p9
p9
برخلاف انتظار تهیونگ،خیلی زود زمان گذشت و الان با لباس های ساده که شامل یه هودی مشکی که وسطش یه خرس سفید رنگ پشمی روش چاپ شده بود،همراه با یک شلوار نیم بگ مشکی و کفش نیم بوت جلوی در خونشون وایستاده بود.
دیشب خوب نتونست بخوابه،چرا که نگران این بود هیونگش به قضیه ی پیدا کردن آلفاش پی ببره و کاری کنه و هرگز دوست نداشت بکنه.
جیمین و هانول خیلی سعی کردن آرومش کنن ولی تهیونگ با جمله ی《میخوام تنها باشم》موضوع رو بست و دو تا دوستاش با نگرانی به خونه ی خودشون رفتن.
توی همین فکرا بود که ماشین آشنایی جلوش ایستاد. شیشه ی ماشین پایین اومد و جونگکوک سرشو خم کرد و از بالای عینک به امگاش نگاه کرد و گفت:
_سوار شو
تهیونگ در شاگرد رد باز کرد و سوار شد. جونگکوک سمتش خم شد و ب/و/س/ه ی ریز و سطحی روی ل/ب/ا/ی جفتش کاشت و با چشمای براق بهش نگاه کرد و گفت:
_هر روز زیباتر از دیروز میشی،تهیونگم.
گونه های تهیونگ با حرف آلفا سرخ شد و لباشو توی دهنش کشید و با خجالت سرشو پایین انداخت.
جونگکوک با دیدن و حس فرمون های خجالت زده ی پسر رو به روش تکخندی زد و سرجاش نشست.
ماشین رو روشن کرد و سمت خونه حرکت کرد.
در تمام طول راه تهیونگ زیر چشمی به الفاش نگاه میکرد. آلفا آستین های پیراهن دکمه دار مشکیش رو تا ارنجش بالا زده بود باعث شده بود رگ های برجسته و تتو هاش به نمایش گذاشته بشه. با یک دست فرمون رو هدایت میکرد و دست آزادش رو روی لبه ی پنجره گذاشته بود و با اخمی که حاشی از تمرکز روی رانندگی بین ابرو هاش ایجاد شده بود.
تمام این صحنات باعث د/ا/غ شدن امگا میشد.
بعد از چند دقیقه جلوی عمارت وایستاد. چهرش به همون الفای قبلی تبدیل شد،نگاهش سرد و جدی شد و به نگهبان دروازه نگاه کرد و با سردی گفت:
_دروازه رو باز کن
نگهبان که معلوم بود بتاست،با عجله دکمه ای رو زد و دروازه باز شد.
جونگکوک ماشین رو به داخل هدایت کرد.
تهیونگ محو زیبایی عمارت شده بود. یک سمت برای عابر بود که با سنگ های زیبایی درست شده بود. این سمت زمین صافی بود کهبا کاشی های مشکی براق برای ماشین ساخته شده بود.
درخت های سرو و بوته های شکوفه دار و گل های زیبای سراسر باغ رو گرفته بود.
بعد از پارک کردن ماشین توی پارکینگ،کمربندش رو باز کرد و سمت تهیونگ برگشت. گفت:
_اگه کارهای عجیبی از برادرم دیدی تعجب نکن. وقتی فرد جدید میبینه یکم که نه،خیلی خنگ میشه.
حرفش باعث خنده ی شیرین امگای رو به روش شد. آلفای درونش و خودش از اینکه باعث خنده ی جفتش شده بود احساس رضایت میکرد.
بعد از پیداه شدن سمت در خونه رفتن.
جونگکوک کلید رو از جیبش دراورد و خواست در رو باز کنه که همون لحظه در با شدت باز شد.
♧سپیده♤
برخلاف انتظار تهیونگ،خیلی زود زمان گذشت و الان با لباس های ساده که شامل یه هودی مشکی که وسطش یه خرس سفید رنگ پشمی روش چاپ شده بود،همراه با یک شلوار نیم بگ مشکی و کفش نیم بوت جلوی در خونشون وایستاده بود.
دیشب خوب نتونست بخوابه،چرا که نگران این بود هیونگش به قضیه ی پیدا کردن آلفاش پی ببره و کاری کنه و هرگز دوست نداشت بکنه.
جیمین و هانول خیلی سعی کردن آرومش کنن ولی تهیونگ با جمله ی《میخوام تنها باشم》موضوع رو بست و دو تا دوستاش با نگرانی به خونه ی خودشون رفتن.
توی همین فکرا بود که ماشین آشنایی جلوش ایستاد. شیشه ی ماشین پایین اومد و جونگکوک سرشو خم کرد و از بالای عینک به امگاش نگاه کرد و گفت:
_سوار شو
تهیونگ در شاگرد رد باز کرد و سوار شد. جونگکوک سمتش خم شد و ب/و/س/ه ی ریز و سطحی روی ل/ب/ا/ی جفتش کاشت و با چشمای براق بهش نگاه کرد و گفت:
_هر روز زیباتر از دیروز میشی،تهیونگم.
گونه های تهیونگ با حرف آلفا سرخ شد و لباشو توی دهنش کشید و با خجالت سرشو پایین انداخت.
جونگکوک با دیدن و حس فرمون های خجالت زده ی پسر رو به روش تکخندی زد و سرجاش نشست.
ماشین رو روشن کرد و سمت خونه حرکت کرد.
در تمام طول راه تهیونگ زیر چشمی به الفاش نگاه میکرد. آلفا آستین های پیراهن دکمه دار مشکیش رو تا ارنجش بالا زده بود باعث شده بود رگ های برجسته و تتو هاش به نمایش گذاشته بشه. با یک دست فرمون رو هدایت میکرد و دست آزادش رو روی لبه ی پنجره گذاشته بود و با اخمی که حاشی از تمرکز روی رانندگی بین ابرو هاش ایجاد شده بود.
تمام این صحنات باعث د/ا/غ شدن امگا میشد.
بعد از چند دقیقه جلوی عمارت وایستاد. چهرش به همون الفای قبلی تبدیل شد،نگاهش سرد و جدی شد و به نگهبان دروازه نگاه کرد و با سردی گفت:
_دروازه رو باز کن
نگهبان که معلوم بود بتاست،با عجله دکمه ای رو زد و دروازه باز شد.
جونگکوک ماشین رو به داخل هدایت کرد.
تهیونگ محو زیبایی عمارت شده بود. یک سمت برای عابر بود که با سنگ های زیبایی درست شده بود. این سمت زمین صافی بود کهبا کاشی های مشکی براق برای ماشین ساخته شده بود.
درخت های سرو و بوته های شکوفه دار و گل های زیبای سراسر باغ رو گرفته بود.
بعد از پارک کردن ماشین توی پارکینگ،کمربندش رو باز کرد و سمت تهیونگ برگشت. گفت:
_اگه کارهای عجیبی از برادرم دیدی تعجب نکن. وقتی فرد جدید میبینه یکم که نه،خیلی خنگ میشه.
حرفش باعث خنده ی شیرین امگای رو به روش شد. آلفای درونش و خودش از اینکه باعث خنده ی جفتش شده بود احساس رضایت میکرد.
بعد از پیداه شدن سمت در خونه رفتن.
جونگکوک کلید رو از جیبش دراورد و خواست در رو باز کنه که همون لحظه در با شدت باز شد.
♧سپیده♤
- ۶۲۵
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط