p8

p8

به دنبالش رفتم و از اتاق خارج شدیم.بعد از گذروندن صدها پله به سالن پذیرایی رسیدیم.
تا به پنج متری در رسیدیم،دو خدمه مخصوص در رو برامون باز کردن و سالن بزرگی روبروم ظاهر شد.هر پنج متر دیوار های مجسمه های زیبایی بود و بین هر دو مجسمه پنجره با قاب طاق بود.تا در باز شد همه‌ی سر ها به سمت من برگشت.کل خاندان به من داشتن نگاه میکردن.حدودا صد نفر توی سالن بودن،یا شایدم بیشتر
با سنگینی نگاه صدها نفر دوباره قلبم به قفسه سینم میکوبید،پشت گردنم داغ کرده بود و موهای مشکی کوتاهم بیشتر اذیتم میکرد.
رز آروم بازوم رو نوازش کرد تا به داخل سالن برم و پشت سرم اومد.امیلی با دیدنم لبخند عمیقی زد و از انتهای سالن که روی صندلی بزرگی نشسته بود به سمتم اومد.
لیوان شراب قرمزی توی دستاش بود و لباس مشکی و فوق العاده زیبایی پوشیده بود.آرایشش از همیشه زیباترش کرده بود و باعث میشد قدرتمند تر و فریبنده تر به نظر برسه.
به کنارم که رسید دستشو روی شونم گذاشت با صدای بلند رو به کل افراد گفت:ایشون،ربکا مکسین عضو جدید خانوادمون هستن،همه‌ی ما مثل همدیگه،ربکا رو هم دوست میداریم.وجود ربکا باعث دلگرمیه من میشه پس همه‌ی ما موظفیم بهش احترام بزاریم و کسی حق نداره اون رو جزوی از این خانواده ندونه
کلماتش محکم و قدرتمند بودن.سرش رو بالا گرفته بود و با لبخند رضایت مندی به همه نگاه میکرد.کلماتش باعث ایجاد گرمایی توی وجودم میشد،همون‌گرمایی که بهم میفهموند حالا متعلق به یه خانواده هستم و واقعا برای کسانی با ارزش هستم و مهم تر از همه،حالا دوست داشته میشم.
همه به نشونه احترام کمی سر خم کردن.که البته در حالت عادیش برای شکوندن قلنج گردنشون بیشتر سم خم میکرد،اما هرچی باشه دختری که از یتیم خونه اومده نباید توقع بیشتری داشته باشه؛البته که با این لباس حالا اصلا شبیه یک دختر یتیم خونه ای نیستم،شبیه یک نجیب زاده‌م.
امیلی با لبخند بهم خیره شد و بعد جمعیت دوباره گرم صحبت شدن،هرازگاهی یکسری ها نگاهم میکردن و دوباره نگاهشونو میگرفتن.
امیلی من رو به سمت صندلی بزرگ خودش برد و روی صندلی مخصوصی که انگار برای من بود نشستم،اینجا واقعا شبیه یک پادشاهیه
دیدگاه ها (۰)

p8امیلی با لبخند به شراب توی دستاش اشاره کرد*تاحالا امتحان ک...

p9لبخحدی زدم و دقیق به افراد نگاه کردم.بعضی مغرورانه به یار ...

p7کنارش ایستادم که دونه دونه عطرای مختلفی رو بهم داد تا امتح...

p6=هرچی تو بگی....دوست من_اوه انقد ادبی حرف نزنهردو آروم خند...

(⁠๑⁠˙⁠ A kiss of chocolate wine ˙⁠๑⁠)⁩ part ¹⁰²امیلی در ا لح...

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟨جونگکوک توی سالن غذا خوری نشسته بود و...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁴لبخندی خیلی کمرنگ روی لبش نشست..لبخند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط