دستش را از روی زنگ بر نمی داشت!

دستش را از روی زنگ بر نمی داشت!

گفتم: حتما خانه نیست، بیا برویم، شب باز برگرد!

گفت: خانه است!

اینبار با فشارِ بیشتری دستش را روی زنگ گذاشت، و آرام آرام شروع به شمردن کرد!

یک

دو..

گفتم: ببین، باز نمی کند، حتما نمی خواهد تو را ببیند!

سه

چهار...

گفت: خودش گفت، اگر گفتم برو، یعنی بیشتر بمان، بیشتر سمج باش در خواستنم، در بدست آوردنم.. حتا اگه در را باز نکردم، آنقدر بمان که لبخندهایم پهن تر شود، که صورتم جوان تر شود، که این دل بیشتر قرص شود...

نگاهم کرد، گوش هایش را تیز کرد، پرسید: " صدای نفس هاش تا تو کوچه میاد، میشنوی؟ "

بیست

بیست وُ یک...


| سپیده امیدی |
دیدگاه ها (۳)

اگر فرداروزی، آن‌ها که مارا باهم دیده‌اند، پرسیدند او که ‌...

دستِ روزگار چرخید ؛ من شاعر شدم؛ کتاب هایم چاپ شد؛ نوشتم؛...

...

:)

باد شکن پارت ۹خستگی هاروکا بیشتر میشود. چشم هایش ارام ارام گ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۳ جیمین که با این کارش خودش را تنبیه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط