پارت 31
پارت 31
مامان:رایان اون کی بودش
من:چی کی
مامان: مسخرم می کنی
یهو سارا گوشی ازم گرفت
سارا:سلام خسته نباشید من انا هستم عروس اینده اتون چند ماه دیگه به دیدنتون میایم با تشکر
مامان:دخترم از عقلی سالمی
سارا:بله مامان جون من سالم تازه ورزش کارم تو ترکیه کافه دارم خونه و ماشینم دارم تازه اگه باور نمی کنید براتون مدارک پزشکی و مالی میارم
من:ساراااا
مامان:اخه دختر عقلت کمه با پسر من رفتی تو رابطه معلومه تو خیلی بالاتری
انگار اب یخ ریختن رو سرم
من:چیکار کنیم دیگه من زندگی خودمو داشتم امد گند زد به زندگیم اما عاشقش شدم هی مادر چشمت روز بد نبینه
مامان:قربون عروس گلم بشم من چه خوب ایرانی بلدی
سارا:مامان ایرانی بودش پدرم دو رگس
مامان:افرین به اون مادرت شمارتو بده بهم نفسم
سارا:چشم..........
گوشی داد بهم
مامان:ببین نمی دونم دختره مشکل عقلی داره یا نه اما اینو فراری بدی شبو تو همونجا که کار می کنی می خوابی فهمیدی
من:چشم
مامان:برم به بابات بگم عروس فرهنگی داره میاری جونننن
من:مادرم عزیزم شلوغش نکن
مامان:گو نخور پسره الله اکبر
بعد گوشی غط کرد
من:سارا چیکار می کنی
سارا:اشنای با خانواده شوهر تو هم بگو اناا منم برم یه لباس خوب بپوشم ارایش کنم مادر شوهرم تا زنگ نزده
گونمو بوسید رفت
از این کار سارا هم لجم گرفته بود هم خندم بلند زدم زیر خنده مامانو بگو چه عروسم عروسم می کردش
یه دوش برم بگیرم
رمان از زبان انا *&
چند روز از اون روز میگذره درگیر کارا هستیم حکا عوضی چه کارا که نکرده حتی به بچه نه ساله تجاورز کرده وای خدااا
داشتم با پدرو عمو و رایان و دانیال عزیز درباره ای حکا حرف میزدیم که گوشیم زنگ خورد
من:دانیال دمت گرم اون گوشی بده
دانیال:مادر شوهررررر
من:ببخشید واجبه
تماس برقرار کردم
من:سلام مامانی گفتم خودم زنگ میزنم این جوری پول از دست میدی
مادر شوهر:اخه عزیزم شما کی میاین دلم می خواهد ببینمت نه من حتی ارمین هم می خواهد
من:چشم چشم
خداحافظی کردم
رایان داشت چپ چپ نگام می کرد
عمو:ازدواج کردین انا خانم
من:انشاالله بعد این معموریت حتما
عمو:خوش بخت بشین
من:ممنون معموریتون کیه
عمو:انشاالله پس فردا شروع میشه
من:خداشکر
بعد صدای در اومد
فیا:ساااااا
تا عمو و بابا دید لال شد
فیا :سرهنگ صادقی
بابا:میشناسی ما رو
فیا:بله سا نه انا خواسته بود ازم که تحقیق کنم درباره دانیال
بابا:اینجا رسم نیست که اقا بزارین کنار اسمااا
فیا:داداش پیاده شو باهم بریم مگه دوره بوقه
دانیال:فیاااا
فیا:ببین همون برادر زادت کنار اسم من خانم گذاشت نههه
بعد رفتن
اقا ما چهارتا از خنده جر خوردیمممم
من:فیا اسم دوست پسرت چیه همون که بابتش همه ول کردی
فیا:اقامون سامیارر
من:برای کجاست ایران
فیا:اره ایرانی اما تو امریکاست
مامان:رایان اون کی بودش
من:چی کی
مامان: مسخرم می کنی
یهو سارا گوشی ازم گرفت
سارا:سلام خسته نباشید من انا هستم عروس اینده اتون چند ماه دیگه به دیدنتون میایم با تشکر
مامان:دخترم از عقلی سالمی
سارا:بله مامان جون من سالم تازه ورزش کارم تو ترکیه کافه دارم خونه و ماشینم دارم تازه اگه باور نمی کنید براتون مدارک پزشکی و مالی میارم
من:ساراااا
مامان:اخه دختر عقلت کمه با پسر من رفتی تو رابطه معلومه تو خیلی بالاتری
انگار اب یخ ریختن رو سرم
من:چیکار کنیم دیگه من زندگی خودمو داشتم امد گند زد به زندگیم اما عاشقش شدم هی مادر چشمت روز بد نبینه
مامان:قربون عروس گلم بشم من چه خوب ایرانی بلدی
سارا:مامان ایرانی بودش پدرم دو رگس
مامان:افرین به اون مادرت شمارتو بده بهم نفسم
سارا:چشم..........
گوشی داد بهم
مامان:ببین نمی دونم دختره مشکل عقلی داره یا نه اما اینو فراری بدی شبو تو همونجا که کار می کنی می خوابی فهمیدی
من:چشم
مامان:برم به بابات بگم عروس فرهنگی داره میاری جونننن
من:مادرم عزیزم شلوغش نکن
مامان:گو نخور پسره الله اکبر
بعد گوشی غط کرد
من:سارا چیکار می کنی
سارا:اشنای با خانواده شوهر تو هم بگو اناا منم برم یه لباس خوب بپوشم ارایش کنم مادر شوهرم تا زنگ نزده
گونمو بوسید رفت
از این کار سارا هم لجم گرفته بود هم خندم بلند زدم زیر خنده مامانو بگو چه عروسم عروسم می کردش
یه دوش برم بگیرم
رمان از زبان انا *&
چند روز از اون روز میگذره درگیر کارا هستیم حکا عوضی چه کارا که نکرده حتی به بچه نه ساله تجاورز کرده وای خدااا
داشتم با پدرو عمو و رایان و دانیال عزیز درباره ای حکا حرف میزدیم که گوشیم زنگ خورد
من:دانیال دمت گرم اون گوشی بده
دانیال:مادر شوهررررر
من:ببخشید واجبه
تماس برقرار کردم
من:سلام مامانی گفتم خودم زنگ میزنم این جوری پول از دست میدی
مادر شوهر:اخه عزیزم شما کی میاین دلم می خواهد ببینمت نه من حتی ارمین هم می خواهد
من:چشم چشم
خداحافظی کردم
رایان داشت چپ چپ نگام می کرد
عمو:ازدواج کردین انا خانم
من:انشاالله بعد این معموریت حتما
عمو:خوش بخت بشین
من:ممنون معموریتون کیه
عمو:انشاالله پس فردا شروع میشه
من:خداشکر
بعد صدای در اومد
فیا:ساااااا
تا عمو و بابا دید لال شد
فیا :سرهنگ صادقی
بابا:میشناسی ما رو
فیا:بله سا نه انا خواسته بود ازم که تحقیق کنم درباره دانیال
بابا:اینجا رسم نیست که اقا بزارین کنار اسمااا
فیا:داداش پیاده شو باهم بریم مگه دوره بوقه
دانیال:فیاااا
فیا:ببین همون برادر زادت کنار اسم من خانم گذاشت نههه
بعد رفتن
اقا ما چهارتا از خنده جر خوردیمممم
من:فیا اسم دوست پسرت چیه همون که بابتش همه ول کردی
فیا:اقامون سامیارر
من:برای کجاست ایران
فیا:اره ایرانی اما تو امریکاست
- ۷.۲k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط