ازدواج اجباری

ازدواج اجباری
پارت 8
خیلی حالم بد بود رفتم آشپزخونه و خواستم آب بخورم که یه عالمه خورد شیشه کف آشپزخونه بود و پام‌ برید و‌‌ خونریزی کرد واییی خدا من چرا اینقدر بدبختم
نشستم و دوباره گریه کردم
خیلی حالم بد بود دوست داشتم بمیرم آخه چرا من باید با همچین آدمی ازدواج کنم آخه هق هق
رفتم توی اتاقم و‌ به زور خوابیدم
ویو جونکوک ✨.
بعد از اون دعوا رفتم بار و چند ساعتی اونجا بودم تقریباً ساعت 12 شب بود رفتم خونه کل تاریک بود دیدم‌ توی آشپزخونه خون سریع رفتم اتاق لوسی ‌ و دیدم پاهاش کلا خونی.
سریع یه گاز استریل برداشتم و پاهاش رو باند پیچی کردم و اون پاهای باریک و خوش فرمش رو باند پیچی کردم
برعکس یونا این اندام لاغر و ظریفی داره
ولی یونا خیلی تپل و حداقل فکر کنم 75 کیلو باشه
گذاشتمش روی تخت و خودمم رفتم توی اتاقم و یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به کشیدن و اتفاق های بچه گیم تو ذهنم مرور شد
ادامه دارد...
نظر بدیددد☃️
دیدگاه ها (۵)

بچه ها به نظرتون عکس خودم رو بزارم ؟

دلم براش تنگ شده 🖤

ازدواج اجباری پارت 7جونکوک با صدای بمش گفت : کجا میریلوسی: ب...

ازدواج اجباری پارت 6.و بارون شدیدی میومد رفتم روی صندلی نشست...

شیپ باکودکو پارت نه

نامجون: میخواستم بگم که قراره یه عضو جدید بیاد توی گروه تهیو...

من تازه رفتم قسمت اخر مای هیرو رو دیدم چرا انفدر خفن بوددددد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط