ادامه داستان هیکاری

ادامه داستان هیکاری
بخش۷

.........
روی زمین یه چیز کوچولو می‌درخشه. مثل یه ستاره گمشده توی تاریکی. می‌خوام خم بشم و برش دارم تا ببینم چیه، که پام به یه اسباب‌بازی قدیمی گیر می‌کنه و با کله می‌خورم زمین. یه لحظه همه‌جا سیاه می‌شه. بعد، یه چیزی محکم به سرم می‌خوره!

خیلی درد می‌کنه!

دلم می‌خواست اون چیز رو پاره کنم، ولی روی جلدش نوشته بود: «دفتر خاطرات هیکاری».

مال کی بوده؟ یعنی مال یه نفر دیگه بوده که اسمش هیکاری بوده؟!
دیدگاه ها (۳)

چی میبینی؟

هنررر

کاری از ساعت ۵ تا ۷ صبح البته فقط رنگ کردنش

میگم هاتا حالا ساعت ۵ صبح بیدار شدین برین نقاشی بکشین؟ یا من...

Part 3

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط