قشنگ ترین اشتباه پارت
قشنگ ترین اشتباه پارت ¹⁵
همونجا وایسادم و منتظر موندم....
چیزی نگذشت که تهیونگ وارد شد....جیمین سمتش رفت و منم پشت سرش رفتم !!
به هر حال هرکی که باشه باید سلام کنم....تهیونگ با لبخند همیشگش با جیمین دست داد و گفت....
_ سلام مستر جی چطوری ؟!
_ سلام مرسی تو خوبی ؟!
_ منم خوبم....
و شما....
نگاهی به من انداخت و گفت....
+ ا.ت هستم !!
_ اوه درسته خوشوقتم !!
دستشو به روم دراز کرد و باهاش دست دارم و گفتم....
+ همچنین !!
جیمین گفت....
_ خب دیگه بریم بشینیم !!
_ اوه باشه !!
با همدیگه رفتیم نشستیم تو هال پذیرایی....
اونا روی مبل دو نفره و من روی مبل تکی نشسته بودم....اخ بازم تک شدم !!
اونا در حال صحبت بودن که خدمتکاری اومد و برای هممون قهوه گذاشت و با تعظیم رفت....
خواستم کمی از قهوه ام بنوشم که دست جیمین مانعم شد....
+ چیه ؟!
_ (خدمتکارو صدا میکنه)
خدمتکار اومد و گفت....
_ بله قربان ؟!
_ ا.ت قهوه تو بده....زود !!
بدون حرف قهوه مو بهش دادم....
اونو رو به خدمتکار گرفت و گفت....
_ اینو بخور ؟!
_ قربان این برای خانمه....
_ رو حرفم حرف نباشه بخورش !! (عصبی)
_ چشم !!
معلوم بود که خدمتکار ناراضیه....
ولی اخه چرا....باید سر دربیارم !!
قهوه رو خورد و بعد چند ثانیه پخش زمین شد....
هین بلندی کشیدم و دستمو جلوی دهنم گذاشتم....
+ هیننننن !!
_ حالا فهمیدی چرا ؟!
+ آخه چرا باید اینکارو بکنه ؟!
تهیونگ جواب داد....
_ چون اکثر خدمتکارا عاشق جیمینن و بهت حسودیشون میشه....برای همین !!
+ اوه !!
جیمین گفت....
_ ا.ت دیگه از اینا چیزی نگیر خب ؟!
+ باشه !!
_ خب من چند لحظه میرم زود میام....
جیمین پا شد و رفت....
نگاهی به تهیونگ انداختم که گفت....
_ خب ا.ت چخبر ؟!
+ سلامتی !!
_ اوضاع با جیمین چطوره ؟!
+ چی بگم ، بدک نیست....
راستی شما نمیدونین چرا جیمین منو با خودش اورد اینجا ؟!
_ راستش میدونم ولی گفت که بهت نگم....
ببخشید !!
+ ایرادی نداره !!
ادامه دارد....
¹⁵ لایک
همونجا وایسادم و منتظر موندم....
چیزی نگذشت که تهیونگ وارد شد....جیمین سمتش رفت و منم پشت سرش رفتم !!
به هر حال هرکی که باشه باید سلام کنم....تهیونگ با لبخند همیشگش با جیمین دست داد و گفت....
_ سلام مستر جی چطوری ؟!
_ سلام مرسی تو خوبی ؟!
_ منم خوبم....
و شما....
نگاهی به من انداخت و گفت....
+ ا.ت هستم !!
_ اوه درسته خوشوقتم !!
دستشو به روم دراز کرد و باهاش دست دارم و گفتم....
+ همچنین !!
جیمین گفت....
_ خب دیگه بریم بشینیم !!
_ اوه باشه !!
با همدیگه رفتیم نشستیم تو هال پذیرایی....
اونا روی مبل دو نفره و من روی مبل تکی نشسته بودم....اخ بازم تک شدم !!
اونا در حال صحبت بودن که خدمتکاری اومد و برای هممون قهوه گذاشت و با تعظیم رفت....
خواستم کمی از قهوه ام بنوشم که دست جیمین مانعم شد....
+ چیه ؟!
_ (خدمتکارو صدا میکنه)
خدمتکار اومد و گفت....
_ بله قربان ؟!
_ ا.ت قهوه تو بده....زود !!
بدون حرف قهوه مو بهش دادم....
اونو رو به خدمتکار گرفت و گفت....
_ اینو بخور ؟!
_ قربان این برای خانمه....
_ رو حرفم حرف نباشه بخورش !! (عصبی)
_ چشم !!
معلوم بود که خدمتکار ناراضیه....
ولی اخه چرا....باید سر دربیارم !!
قهوه رو خورد و بعد چند ثانیه پخش زمین شد....
هین بلندی کشیدم و دستمو جلوی دهنم گذاشتم....
+ هیننننن !!
_ حالا فهمیدی چرا ؟!
+ آخه چرا باید اینکارو بکنه ؟!
تهیونگ جواب داد....
_ چون اکثر خدمتکارا عاشق جیمینن و بهت حسودیشون میشه....برای همین !!
+ اوه !!
جیمین گفت....
_ ا.ت دیگه از اینا چیزی نگیر خب ؟!
+ باشه !!
_ خب من چند لحظه میرم زود میام....
جیمین پا شد و رفت....
نگاهی به تهیونگ انداختم که گفت....
_ خب ا.ت چخبر ؟!
+ سلامتی !!
_ اوضاع با جیمین چطوره ؟!
+ چی بگم ، بدک نیست....
راستی شما نمیدونین چرا جیمین منو با خودش اورد اینجا ؟!
_ راستش میدونم ولی گفت که بهت نگم....
ببخشید !!
+ ایرادی نداره !!
ادامه دارد....
¹⁵ لایک
- ۲۴۸
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط