رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ¹⁴|


به زبان ات:
فکر کنم یک ساعتی هست که دوباره بیهوش شدم
وایی سرم
دستام کاملا قرمز شده بود
این صدای چیه؟ چرا صدای شلیک اسلحه میاد؟؟
____
به زبان تهیونگ:
اون عوضی تا زنگ‌ زد خودم رسوندم به اون ادرسی که فرستاده بود
از ماشین پیام شدم و رفتم تو
تهیونگ: ات کجاست؟
م.د: اومدی!
تهیونگ: گفتم کجاست (با داد)
م.د: نگران نباش فقط یکم زخمی شده (با نیشخند)
تهیونگ: لعنتی میکشمت
م.د: جلوتر بیای میزنم دختره رو میکشم
نمیخوای که اون بمیره نه؟
تهیونگ: چی میخوای؟
م.د: کیم تهیونگ من که مثل تو نیستم
فقط اون مدارک رو بده و دختره رو بگیر و برو
تهیونگ: مدارک رو بهت نمیدم
م.د: پس میخوای دختره بمیره؟
تهیونگ: اونو ازت میگیرم
اسلحه رو دراوردم و شلیک کردم
____
به زبان ات:
صدای اسلحه میومد
در باز شد دیدم یکی اومد تو و اسلحه رو دراورد و به سمت من گرفت
سعی کردم جیغ بزنم و فرار کنم ولی نمیتونستم
اسلحه رو از پشت گذاشت روی سرم
که همون لحظه تهیونگ اومد و شلیک‌ کرد به اون مرد که پشت سرم بود
____
تهیونگ سری اومد به سمت من و منو باز کرد و بغلم کرد
تهیونگ: حالت خوبه؟ صدمه که ندیدی؟
ات: من خوبم توی چی؟
تهیونگ: حال من خوبه!
کتش رو دراورد و تنم کرد و دستش رو گذاشت روی شونم و منو برد توی ماشین و خودش هم اومد سوار شد و راه افتادیم
تهیونگ: امشب میای خونه ی من
اونا ممکنه دوباره بهت صدمه بزنن
ات: امم باشه

ادامه ...
دیدگاه ها (۸)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط