پارت ۴
نوا همانجا ایستاد. درست پشت در.
قلبش هنوز از آن سوزش و آن همه راه رفتن و گریه میتپید. اما یک چیزی فرق کرده بود. ترسی که تا لحظاتی پیش مثل چنگال روی گلویش فشار میآورد... یک ذره فروکش کرده بود.
اینجا با آن راهروهای بیروح فرق داشت. با آن اتاق معاینهٔ سرد فرق داشت.
آرامتر بود.
نوا به سرتاسر اتاق نگاه کرد.
اتاقی بزرگ و سفید.
دیوارها و سقف، همگی سفیدبودند. ساده. تمیز.
شش تخت با اندازه های یک سان ، در دو ردیف سهتایی، هرکدام با پتویی نازک و بالشی ساده.
پنج تخت اشغال بود.
و پنج جفت چشم که حالا همگی به او دوخته شده بودند.
اما یک جفت چشم از بقیه متمایز بود. آبی و درخشان. نگاهش نه ارزیابانه، که نگران و کنجکاو بود.
ناگهان همان پسر از روی تختش پایین پرید. موهای طلایی و ژولیده با چشمانی به رنگ آسمان بهاری.
با شتاب به سمت نوا آمد. قدش از نوا بلندتر بود، اما توی آن جمع، کوتاهترین قد را داشت.
لحنش گرم بود. گرم و پر از نگرانی. مثل بارانی که ناگهان بر یک زمین خشک ببارد:
«جدیدی؟ حالت خوبه؟ به نظر میاد خیلی گریه کردی!
اسم من یومیه، اسم تو چیه؟ تازه اومدی؟»
سیلی از سوالات گرم. بیآلایش. گیجکننده.
نوا میخواست جواب بدهد، اما چشمانش بیاختیار به سمت بقیه چرخید. آنها از زیر مژههایشان نگاهش میکردند. در سکوت. سنگین. مثل شکارچیانی کمینکرده. تکتک حرکاتش را زیر نظر داشتند.
آن حس امنیت که لحظهای پیش جوانه زده بود، زیر آن نگاهها پژمرد.
سوز سردی از استرس دوباره توی سینهاش پیچید. گلویش فشرده شد و هیچ کلمهای از دهانش خارج نشد.
همان لحظه، پسری که روی تخت انتهایی نشسته بود، آه عمیقی کشید. موهای مشکیاش توی آن نور کم، رگههایی از آبی تیره را نشان میداد. آهی که بیشتر شبیه یک دستور آرام بود:
«بس کن، یومی.
با این هجوم سوالاتت، بیشتر اون رو میترسونی.»
از روی تختش بلند شد و با گامهایی آرام و حسابشده به سمت آنها آمد
حرکاتش موزون و دقیق بود، انگار تک تک قدمهایش را از پیش محاسبه کرده بود.
وقتی به نوا رسید، یکی از پاهایش را کمی خم کرد و دولا شد.
چشمان آبی تیره و عمیق او که در خود آرامشی سرد و رازآلود داشتند، مستقیماً به چشمان خاکستری و وحشتزدهٔ نوا خیره شده بودند.
صدایش بم و آرام، مثل زمزمهٔ یک رودخانهٔ یخزده بود:
«میدونم که ترسیدی... همهٔ ما اوایلش میترسیدیم. ولی بعد، عادت میکنی...
اینجا میتونی استراحت کنی و به بقیه تکیه کنی... هر چند ممکنه کمی طول بکشه تا جا بیوفتی»
مکث کرد. انگار میخواست کلماتش در ذهن نوا جا بگیرد. بعد ادامه داد:
«اسم من آرینه»
نوا، که حالا کمی از ترسش فروکش کرده بود، فقط توانست سرش را به نشانهٔ تأیید تکان دهد.
ارین از جا بلند شد و با اشارهٔ سر به ترتیب بچهها را نشان داد و با همان لحن خونسرد و یکنواختش، آنها را معرفی کرد:
«اون که کنار پنجره نشسته و داره نگات میکنه، آکیرا است.
اون دختر که موهاش مثل منه ولی یه کم سبز دیده میشه، لیانه. و پسری که کنارشه و شبیهترین آدم به اونه، لوی هست، برادرش.»
آکیرا که پسر باریکاندامی با موهای قهوهای و چشمان عسلی گرم بود، تکانی خورد و با لبخندی گوشهدار و طعنهآمیز، دستی برای نوا تکان داد.
اما نگاهش، زیر آن گرمای ظاهری، دقیق و براندازگر بود.
لیان حتی سرش را هم تکان نداد. موهای بلند و سیاهش تارهایی از سبز یشمی داشت. با چشمان بیروح یشمیرنگش طوری به نوا خیره شده بود که انگار به یک شیء بیارزش نگاه میکند.
در کنارش، لوی با موهای صاف و سیاه و همان چشمان یشمی، نگاه محتاطتر و ملایمتری داشت، اما او هم مثل خواهرش، لب به سخن نگشود.
یومی که دیگر نمیتوانست سکوت را تحمل کند، دوباره جلو پرید. لبخند امیدوارانهای روی لبش بود:
«حالا اسمت رو میگی؟»
نوا برای اولین بار صدای خودش را توی آن فضای ساکت شنید.
«نوا... اسم من نوا است.»
یومی دستهایش را به هم زد.
«نوا! چه اسم قشنگی! حالا چند سالته؟»
به ظاهر، سوال ساده ای بود.
چند سالمه؟؟
ولی ذهن ابری نوا هیچ چیز رو به یاد نداشت . نه تولدی. نه جشنی. نه آغوش گرمی از گذشته اش.
قلبش هنوز از آن سوزش و آن همه راه رفتن و گریه میتپید. اما یک چیزی فرق کرده بود. ترسی که تا لحظاتی پیش مثل چنگال روی گلویش فشار میآورد... یک ذره فروکش کرده بود.
اینجا با آن راهروهای بیروح فرق داشت. با آن اتاق معاینهٔ سرد فرق داشت.
آرامتر بود.
نوا به سرتاسر اتاق نگاه کرد.
اتاقی بزرگ و سفید.
دیوارها و سقف، همگی سفیدبودند. ساده. تمیز.
شش تخت با اندازه های یک سان ، در دو ردیف سهتایی، هرکدام با پتویی نازک و بالشی ساده.
پنج تخت اشغال بود.
و پنج جفت چشم که حالا همگی به او دوخته شده بودند.
اما یک جفت چشم از بقیه متمایز بود. آبی و درخشان. نگاهش نه ارزیابانه، که نگران و کنجکاو بود.
ناگهان همان پسر از روی تختش پایین پرید. موهای طلایی و ژولیده با چشمانی به رنگ آسمان بهاری.
با شتاب به سمت نوا آمد. قدش از نوا بلندتر بود، اما توی آن جمع، کوتاهترین قد را داشت.
لحنش گرم بود. گرم و پر از نگرانی. مثل بارانی که ناگهان بر یک زمین خشک ببارد:
«جدیدی؟ حالت خوبه؟ به نظر میاد خیلی گریه کردی!
اسم من یومیه، اسم تو چیه؟ تازه اومدی؟»
سیلی از سوالات گرم. بیآلایش. گیجکننده.
نوا میخواست جواب بدهد، اما چشمانش بیاختیار به سمت بقیه چرخید. آنها از زیر مژههایشان نگاهش میکردند. در سکوت. سنگین. مثل شکارچیانی کمینکرده. تکتک حرکاتش را زیر نظر داشتند.
آن حس امنیت که لحظهای پیش جوانه زده بود، زیر آن نگاهها پژمرد.
سوز سردی از استرس دوباره توی سینهاش پیچید. گلویش فشرده شد و هیچ کلمهای از دهانش خارج نشد.
همان لحظه، پسری که روی تخت انتهایی نشسته بود، آه عمیقی کشید. موهای مشکیاش توی آن نور کم، رگههایی از آبی تیره را نشان میداد. آهی که بیشتر شبیه یک دستور آرام بود:
«بس کن، یومی.
با این هجوم سوالاتت، بیشتر اون رو میترسونی.»
از روی تختش بلند شد و با گامهایی آرام و حسابشده به سمت آنها آمد
حرکاتش موزون و دقیق بود، انگار تک تک قدمهایش را از پیش محاسبه کرده بود.
وقتی به نوا رسید، یکی از پاهایش را کمی خم کرد و دولا شد.
چشمان آبی تیره و عمیق او که در خود آرامشی سرد و رازآلود داشتند، مستقیماً به چشمان خاکستری و وحشتزدهٔ نوا خیره شده بودند.
صدایش بم و آرام، مثل زمزمهٔ یک رودخانهٔ یخزده بود:
«میدونم که ترسیدی... همهٔ ما اوایلش میترسیدیم. ولی بعد، عادت میکنی...
اینجا میتونی استراحت کنی و به بقیه تکیه کنی... هر چند ممکنه کمی طول بکشه تا جا بیوفتی»
مکث کرد. انگار میخواست کلماتش در ذهن نوا جا بگیرد. بعد ادامه داد:
«اسم من آرینه»
نوا، که حالا کمی از ترسش فروکش کرده بود، فقط توانست سرش را به نشانهٔ تأیید تکان دهد.
ارین از جا بلند شد و با اشارهٔ سر به ترتیب بچهها را نشان داد و با همان لحن خونسرد و یکنواختش، آنها را معرفی کرد:
«اون که کنار پنجره نشسته و داره نگات میکنه، آکیرا است.
اون دختر که موهاش مثل منه ولی یه کم سبز دیده میشه، لیانه. و پسری که کنارشه و شبیهترین آدم به اونه، لوی هست، برادرش.»
آکیرا که پسر باریکاندامی با موهای قهوهای و چشمان عسلی گرم بود، تکانی خورد و با لبخندی گوشهدار و طعنهآمیز، دستی برای نوا تکان داد.
اما نگاهش، زیر آن گرمای ظاهری، دقیق و براندازگر بود.
لیان حتی سرش را هم تکان نداد. موهای بلند و سیاهش تارهایی از سبز یشمی داشت. با چشمان بیروح یشمیرنگش طوری به نوا خیره شده بود که انگار به یک شیء بیارزش نگاه میکند.
در کنارش، لوی با موهای صاف و سیاه و همان چشمان یشمی، نگاه محتاطتر و ملایمتری داشت، اما او هم مثل خواهرش، لب به سخن نگشود.
یومی که دیگر نمیتوانست سکوت را تحمل کند، دوباره جلو پرید. لبخند امیدوارانهای روی لبش بود:
«حالا اسمت رو میگی؟»
نوا برای اولین بار صدای خودش را توی آن فضای ساکت شنید.
«نوا... اسم من نوا است.»
یومی دستهایش را به هم زد.
«نوا! چه اسم قشنگی! حالا چند سالته؟»
به ظاهر، سوال ساده ای بود.
چند سالمه؟؟
ولی ذهن ابری نوا هیچ چیز رو به یاد نداشت . نه تولدی. نه جشنی. نه آغوش گرمی از گذشته اش.
- ۱۸۴
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط