تانجیرو نفس عمیقی کشید:

تانجیرو نفس عمیقی کشید:

«یوکی… می‌تونی راه رو نشون بدی؟»

یوکی یک لحظه سکوت کرد.

بعد پرید جلو.

همان یک حرکت کافی بود تا همه بفهمند جوابش «بله» است.

او از روی دیوارها گذشت، از بین ستون‌ها پیچید، و با هر پرش، ردّی از آشوب و یخ و موی سفید به جا گذاشت.

گروه هم پشت سرش دویدند.

نجات
وقتی به جایی رسیدند که چند شیطانِ قوی‌تر نگهبانی می‌دادند، نبرد اصلی شروع شد.

این‌جا دیگر یوکی فقط یک گربه‌ی بامزه نبود.

با یک جهش بلند روی گردن یکی از آن‌ها پرید، تعادلش را به هم زد، و باعث شد تانجیرو بتواند ضربه‌ی نهایی را وارد کند.

زنیتسو با سرعت برق از سمت دیگر حمله کرد.

اینوسکه با فریاد همیشگی‌اش وسط جمعیت شیطان‌ها پرید.

نزوکو هم درست در لحظه‌ای که یکی از دشمنان می‌خواست به تانجیرو ضربه بزند، او را عقب راند.

و یوکی؟

یوکی، با همان دم و گوش و سبیل‌های گربه‌ای، وسط آشوب می‌چرخید، می‌پرید، می‌خزید، می‌میو کرد، و هرجا لازم بود یک دردسر جدید برای دشمن‌ها درست می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

پایانِ صحنهوقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک ل...

وقتی یوکی بالاخره از دنیای شیاطین بیرون آمد، هنوز گوش‌های گر...

همان‌جا چند شیطان جلویشان سبز شدند و نبرد شروع شد.تانجیرو با...

وقتی آن سیاهیِ سرد و پیچ‌خورده یوکی را به خودش کشید، انگار د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط