😐💢
ا.ت: تهیونگ! 😭😂
*تهیونگ خندید و ا.ت رو بغل کرد*
تهیونگ: ولی یه چیزی رو خوب گوش کن... لونا هرکی که باشه، گذشتهی من هرچی که بوده، الان تو کسی هستی که دوستش دارم.
ا.ت: جدی؟ 🥺
تهیونگ: خیلی جدی.
یهو صدای زنگ در اومد
ا.ت: این وقت شب کیه؟
تهیونگ: نمیدونم، بذار ببینم.
تهیونگ رفت در رو باز کرد و وقتی در باز شد، ا.ت از پشت سرش نگاه کرد و با دیدن لونا خشکش زد...
لونا: سلام تهیونگ، باید باهات درباره یه موضوع مهم صحبت کنم.
تهیونگ: لونا؟ اینجا چیکار میکنی؟
لونا: موضوع مربوط به کاره... ولی فکر کنم بهتره ا.ت هم بشنوه.
ا.ت با شک به لونا نگاه کرد و تهیونگ هم با تعجب گفت:
تهیونگ: چی شده؟
لونا: امروز توی کمپانی یه اتفاقی افتاده که ممکنه روی آیندهی کاری تو تأثیر بذاره که...
شرایط پارت بعد:
2تا لایک
2تا کامنت
- ۴۰۳
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط