دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۲
دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۲
آلما( خب بالاخره سر از کتابا برداشت ولی داشت می رفت بیرون چرا اخه ما که تازه از بیرون اومدیم نکنه می خواد بره ماموریت)
آنیا تا خواست بره دنبال لوید تا بهش بگه که آلما و آنیا هم میان آلما هم که پشت سر آنیا می رفت یهو نرسیده به لوید
لوید: این بار نه این بار هیچ کدومتون رو نمی برم
که آلما هم سر جاش وایساد ولی خیلی دلش می خواست با لوید بره بیرون، اما آنیا دست بردار نبود
آنیا همش با لوید قایم موشک بازی میکرد، هر دفعه لوید پیداش میکرد و برش می گردوند خونه
ایندفعه لوید درو قفل کرد تا دیگه آنیا نیاد بیرون و آلما و آنیا بد جور حوصلشون سر رفته بود
ویو آلما
که یهویی با آنیا پاشدیم رفتيم توی اتاق بابا و آنیا چند تا از وسایل جاسوسی بابا رو برداشت همونایی که با هاشون کد های خاص می فرستن
کمی با آنیا باهاشون بازی کردیم بعد سریع جمع شون کردیم چون اگه بابایی می فهمید که منو آنیا می دونیم اون جاسوسه شاید ما رو میکشت
کمی بعد ی صدایی شنیدیم اول فکر کردیم بابا ست ولی بعد فهمیدیم که بابایی نبوده چند تا مرد بودن
منو آنیا رو گرفتن و با خودشون بردن خیلی ترسیده بودیم و با قدرت تلپاتی هی بهم میگفتیم باید چیکار کنیم
به
عد مارو بردن به ی جایی و یه صندلی بستنمون یکی از اون مردا که سر دستشون به حساب می اومد داشت می گفت که اگه تاسوگاره نیاد مجبوریم این فینگیلی ها رو بکشیم که یکی از افراد اونجا گفت :
ماشین یکی از افرادمونه مثله اینکه مامور توایلایت رو گرفته
بعد اون مرد اومد داخل گونی پشت شو گذاشت زمین
گردنش رو گرفت گفت خیلی آدم سرسختی بود منو آنیا با وحشت به گونی نگاه کردیم و فکر کردیم باباییه
بعد که سر گونی رو باز کردن فهمیدیم که بابایی نیس و افراد خودشونه بعد یهویی دعواشون شروع شد
بابایی منو آنیا رو باز کرد و از اونجا خارج کرد گفت : خب دختر کوچولو ها
منو آنیا باهم : آنیا، آلما
اون مرده(همون لوید): خیلی خب آنیا و آلما منو دوستام استاد گرگم به هواییم اگه این کاغذو ببرین به اون ایستگاه پلیس برنده میشین (اگر اینو نشون شون بدن میبرنشون به یه یتیم خونه درست از همون اولم نباید پای بچه ای رو به ماموریت باز میکردم )
ویو لوید
ادگار اسلحه تو بنداز اگه نمی خوای بمیری دیگه دور بره من پیدات نشه فهمیدی؟ اگه فهمیدی گو رتو گم کن
وقتی رفتم بیرون آنیا و آلما رو دیدم اصلا توقع نداشتم بمونن ، اونا باید می رفتن هر بچه ای دیگه ای جای اینا بود تا الان همه چیز رو برای پلیس تعریف کرده بود
آنیا: ها باباییییییییییی
آلما: باباییییییییی
لوید ا..عه...آنیا ......آلما من اومدم خرید کنم ولی فهمیدم کارو کاسبی شونو جمع کردنو رفتن ، شما اینجا چیکار میکنین
آلما و آنیا(ای بابایی دروغگو )
آنیا : آلما و آنیا داشتن یا ی آقاهه گرگم به هوا بازی می کردن
لوید: خب خوش گذشت
آنیا: نه خیلی ترسناک بود آنیا می خواد با بابایی برگرده خونه
لوید : ها چی
آلما: می خوام برگردین خونه ستامون باهم
لوید: باشه فقط باید اسباب کشی کنیم چون توی اون خونه یه مار سمی پیدا کردم
آنیا( بابا ی دروغگو ولی دروغگو باحالیه)
آنیا : آنیا دلش می خواد توی قصر زندگی کنه
لوید اگه یکی پیدا کردیم می خریم
آلما( خب بالاخره سر از کتابا برداشت ولی داشت می رفت بیرون چرا اخه ما که تازه از بیرون اومدیم نکنه می خواد بره ماموریت)
آنیا تا خواست بره دنبال لوید تا بهش بگه که آلما و آنیا هم میان آلما هم که پشت سر آنیا می رفت یهو نرسیده به لوید
لوید: این بار نه این بار هیچ کدومتون رو نمی برم
که آلما هم سر جاش وایساد ولی خیلی دلش می خواست با لوید بره بیرون، اما آنیا دست بردار نبود
آنیا همش با لوید قایم موشک بازی میکرد، هر دفعه لوید پیداش میکرد و برش می گردوند خونه
ایندفعه لوید درو قفل کرد تا دیگه آنیا نیاد بیرون و آلما و آنیا بد جور حوصلشون سر رفته بود
ویو آلما
که یهویی با آنیا پاشدیم رفتيم توی اتاق بابا و آنیا چند تا از وسایل جاسوسی بابا رو برداشت همونایی که با هاشون کد های خاص می فرستن
کمی با آنیا باهاشون بازی کردیم بعد سریع جمع شون کردیم چون اگه بابایی می فهمید که منو آنیا می دونیم اون جاسوسه شاید ما رو میکشت
کمی بعد ی صدایی شنیدیم اول فکر کردیم بابا ست ولی بعد فهمیدیم که بابایی نبوده چند تا مرد بودن
منو آنیا رو گرفتن و با خودشون بردن خیلی ترسیده بودیم و با قدرت تلپاتی هی بهم میگفتیم باید چیکار کنیم
به
عد مارو بردن به ی جایی و یه صندلی بستنمون یکی از اون مردا که سر دستشون به حساب می اومد داشت می گفت که اگه تاسوگاره نیاد مجبوریم این فینگیلی ها رو بکشیم که یکی از افراد اونجا گفت :
ماشین یکی از افرادمونه مثله اینکه مامور توایلایت رو گرفته
بعد اون مرد اومد داخل گونی پشت شو گذاشت زمین
گردنش رو گرفت گفت خیلی آدم سرسختی بود منو آنیا با وحشت به گونی نگاه کردیم و فکر کردیم باباییه
بعد که سر گونی رو باز کردن فهمیدیم که بابایی نیس و افراد خودشونه بعد یهویی دعواشون شروع شد
بابایی منو آنیا رو باز کرد و از اونجا خارج کرد گفت : خب دختر کوچولو ها
منو آنیا باهم : آنیا، آلما
اون مرده(همون لوید): خیلی خب آنیا و آلما منو دوستام استاد گرگم به هواییم اگه این کاغذو ببرین به اون ایستگاه پلیس برنده میشین (اگر اینو نشون شون بدن میبرنشون به یه یتیم خونه درست از همون اولم نباید پای بچه ای رو به ماموریت باز میکردم )
ویو لوید
ادگار اسلحه تو بنداز اگه نمی خوای بمیری دیگه دور بره من پیدات نشه فهمیدی؟ اگه فهمیدی گو رتو گم کن
وقتی رفتم بیرون آنیا و آلما رو دیدم اصلا توقع نداشتم بمونن ، اونا باید می رفتن هر بچه ای دیگه ای جای اینا بود تا الان همه چیز رو برای پلیس تعریف کرده بود
آنیا: ها باباییییییییییی
آلما: باباییییییییی
لوید ا..عه...آنیا ......آلما من اومدم خرید کنم ولی فهمیدم کارو کاسبی شونو جمع کردنو رفتن ، شما اینجا چیکار میکنین
آلما و آنیا(ای بابایی دروغگو )
آنیا : آلما و آنیا داشتن یا ی آقاهه گرگم به هوا بازی می کردن
لوید: خب خوش گذشت
آنیا: نه خیلی ترسناک بود آنیا می خواد با بابایی برگرده خونه
لوید : ها چی
آلما: می خوام برگردین خونه ستامون باهم
لوید: باشه فقط باید اسباب کشی کنیم چون توی اون خونه یه مار سمی پیدا کردم
آنیا( بابا ی دروغگو ولی دروغگو باحالیه)
آنیا : آنیا دلش می خواد توی قصر زندگی کنه
لوید اگه یکی پیدا کردیم می خریم
- ۲۳۵
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط