#دوست_پسر_شیطون_من

#دوست_پسر_شیطون_من

Part:1

ساعت 6 صبح

ویو نابی:
از خواب بیدارم شدم دوش گرفتم صبحانه خوردم مسواک زدم لباس پوشیدم و به هیونجین پیام دادم
نابی: هیون بیدارشدی؟!
هیونجین: دو دقیقه وقت بده.
یهو صدای دویدن از راهرو های ساختمون میومد

نابی: دو دقیقه دیر رسیدی مثلا قرار شد صبح زود بیدار بشی.

هیونجین: ااااه ببخشید ولی صبح زود بیدار شدن واقعا سخته اخه چرا تابستون نمیشهههه.

نابی:(نیشخند)

ویو مدرسه:

نیمکتای مدرسه ما دونفره هست و من کنار هیونجین میشستم.

معلم: خب بچه ها امروز میخوام چند نفرو جابه جا کنم.
خب

روکا تو بشین پیش مینا
هیسونگ تو بشین پیش نابی
هیونجین تو بشین پیش جون وو

من و هیونجین که شوکه شده بودیم گفتیم اقا ما که شلوغ نکردیم چرا مارو جا به جا میکنید.
معلم: سریع جا به جا بشید کار داریم.

همه توی کلاس میدونستن که هیسونگ خیلی پسر هولی‌ئه و هیونجین به شدت عصبانی پاشد رفت.

چند مین بعد...


زنگ خورد و من به شدت خسته و ناراحت بودم هیونجین بهم گفت برم پیشش پاشدم برم که هیسونگ دستمو گرفت هیونجین دید و اومد سمتمون و دست هیسونگ رو ازم جدا کرد و خواست با مشت بزنتش که من جلوشو گرفتم

هیسونگ: چته.
هیونجین: چمه؟! با چه جرعتی دست نابی رو گرفتی...
هیسونگ: باید از تو اجازه بگیرم؟!
هیونجین: اره...
همینجوری داشتم بحث میکردن که یهویی...

ادامه دارد...

خب بچهه هااا اینم پارت بعدییی رماننن امیدوارم خوشتون بیاد😭🎀
دیدگاه ها (۹)

#دوست_شیطون_منPart:2یهویی هیونجین یه مشت خوابوند تو صورت هیس...

#مرد_مندورِ آتش نشسته بودیم؛ صدای خنده‌ها و پچ‌پچ‌های دوستان...

سلاممممم قشنگاااااااااااا این رمان جدیده 🎀🥹فعلا معرفی شخصیت ...

#مافیا_عزیز_من#Part26این بار خنده‌اش واضح‌تر بود. خم شد و بو...

#مافیا_عزیز_من#Part20فلیکس: آره چطور؟! ت.و: هیچی چون جو یکم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط