سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 «ماه و خورشید؛افسانه ی اشک و خون» ☀️
## فصل اول: برخوردِ ستارگانِ گمشده
[جهانسازی: دنیایِ زیرزمینی، نبردی خاموش]
در اعماقِ تاریکی، جایی که نورِ خورشیدِ ممنوعه بود، دو قدرتِ کهن در کشمکشی بیپایان به سر میبردند: خونآشامهایِ اشرافی و گرگینههایِ وحشی. قلمروِ زیرزمینی، صحنهی نبردی خاموش بود، اما سایههایِ خصومت، بلندتر از همیشه کشیده میشدند. گرگینهها، با عطشِ سیریناپذیر برایِ قدرت، چشم به خاندانِ «اوچیها» دوخته بودند؛ خاندانی که با قدرتِ چشمانِ «شارینگان» و تکنیکهایِ باستانی، همچون دژی استوار، در برابرِ هر تجاوزی ایستادگی میکردند.
اما گرگینهها، نقشهای شوم در سر داشتند. میدانستند که قدرتِ «اوچیها» نه تنها از تکنیکهایشان، بلکه از پیوندی حیاتی سرچشمه میگیرد: پیوندِ «خورشیدِ سرنوشت». هر یک از اعضایِ قدرتمندِ خاندان، «خورشیدی» داشت که حیات و قدرتش به بقایِ آن وابسته بود. و «ساسوکه اوچیها»، وارثِ جوان و قدرتمندِ این خاندان، از این قاعده مستثنی نبود. خورشیدِ او، «ناروتو»، موجودی بود که سرنوشتِ هر دو جهان به او گره خورده بود. اگر «خورشید» میمرد، «ماه» نیز به دنبالش محو میشد.
سالها بود که گرگینهها، در سکوت، به دنبالِ یافتنِ «خورشیدِ ممنوعه» بودند؛ آن «خورشید» که با مرگش، قدرتِ «اوچیها» را در هم میشکست و راه را برایِ تصاحبِ قلمرو هموار میساخت. اما «ناروتو»، با تمامِ قدرتِ خود، همچنان ناشناس باقی مانده بود. تا اینکه…
[صحنه: کوچهی تاریک و بارانیِ شهرِ «نوا» - شب]
باران، بیوقفه بر آسفالتِ خیس میبارید و انعکاسِ لرزانِ نورهایِ نئونی را بر زمین میانداخت. بویِ خاکِ بارانخورده و دودِ غلیظ، فضا را پر کرده بود. سکوتِ کوچه، تنها با نالههایِ باد و صدایِ چکیدنِ آب از ناودانها شکسته میشد.
ناروتو، که به تازگی تکالیفِ مدرسهاش را به پایان رسانده بود، برایِ تنفسِ هوایِ تازه، از خانه بیرون زده بود. قدم زدن در کوچههایِ خلوت، همیشه به او آرامش میداد. اما امشب، حسِ غریبی داشت. ناگهان، صدایی عجیب، شبیه به غرشِ حیوانیِ خشمگین، از اعماقِ یکی از کوچههایِ تنگ و تاریک به گوش رسید. کنجکاوی، بر ترسش غلبه کرد و او را به سمتِ صدا کشاند.
در انتهایِ کوچه، در میانِ تاریکیِ غلیظ، سایههایی متحرک را دید. چندین نفر… یا بهتر بگوییم، چندین موجود. هنوز در حالتِ انسانی بودند، اما دندانهایِ نیشدارشان بیرون زده بود و چنگولهایِ تیزشان، در نورِ کم، برق میزد. «گرگینهها!» فکرِ ناروتو در یک آن، پر از وحشت شد. آنها داشتند با هم صحبت میکردند، اما کلماتشان، نامفهوم و خشن بود.
ناگهان، یکی از گرگینهها، سرش را بلند کرد و چشمش به ناروتو افتاد. فریادی کشید: «گیر افتادیم! اون ما رو دید!»
در یک لحظه، تمامِ گرگینهها برگشتند و به سمتِ ناروتو خیره شدند. در چشمانشان، ترکیبی از خشم و غافلگیری موج میزد. «لعنتی! این همون «خورشید» ـه که دنبالش بودیم؟» یکی از آنها با صدایی خشن گفت. «ولی چطور اینجا؟ نباید میفهمیدیم؟»
ناروتو، در شوکِ کامل، بدنش از ترس خشک شده بود. تا به حال چنین چیزی ندیده بود. موجوداتی ترسناک، با چنگولهایِ خونین و دندانهایِ تیز… صدایِ ضربانِ قلبش، در گوشهایش میپیچید. یکی از گرگینهها، با غرش، به سمتش حمله کرد.
«نه!» ناروتو، با تمامِ توانش، شروع به دویدن کرد. پشتِ ساختمانهایِ تاریک و متروکه، پناه میجست و با هر قدم، امید داشت که گم شوند. اما صدایِ نفسهایِ سنگین و غرشهایِ تعقیبکننده، نشان میداد که آنها به او نزدیکند.
در حالِ دویدن، از ترسِ واهمه، ناگهان به چیزی سخت و سرد برخورد کرد و تعادلش را از دست داد. با صدایِ بلندی، رویِ زمینِ خیس افتاد. نفسنفس میزد، اما قبل از اینکه بتواند بلند شود، نگاهش به بالا افتاد…
او را دید.
مردی که بالایِ سرش ایستاده بود، با قامتی بلند و استوار، انگار بخشی از تاریکیِ شب بود. موهایِ مشکی و خیسش، به صورتِ رنگپریدهاش چسبیده بود و چشمانی به رنگِ عمیقترینِ شب، مستقیم به او خیره شده بود. در چهرهاش، هیچ اثری از ترس نبود، بلکه آرامشی سرد و قدرتمند دیده میشد.
قلبِ ناروتو، که تا آن لحظه از ترس در حالِ پرواز بود، ناگهان با شدتِ بیشتری به تپش افتاد. اما این بار، حسِ ترس نبود؛ حسی غریب و گرم، در سینهاش شعلهور شد. تمامِ وحشتش، انگار داشت جایِ خود را به چیزی دیگر میداد.
[ذهنِ ناروتو:]
*«این… این دیگه کیه؟ چرا… چرا دیگه نمیترسم؟ این چشمها…»*
نگاهِ هر دو در هم قفل شد. در آن لحظهی کوتاه، زمان ایستاد. احساسی عمیق و ناشناخته، میانِ آن دو، همچون جرقهای سرد و گرم، شعلهور شد. برایِ ساسوکه، که تمامِ عمرش با سرمایِ تنهایی خو گرفته بود، این گرما، غریبه و در عین حال، آشنا بود.
# 🩸 «ماه و خورشید؛افسانه ی اشک و خون» ☀️
## فصل اول: برخوردِ ستارگانِ گمشده
[جهانسازی: دنیایِ زیرزمینی، نبردی خاموش]
در اعماقِ تاریکی، جایی که نورِ خورشیدِ ممنوعه بود، دو قدرتِ کهن در کشمکشی بیپایان به سر میبردند: خونآشامهایِ اشرافی و گرگینههایِ وحشی. قلمروِ زیرزمینی، صحنهی نبردی خاموش بود، اما سایههایِ خصومت، بلندتر از همیشه کشیده میشدند. گرگینهها، با عطشِ سیریناپذیر برایِ قدرت، چشم به خاندانِ «اوچیها» دوخته بودند؛ خاندانی که با قدرتِ چشمانِ «شارینگان» و تکنیکهایِ باستانی، همچون دژی استوار، در برابرِ هر تجاوزی ایستادگی میکردند.
اما گرگینهها، نقشهای شوم در سر داشتند. میدانستند که قدرتِ «اوچیها» نه تنها از تکنیکهایشان، بلکه از پیوندی حیاتی سرچشمه میگیرد: پیوندِ «خورشیدِ سرنوشت». هر یک از اعضایِ قدرتمندِ خاندان، «خورشیدی» داشت که حیات و قدرتش به بقایِ آن وابسته بود. و «ساسوکه اوچیها»، وارثِ جوان و قدرتمندِ این خاندان، از این قاعده مستثنی نبود. خورشیدِ او، «ناروتو»، موجودی بود که سرنوشتِ هر دو جهان به او گره خورده بود. اگر «خورشید» میمرد، «ماه» نیز به دنبالش محو میشد.
سالها بود که گرگینهها، در سکوت، به دنبالِ یافتنِ «خورشیدِ ممنوعه» بودند؛ آن «خورشید» که با مرگش، قدرتِ «اوچیها» را در هم میشکست و راه را برایِ تصاحبِ قلمرو هموار میساخت. اما «ناروتو»، با تمامِ قدرتِ خود، همچنان ناشناس باقی مانده بود. تا اینکه…
[صحنه: کوچهی تاریک و بارانیِ شهرِ «نوا» - شب]
باران، بیوقفه بر آسفالتِ خیس میبارید و انعکاسِ لرزانِ نورهایِ نئونی را بر زمین میانداخت. بویِ خاکِ بارانخورده و دودِ غلیظ، فضا را پر کرده بود. سکوتِ کوچه، تنها با نالههایِ باد و صدایِ چکیدنِ آب از ناودانها شکسته میشد.
ناروتو، که به تازگی تکالیفِ مدرسهاش را به پایان رسانده بود، برایِ تنفسِ هوایِ تازه، از خانه بیرون زده بود. قدم زدن در کوچههایِ خلوت، همیشه به او آرامش میداد. اما امشب، حسِ غریبی داشت. ناگهان، صدایی عجیب، شبیه به غرشِ حیوانیِ خشمگین، از اعماقِ یکی از کوچههایِ تنگ و تاریک به گوش رسید. کنجکاوی، بر ترسش غلبه کرد و او را به سمتِ صدا کشاند.
در انتهایِ کوچه، در میانِ تاریکیِ غلیظ، سایههایی متحرک را دید. چندین نفر… یا بهتر بگوییم، چندین موجود. هنوز در حالتِ انسانی بودند، اما دندانهایِ نیشدارشان بیرون زده بود و چنگولهایِ تیزشان، در نورِ کم، برق میزد. «گرگینهها!» فکرِ ناروتو در یک آن، پر از وحشت شد. آنها داشتند با هم صحبت میکردند، اما کلماتشان، نامفهوم و خشن بود.
ناگهان، یکی از گرگینهها، سرش را بلند کرد و چشمش به ناروتو افتاد. فریادی کشید: «گیر افتادیم! اون ما رو دید!»
در یک لحظه، تمامِ گرگینهها برگشتند و به سمتِ ناروتو خیره شدند. در چشمانشان، ترکیبی از خشم و غافلگیری موج میزد. «لعنتی! این همون «خورشید» ـه که دنبالش بودیم؟» یکی از آنها با صدایی خشن گفت. «ولی چطور اینجا؟ نباید میفهمیدیم؟»
ناروتو، در شوکِ کامل، بدنش از ترس خشک شده بود. تا به حال چنین چیزی ندیده بود. موجوداتی ترسناک، با چنگولهایِ خونین و دندانهایِ تیز… صدایِ ضربانِ قلبش، در گوشهایش میپیچید. یکی از گرگینهها، با غرش، به سمتش حمله کرد.
«نه!» ناروتو، با تمامِ توانش، شروع به دویدن کرد. پشتِ ساختمانهایِ تاریک و متروکه، پناه میجست و با هر قدم، امید داشت که گم شوند. اما صدایِ نفسهایِ سنگین و غرشهایِ تعقیبکننده، نشان میداد که آنها به او نزدیکند.
در حالِ دویدن، از ترسِ واهمه، ناگهان به چیزی سخت و سرد برخورد کرد و تعادلش را از دست داد. با صدایِ بلندی، رویِ زمینِ خیس افتاد. نفسنفس میزد، اما قبل از اینکه بتواند بلند شود، نگاهش به بالا افتاد…
او را دید.
مردی که بالایِ سرش ایستاده بود، با قامتی بلند و استوار، انگار بخشی از تاریکیِ شب بود. موهایِ مشکی و خیسش، به صورتِ رنگپریدهاش چسبیده بود و چشمانی به رنگِ عمیقترینِ شب، مستقیم به او خیره شده بود. در چهرهاش، هیچ اثری از ترس نبود، بلکه آرامشی سرد و قدرتمند دیده میشد.
قلبِ ناروتو، که تا آن لحظه از ترس در حالِ پرواز بود، ناگهان با شدتِ بیشتری به تپش افتاد. اما این بار، حسِ ترس نبود؛ حسی غریب و گرم، در سینهاش شعلهور شد. تمامِ وحشتش، انگار داشت جایِ خود را به چیزی دیگر میداد.
[ذهنِ ناروتو:]
*«این… این دیگه کیه؟ چرا… چرا دیگه نمیترسم؟ این چشمها…»*
نگاهِ هر دو در هم قفل شد. در آن لحظهی کوتاه، زمان ایستاد. احساسی عمیق و ناشناخته، میانِ آن دو، همچون جرقهای سرد و گرم، شعلهور شد. برایِ ساسوکه، که تمامِ عمرش با سرمایِ تنهایی خو گرفته بود، این گرما، غریبه و در عین حال، آشنا بود.
- ۲.۵k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط