⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p1
صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق پیچید.
«اههه...»
نینا بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، دستش رو روی میز کنار تخت کشید و بعد از چند ثانیه بالاخره گوشی رو پیدا کرد.
«فقط... پنج دقیقه...»
چشمش به ساعت افتاد.
8:38
چند ثانیه خیره موند.
بعد یهو از جا پرید.
«وای نه! باز خواب موندم!»
با عجله از تخت پایین اومد و تقریباً نصف راه تا کمد رو دوید.
چند دقیقه بعد، در حالی که بند کفشش رو میبست، از اتاق بیرون اومد.
مادرش که داشت لیوان چای رو روی میز میذاشت، تا چشمش به نینا افتاد، خندید.
«بازم دیر کردی؟»
«مامان، خواهشاً الان نه.»
«گفتم دیشب زود بخواب.»
«خوابیدم...»
چند لحظه مکث کرد و زیر لب ادامه داد:
«...فقط بازم نصف شب بیدار شدم.»
مادرش اخم ریزی کرد.
«همون خوابا؟»
نینا شونه بالا انداخت.
«نمیدونم... یادم نمیاد. فقط هر شب یه ساعت مشخص از خواب میپرم.»
«اگه ادامه پیدا کرد، یه دکتر برو.»
«باشه.»
یه لقمه نون برداشت، کیفش رو از روی مبل برداشت و قبل از اینکه مادرش دوباره چیزی بگه، از خونه زد بیرون.
هوای صبح خنک بود.
هدفونش رو گذاشت روی گوشش و آروم راه افتاد.
چند قدم که رفت، گوشی توی جیبش لرزید.
پیام دوستش بود.
یوری
«امروزم دیر میای؟ شرط میبندم بازم استاد گیر میده.»
نینا خندید و تایپ کرد:
«اگه اخراجم کردن، تقصیر خوابای عجیبمه.»
چند ثانیه بعد جواب اومد.
«باز شروع شد؟ هنوز هر شب میبینیشون؟»
نینا چند لحظه به صفحه گوشی خیره موند.
انگشتش روی کیبورد موند، ولی چیزی ننوشت.
خودش هم نمیدونست چی میبینه.
فقط میدونست...
تقریباً دو هفته بود که دوباره هر شب، یه خواب عجیب میدید.
و هر بار...
دقیقاً یه ساعت مشخص از خواب بیدار میشد.
گوشی رو توی کیفش گذاشت و زیر لب گفت:
«امشب اگه دوباره تکرار شد، این بار تا آخرش میمونم... هر چی که میخواد باشه.»
اون نمیدونست...
بعضی خوابها، فقط خواب نیستن.
p1
صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق پیچید.
«اههه...»
نینا بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، دستش رو روی میز کنار تخت کشید و بعد از چند ثانیه بالاخره گوشی رو پیدا کرد.
«فقط... پنج دقیقه...»
چشمش به ساعت افتاد.
8:38
چند ثانیه خیره موند.
بعد یهو از جا پرید.
«وای نه! باز خواب موندم!»
با عجله از تخت پایین اومد و تقریباً نصف راه تا کمد رو دوید.
چند دقیقه بعد، در حالی که بند کفشش رو میبست، از اتاق بیرون اومد.
مادرش که داشت لیوان چای رو روی میز میذاشت، تا چشمش به نینا افتاد، خندید.
«بازم دیر کردی؟»
«مامان، خواهشاً الان نه.»
«گفتم دیشب زود بخواب.»
«خوابیدم...»
چند لحظه مکث کرد و زیر لب ادامه داد:
«...فقط بازم نصف شب بیدار شدم.»
مادرش اخم ریزی کرد.
«همون خوابا؟»
نینا شونه بالا انداخت.
«نمیدونم... یادم نمیاد. فقط هر شب یه ساعت مشخص از خواب میپرم.»
«اگه ادامه پیدا کرد، یه دکتر برو.»
«باشه.»
یه لقمه نون برداشت، کیفش رو از روی مبل برداشت و قبل از اینکه مادرش دوباره چیزی بگه، از خونه زد بیرون.
هوای صبح خنک بود.
هدفونش رو گذاشت روی گوشش و آروم راه افتاد.
چند قدم که رفت، گوشی توی جیبش لرزید.
پیام دوستش بود.
یوری
«امروزم دیر میای؟ شرط میبندم بازم استاد گیر میده.»
نینا خندید و تایپ کرد:
«اگه اخراجم کردن، تقصیر خوابای عجیبمه.»
چند ثانیه بعد جواب اومد.
«باز شروع شد؟ هنوز هر شب میبینیشون؟»
نینا چند لحظه به صفحه گوشی خیره موند.
انگشتش روی کیبورد موند، ولی چیزی ننوشت.
خودش هم نمیدونست چی میبینه.
فقط میدونست...
تقریباً دو هفته بود که دوباره هر شب، یه خواب عجیب میدید.
و هر بار...
دقیقاً یه ساعت مشخص از خواب بیدار میشد.
گوشی رو توی کیفش گذاشت و زیر لب گفت:
«امشب اگه دوباره تکرار شد، این بار تا آخرش میمونم... هر چی که میخواد باشه.»
اون نمیدونست...
بعضی خوابها، فقط خواب نیستن.
- ۳۲۹
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط