love in the dark⑥⑤
love in the dark⑥⑤
معرفی دوباره
(هارین: مادر جونگکوک)
(مینسو: زن بابای جونگکوک)
(جونسو: پدر جونگکوک)
(جیوو: دختر مینسو و جونسو)
(جیهو: پسر مینسو و جونسو)
(یونا: دختر جیهو و سوآ؟
(سوآ: مامان یونا و همسر جیهو)
چند ساعت بعد
ا/ت: پدرجان نیستن؟
هارین: نه عزیزم رفتن سفر
مینسو: این مهمونی هم من گرفتم
جیوو: مامان کی میاد؟؟ منتظرم
کوک: کسی داره میاد؟
مینسو: آره دختر خواهرم فکر کنم یادت باشه
کوک: دختر خواهرت؟
جیوو: آره دخترخاله ی من هوجو امروز میخواد از خارج بیاد
یه نگاهی به جونگکوک کردم
ا/ت: جونگکوک اهمم یومی کجاست؟
کوک: داره با یونا بازی میکنه
سوآ: باید میرفتیم فرودگاه
مینسو: آره باید میرفتیم اما نشد
دلینگ دلینگ
مینسو: اومد
در باز شد و هوجو اومد اما این دختر خیلی تغییر کرده بود موهای بلند و رنگ شده لباس های کوتاه و رنگی کیف زیبا و ست با کفشش
اومد داخل و به سرعت رفت بغل مینسو
هوجو: خالههه خیلی دلم برات تنگ شده بود
مینسو: منم همینطور
و بعد کم کم و به نوبت همه رو بغل کرد که نوبت به من رسید من هم بغل کرد
و بعد لبخندی زد
هوجو: تبریک میگم
ا/ت: برای چی؟
هوجو: میدونم خیلی دیر وقته اما برای بچتون میگم
ا/ت: آها
دست کشیدم روی موهای یومی
ا/ت: دخترم سلام کردی؟
یومی: سلام من یومی هستم
هوجو: سلام عزیزم واییی جیوو ببین یومی خیلی شبیه جونگکوک هست
ا/ت: ولی بیشتر میگن شبیه من هست
هوجو: نه شبیه تو نیست انگار که اصلا بچه ی تو نیست
این حرفش باعث شد عصبانی بشم و به جونگکوک نگاهی کردم
هارین: بفرمایید غذا
رفتیم نشستیم
هوجو: من کنار جونگکوک میشینم به یاد گذشته که همیشه کنار هم بودیم
مینسو: آره من خیلی دلم میخواست تو عروسم بشی
ا/ت: من عروس شما نیستم عروس هارین خانم هستم
مینسو: خب که چی؟
کوک: غذاتون رو لطفا بخورید
چند دقیقه بعد
یومی: مامان من اون رو میخوام
ا/ت: بیا عزیزم
هوجو: ا/ت جان من نمیبینم شما چیزی بخورید نکنه دوس نداری روی یه میز با من باشی؟
ا/ت: عزیزم میبینی دارم به بچه غذا میدم
هوجو: بچه خودش بزرگه و میخوره تو چراـ..
ا/ت: به شما ربطی نداره دختر خودم هست و تربیتش هم با خودمه
هوجو: باشه ببخشید
یک ساعت بعد
هوجو: وایی خیلی تو هواپیما خسته شدم
اما اومدم اینجا زیاد بمونم شاید هم ازدواج کنم نمیدونم
ا/ت: اول فرد مناسب رو پیدا کن بعد حرف ازدواج رو بزن
هوجو: ا/ت جان تو فرد مناسب من رو ازم گرفتی اگر تو نبودی الان دختر من داشت بازی میکرد
ا/ت: جان؟
هوجو: همینکه شنیدی مهم نیست
ا/ت: بله قطعا حرف های شما مهم نیست
جیوو: ا/ت درست رفتار کن تو اینجا مهمونی؟
ا/ت: من مهمونم و هوجو صاحب خونه؟
جیوو: بله اون دخترخاله ی منه
ا/ت: باشه ببخشید و اینکه هوجو یه روز حتما خونه ی ما بیا خوشحال میشم
هوجو: حتما میام
کوک: ا/ت من باید برم سرکار تو اینجایی؟
ا/ت: نه من میام خونه سرم یکم درده
هوجو: ا/ت جان از حرف های من ناراحت شدی؟ من فقط واقعیت رو گفتم
ا/ت: نه عزیز من میخوام برم خونه یومیی مامان بیا
یومی: بریم؟
ا/ت: آره عزیزم خداحافظی کن
چند دقیقه بعد
🚗
ا/ت: توهم هیچی نگو همه چیز امروز به مم گفت
کوک: اون بدبخت از سفر اومده بود تو چرا باهاش بدرفتار کردی؟
ا/ت: من بدرفتاری کردم؟
کوک: آره نکردی؟
ا/ت: آره هرچی شما بگی.... ا/ت جان تو فرد مناسب من رو ازم گرفتی اگر تو نبودی الان دختر من داشت بازی میکرد.... وایییی وایییی
خیلی عصبیم کرد.. من کنار جونگکوک میشینم به یاد گذشته که همیشه کنار هم بودیم
کوک: دارم رانندگی میکنم
ا/ت: جونگکوک تو چطور واقعا باهاش قرار میذاشتی؟ با این اخلاق چطور تحملش میکردی
کوک: واییی رسیدیم از دست تو راحت شدم
حالا هوجو چند تا چیز گفت تو چرا عصبانی میشی و جوابش میدی
ا/ت: بذارم هرچی دلش خواست بگه؟
کوک: خب بدبخت چیزی نگفت فکر میکنی خیلی برای من مهمه؟ من مغزم پر از کاره سرم شلوغه بعد دوست ندارم بیام خونه مغزم رو بخوری با حرف هات راستش رو بگم هوجو خیلی قابل تحمل تر از تو بود و اینکه پرسیدی چطور هوجو رو تحمل میکنم؟ خیلی راحت اما تحمل تو سخته خیلی سخته خیلی
ا/ت: دستت درد نکنه تحمل من سخته؟ من چی گفتم؟
کوک: خب راست میگم
ا/ت: یومی مامان پیاده شو
از ماشین پیاده شدم و محکم در ماشین رو کوبیدم و رفتم
قلبم رو با این حرفش شکوند خیلی ناراحت شدم
یومی: مامان
ا/ت: جانم
یومی: چرا گریه میکنی؟ بخاطر اینکه بابا دعوات کرد؟
ا/ت: نه مامان چیزی نیست من و بابا دعوا نکردیم قشنگم برو تو اتاقت بازی کن من یه شام خوشمزه درست میکنم
یومی: ممنون مامان قشنگم
یومی رو بغل کردم و رفت
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
معرفی دوباره
(هارین: مادر جونگکوک)
(مینسو: زن بابای جونگکوک)
(جونسو: پدر جونگکوک)
(جیوو: دختر مینسو و جونسو)
(جیهو: پسر مینسو و جونسو)
(یونا: دختر جیهو و سوآ؟
(سوآ: مامان یونا و همسر جیهو)
چند ساعت بعد
ا/ت: پدرجان نیستن؟
هارین: نه عزیزم رفتن سفر
مینسو: این مهمونی هم من گرفتم
جیوو: مامان کی میاد؟؟ منتظرم
کوک: کسی داره میاد؟
مینسو: آره دختر خواهرم فکر کنم یادت باشه
کوک: دختر خواهرت؟
جیوو: آره دخترخاله ی من هوجو امروز میخواد از خارج بیاد
یه نگاهی به جونگکوک کردم
ا/ت: جونگکوک اهمم یومی کجاست؟
کوک: داره با یونا بازی میکنه
سوآ: باید میرفتیم فرودگاه
مینسو: آره باید میرفتیم اما نشد
دلینگ دلینگ
مینسو: اومد
در باز شد و هوجو اومد اما این دختر خیلی تغییر کرده بود موهای بلند و رنگ شده لباس های کوتاه و رنگی کیف زیبا و ست با کفشش
اومد داخل و به سرعت رفت بغل مینسو
هوجو: خالههه خیلی دلم برات تنگ شده بود
مینسو: منم همینطور
و بعد کم کم و به نوبت همه رو بغل کرد که نوبت به من رسید من هم بغل کرد
و بعد لبخندی زد
هوجو: تبریک میگم
ا/ت: برای چی؟
هوجو: میدونم خیلی دیر وقته اما برای بچتون میگم
ا/ت: آها
دست کشیدم روی موهای یومی
ا/ت: دخترم سلام کردی؟
یومی: سلام من یومی هستم
هوجو: سلام عزیزم واییی جیوو ببین یومی خیلی شبیه جونگکوک هست
ا/ت: ولی بیشتر میگن شبیه من هست
هوجو: نه شبیه تو نیست انگار که اصلا بچه ی تو نیست
این حرفش باعث شد عصبانی بشم و به جونگکوک نگاهی کردم
هارین: بفرمایید غذا
رفتیم نشستیم
هوجو: من کنار جونگکوک میشینم به یاد گذشته که همیشه کنار هم بودیم
مینسو: آره من خیلی دلم میخواست تو عروسم بشی
ا/ت: من عروس شما نیستم عروس هارین خانم هستم
مینسو: خب که چی؟
کوک: غذاتون رو لطفا بخورید
چند دقیقه بعد
یومی: مامان من اون رو میخوام
ا/ت: بیا عزیزم
هوجو: ا/ت جان من نمیبینم شما چیزی بخورید نکنه دوس نداری روی یه میز با من باشی؟
ا/ت: عزیزم میبینی دارم به بچه غذا میدم
هوجو: بچه خودش بزرگه و میخوره تو چراـ..
ا/ت: به شما ربطی نداره دختر خودم هست و تربیتش هم با خودمه
هوجو: باشه ببخشید
یک ساعت بعد
هوجو: وایی خیلی تو هواپیما خسته شدم
اما اومدم اینجا زیاد بمونم شاید هم ازدواج کنم نمیدونم
ا/ت: اول فرد مناسب رو پیدا کن بعد حرف ازدواج رو بزن
هوجو: ا/ت جان تو فرد مناسب من رو ازم گرفتی اگر تو نبودی الان دختر من داشت بازی میکرد
ا/ت: جان؟
هوجو: همینکه شنیدی مهم نیست
ا/ت: بله قطعا حرف های شما مهم نیست
جیوو: ا/ت درست رفتار کن تو اینجا مهمونی؟
ا/ت: من مهمونم و هوجو صاحب خونه؟
جیوو: بله اون دخترخاله ی منه
ا/ت: باشه ببخشید و اینکه هوجو یه روز حتما خونه ی ما بیا خوشحال میشم
هوجو: حتما میام
کوک: ا/ت من باید برم سرکار تو اینجایی؟
ا/ت: نه من میام خونه سرم یکم درده
هوجو: ا/ت جان از حرف های من ناراحت شدی؟ من فقط واقعیت رو گفتم
ا/ت: نه عزیز من میخوام برم خونه یومیی مامان بیا
یومی: بریم؟
ا/ت: آره عزیزم خداحافظی کن
چند دقیقه بعد
🚗
ا/ت: توهم هیچی نگو همه چیز امروز به مم گفت
کوک: اون بدبخت از سفر اومده بود تو چرا باهاش بدرفتار کردی؟
ا/ت: من بدرفتاری کردم؟
کوک: آره نکردی؟
ا/ت: آره هرچی شما بگی.... ا/ت جان تو فرد مناسب من رو ازم گرفتی اگر تو نبودی الان دختر من داشت بازی میکرد.... وایییی وایییی
خیلی عصبیم کرد.. من کنار جونگکوک میشینم به یاد گذشته که همیشه کنار هم بودیم
کوک: دارم رانندگی میکنم
ا/ت: جونگکوک تو چطور واقعا باهاش قرار میذاشتی؟ با این اخلاق چطور تحملش میکردی
کوک: واییی رسیدیم از دست تو راحت شدم
حالا هوجو چند تا چیز گفت تو چرا عصبانی میشی و جوابش میدی
ا/ت: بذارم هرچی دلش خواست بگه؟
کوک: خب بدبخت چیزی نگفت فکر میکنی خیلی برای من مهمه؟ من مغزم پر از کاره سرم شلوغه بعد دوست ندارم بیام خونه مغزم رو بخوری با حرف هات راستش رو بگم هوجو خیلی قابل تحمل تر از تو بود و اینکه پرسیدی چطور هوجو رو تحمل میکنم؟ خیلی راحت اما تحمل تو سخته خیلی سخته خیلی
ا/ت: دستت درد نکنه تحمل من سخته؟ من چی گفتم؟
کوک: خب راست میگم
ا/ت: یومی مامان پیاده شو
از ماشین پیاده شدم و محکم در ماشین رو کوبیدم و رفتم
قلبم رو با این حرفش شکوند خیلی ناراحت شدم
یومی: مامان
ا/ت: جانم
یومی: چرا گریه میکنی؟ بخاطر اینکه بابا دعوات کرد؟
ا/ت: نه مامان چیزی نیست من و بابا دعوا نکردیم قشنگم برو تو اتاقت بازی کن من یه شام خوشمزه درست میکنم
یومی: ممنون مامان قشنگم
یومی رو بغل کردم و رفت
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۶۳۶
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط