دلم

دلم
یک اتفاق خوب میخواهد....
که بیاید و بیفتد وسط زندگیم...
آری... همینجا....
حوالی بی حوصلگی های روزانه ام...
کنار نگرانی های شبانه ام...
وسط زخم های دلم...
آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکرده ام....
دلم یک اتفاق خوب میخواهد...
آنقدر خوب که
خاطرات سالہا تنهایی را
از یاد تقویم روزگارم ببرد....
آنگونه که یک اتفاق خوب همین الان،همین ساعت،همین حالا...
از پشت کوهہای صبر من،طلوع کند...
طلوعی که غروبش...
غروب تمام غصه هایم باشد......
دیدگاه ها (۱)

ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺰﺍﺭ....ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺎﻡ ﺭﻭی ﻗﺒﺮ...

هــَـر آدََمـــی ↓↑یه اِســمی تو زِندِگـیش هَسـت↓↑ ←کــه هَـ...

بغلم کردن و هی ناز کشیدن...ممنوع!دست دور کمرم حلقه...اکیدن.....

قایقی خواهم ساخت...با کدام عمر دراز؟!نوح اگر کشتی ساخت، عمر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط