تک پارتی
تک پارتی
رفته بودید خونه مامانت و تو و مامانت مشغوله آشپزی بودید و جیمین و بابات داشتن درمورد پرونده ها حرف میزدن چون مافیا بودن
یه ساعت بعد..
م.ات: دخترم برو بگو غذا آمادس
ات: چشم
رفتی پیشه جیمین و بابات
ات: ببینم گشنتون نیس؟
ب.ات: وایییی من که خیلی گشنمه تو چی؟
جیمین: منمم
ات: خب پس بیاید غذا آمادس
پ.ات: این بهترین خبریه که شنیدم
همه با حرف بابات خندتون گرفت و به سمته میز رفتید و نشستید ، همه داشتن غذا میخوردن و حرف میزدن فقط تو سکوت کرده بودی درحالی که خیلی حوصلت سر رفته بود یهو کرمت گرفت و دستتو آروم آروم به سمته دیکه جیمین بردی که جیمین نزدیکه گوشت شد
جیمین: ات..زود باش دستتو بردار( خیلی آروم)
به حرفش اهمیت ندادی و دستتو روی دیکش گزاشتی که یهو حس کردی دیکش بزرگ شده معلوم بود خیلی تحریک شده ، جیمین به زور غذا میخورد
و یه نگاه بهت کرد
جیمین: حسابتو میرسم ات ( زیر لب)
م.ات: چیزی شده جیمین؟ چرا غذا نمیخوری؟
جیمین: نه مادر جان چیزی نشده..( لبخند)
جیمین تند تند غذا میخورد و وقتی غذاشو تموم کرد به سمته دستشویی رفت ، پیشیمون شدی که اینکارو کردی ولی دیگه خیلی دیر شده بود و میدونستی قراره پاره بشی
جیمین: ما دیگه بریم
پ.ات و م.ات؛ هنوز زود که برین
جیمین: ممنونم ولی یه کاری برام پیش اومده باید حتماً برم
پ.ات و م.ات: باشه خداحافظ
جیمین: خداحافظ...ات بریم
تو با ترس گفتی
ات: ب..بریم... خداحافظ
توی راه بودید که جیمین دستشو روی پاهات میزاشت و محکم فشار میداد ، یه نگاهی به دیکش کردی نزدیک بود شلوارش پاره بشه
جیمین: بیبی..برای تنبیه آماده باش (خمار و بم)
بلخره رسیدیت عمارت، جیمین براید استایل بغل کرد و هرچی سیع کردی از بغلش بیای بیرون نتونستی، بردت توی اتاق و محکم انداختت رو تخت
( از اینجا به بعدش اصماته.)
ات: ج.. جیمین
جیمین: بهم بگو ددی
ات: ددی خواهش میکنم اینکارو نکن
جیمین: تقصیره خودت بود بیب
ات: حداقل میشه آروم انجامش بدی
جیمین: قول نمیدم بیب
نزاشت حرف بزنی و روت خیمه زد و محکم لباشو گذاشت روی لبات یهو یه ناله ریز کردی که جیمین از فرصت استفاده کرد و زبونشون داخل دهنت برد، از لبات جدا شد و لباس/ لباس زیر خودش و تو رو جر داد دوباره به سمته لبات رفت و همزمان که لباتو میخورد دستشو گذاشت روی پو*صیت ، حسابی تحریک شده بودی و ناله های ریزی میکردی ، شروع کرد به مارک گذاشتن که رسید به پو*صیت و شروع کرد به خوردنش ،دیگه نتونستی تحمل کنی و ناله هات بلند شد ، ازت جدا شد
جیمین: بیبی باید برام ساک بزنی
تو یه حرکت جاهاتون عوض شد ، دیکشو گرفتی و شروع کردی به ساک زدن و اونم ناله های مردونه ای میکرد ، ازش جدا شدی و خواستی مایعی که توی دهنت هست رو پرت کنی کنی که جیمین نزاشت
جیمین: اگه نخوریش برات بد میشع بیبی
به زور قورتش دادی که دوباره جاهاتون عوض شد ، جیمین آروم آروم دستشو حرکت میداد روی پو*صیت و بیشتر تحریکت میکرد
ات: ددی من میخوامش
جیمین: اوه ببین کی اینو میگه
جیمین دیکشو تنظیم کرد و کله دیکشو واردت کرد که جیغت دراومد، گزاشت عادت کنی که تند تند تلمبه میزد
و ۲۶ راند ادامه دادن
که یهو هردو ارضا شدید و نفس نفس زنان به هم نگاه میکردید تو خواستی بلند شی که خوردی زمین
جیمین: مواظب باش بیب ( سیع میکنه خندشو کنترل کنه)
تو به حرف جیمین اهمیت ندادی و دوباره خواستی بلند شی که شکمت تیر وحشتناکی کشید و دوباره افتادی زمین بغضت گرفت و جیمین از خنده داشت جر میخورد ، با همون بغض برگشتی سمته جیمین
ات: نخند
جیمین فهمید که واقعاً حالت خوب نیس پس براید استایل بغلت کرد و هردو به سمته حموم رفتین و جیمین کلی خودشو کیوت کرد تا ناراحت نباشی، چند ماه بعد صاحب یه دختر و پسر گوگولی شودین
پایان...
رفته بودید خونه مامانت و تو و مامانت مشغوله آشپزی بودید و جیمین و بابات داشتن درمورد پرونده ها حرف میزدن چون مافیا بودن
یه ساعت بعد..
م.ات: دخترم برو بگو غذا آمادس
ات: چشم
رفتی پیشه جیمین و بابات
ات: ببینم گشنتون نیس؟
ب.ات: وایییی من که خیلی گشنمه تو چی؟
جیمین: منمم
ات: خب پس بیاید غذا آمادس
پ.ات: این بهترین خبریه که شنیدم
همه با حرف بابات خندتون گرفت و به سمته میز رفتید و نشستید ، همه داشتن غذا میخوردن و حرف میزدن فقط تو سکوت کرده بودی درحالی که خیلی حوصلت سر رفته بود یهو کرمت گرفت و دستتو آروم آروم به سمته دیکه جیمین بردی که جیمین نزدیکه گوشت شد
جیمین: ات..زود باش دستتو بردار( خیلی آروم)
به حرفش اهمیت ندادی و دستتو روی دیکش گزاشتی که یهو حس کردی دیکش بزرگ شده معلوم بود خیلی تحریک شده ، جیمین به زور غذا میخورد
و یه نگاه بهت کرد
جیمین: حسابتو میرسم ات ( زیر لب)
م.ات: چیزی شده جیمین؟ چرا غذا نمیخوری؟
جیمین: نه مادر جان چیزی نشده..( لبخند)
جیمین تند تند غذا میخورد و وقتی غذاشو تموم کرد به سمته دستشویی رفت ، پیشیمون شدی که اینکارو کردی ولی دیگه خیلی دیر شده بود و میدونستی قراره پاره بشی
جیمین: ما دیگه بریم
پ.ات و م.ات؛ هنوز زود که برین
جیمین: ممنونم ولی یه کاری برام پیش اومده باید حتماً برم
پ.ات و م.ات: باشه خداحافظ
جیمین: خداحافظ...ات بریم
تو با ترس گفتی
ات: ب..بریم... خداحافظ
توی راه بودید که جیمین دستشو روی پاهات میزاشت و محکم فشار میداد ، یه نگاهی به دیکش کردی نزدیک بود شلوارش پاره بشه
جیمین: بیبی..برای تنبیه آماده باش (خمار و بم)
بلخره رسیدیت عمارت، جیمین براید استایل بغل کرد و هرچی سیع کردی از بغلش بیای بیرون نتونستی، بردت توی اتاق و محکم انداختت رو تخت
( از اینجا به بعدش اصماته.)
ات: ج.. جیمین
جیمین: بهم بگو ددی
ات: ددی خواهش میکنم اینکارو نکن
جیمین: تقصیره خودت بود بیب
ات: حداقل میشه آروم انجامش بدی
جیمین: قول نمیدم بیب
نزاشت حرف بزنی و روت خیمه زد و محکم لباشو گذاشت روی لبات یهو یه ناله ریز کردی که جیمین از فرصت استفاده کرد و زبونشون داخل دهنت برد، از لبات جدا شد و لباس/ لباس زیر خودش و تو رو جر داد دوباره به سمته لبات رفت و همزمان که لباتو میخورد دستشو گذاشت روی پو*صیت ، حسابی تحریک شده بودی و ناله های ریزی میکردی ، شروع کرد به مارک گذاشتن که رسید به پو*صیت و شروع کرد به خوردنش ،دیگه نتونستی تحمل کنی و ناله هات بلند شد ، ازت جدا شد
جیمین: بیبی باید برام ساک بزنی
تو یه حرکت جاهاتون عوض شد ، دیکشو گرفتی و شروع کردی به ساک زدن و اونم ناله های مردونه ای میکرد ، ازش جدا شدی و خواستی مایعی که توی دهنت هست رو پرت کنی کنی که جیمین نزاشت
جیمین: اگه نخوریش برات بد میشع بیبی
به زور قورتش دادی که دوباره جاهاتون عوض شد ، جیمین آروم آروم دستشو حرکت میداد روی پو*صیت و بیشتر تحریکت میکرد
ات: ددی من میخوامش
جیمین: اوه ببین کی اینو میگه
جیمین دیکشو تنظیم کرد و کله دیکشو واردت کرد که جیغت دراومد، گزاشت عادت کنی که تند تند تلمبه میزد
و ۲۶ راند ادامه دادن
که یهو هردو ارضا شدید و نفس نفس زنان به هم نگاه میکردید تو خواستی بلند شی که خوردی زمین
جیمین: مواظب باش بیب ( سیع میکنه خندشو کنترل کنه)
تو به حرف جیمین اهمیت ندادی و دوباره خواستی بلند شی که شکمت تیر وحشتناکی کشید و دوباره افتادی زمین بغضت گرفت و جیمین از خنده داشت جر میخورد ، با همون بغض برگشتی سمته جیمین
ات: نخند
جیمین فهمید که واقعاً حالت خوب نیس پس براید استایل بغلت کرد و هردو به سمته حموم رفتین و جیمین کلی خودشو کیوت کرد تا ناراحت نباشی، چند ماه بعد صاحب یه دختر و پسر گوگولی شودین
پایان...
- ۴۴۶
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط