پيش رو ميبينمش مرموز و تار،

پيش رو ميبينمش مرموز و تار،
بازوانش باز و جانش بی‌قرار.

جان ز شوقِ وصلِ من می‌لرزدش،
آبم و، او می‌گدازد از عطش.

من که‌ام جز گورِ سرگردانِ من؟

من که‌ام جز وحشت و جرأت همه؟
من که‌ام جز خامُشی و همهمه؟

من که‌ام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟
من که‌ام جز لحظه‌هایی در ابد؟

ای دریغ از پای بی‌پاپوشِ من!
دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من!

شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر
راه پیچاپیچ و، تنها رهگذر.

زاده‌ی پایانِ روزم، زین سبب
راهِ من یکسر گذشت از شهرِ شب.

چون ره از آغازِ شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه از شب گذشت!

احمد شاملو
دیدگاه ها (۱۶)

پيش رو ميبينمش مرموز و تار،بازوانش باز و جانش بی‌قرار.جان ز ...

پيش رو ميبينمش مرموز و تار،بازوانش باز و جانش بی‌قرار.جان ز ...

پيش رو ميبينمش مرموز و تار،بازوانش باز و جانش بی‌قرار.جان ز ...

«قهرِ حَد: ترازِ خونینِ بهرام محمدی با مافیایِ غارتگر»۱. خدا...

عراقچی تو یکی گوه خور یمن نباش♨️عراقچی: آماده کمک به شروع گف...

♨️دبیر شورای عالی امنیت ملی: 🔹آمریکا با برخی از هفت شرط ایرا...

مدالی به رنگ خون برای قاتلان میناب

📸 خشم برزیلی‌ها از دخالت آمریکا🔹 برزیلی‌ها از دخالت آمریکا د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط