پارت

پارت۵
کوک: بورام

بورام: بله

کوک: برو لباستو عوض کن

بورام: نمیخوام همینو دوست دارم به من چه اونا میان تو

کوک: عه که این طور


( شاید سوال بشه که لباس از کجا دیشب که کوک و بورام خواب بودن خدمت کارا برای بورا یه عالمه لباس بردن و بورا تو اتاق کوک بود برای همین داخل اتاق خود بورام گذاشتن)


کوک دست بورام رو کرفت و برد انداختش روی مبل

بورام: عه چیکار میکنی ولم کن

کوک: نه خیر خانوم کوچولو

کوک اینو گفت و چون سینه های بورام تو دید بود رفت و تمام گردن و سینشو کبود کرد و در اخر هم یه بوسه روی گردنش گذاشت

کوک: وای خیلی خوش بو و مزه ای ولی دیگه هیچ وقت با این لباسا نگرد(بم)

بورام: دوست دارم میگردم ـ


کوک: هرجور راحتی ولی بعدا تنبیه شدی نگی چرا ها 😏

کوک اینو گفت و رفت بیرون پیش بادیگارد

بورام

یعنی چی جه تنبیهی ولش کن و رفتم بقیه صبحانمو خوردم

و بعد رفتم روی مبل نشستم و به تلویزیون نگاه میکردم که کوک اوند داخا و پسثیشم نشست

بورام: چیشده چرا اومد بود

کوک: درمورد پدرت بود

بورام: پدرم چیگفت

کوک: گفت که من امضا نمیکنم و بعدش گفت مراقب دخترم باش

بورام: چی هه مثلا پدرم بیخیالش

کوک: چرا لباستو عوض نکردی

بورام: چون دوست ندارم

کوک: وای بورام لج نکن یهو مثل گاو میان تو

بورام: خب بیان چی میشه مثلا غیرتی میشی

کوک: اره بورام اره غیرتی میشم

بورام: چرا

کوک: اوف بورام اوف

کوک اینو گفت پاشد و رفت داخل اتاقش و بورام به تلویزیون دیدن ادامه داد

کوک

بدنش خیلی خوبه سفید و هوف رفتم حموم و یه دوش اب سرد گرفتم و اومدم یه شلوار پوشیدم و حوله رو گذاشتم روی موهام ورفتم بیرون دختر اجوما داشت میز رو جمع میکرد رفت پایین دیدم بورام داره تلویزیون میبینه که من اومدم پایین سرشو برگردوند و منو دید و عصبی شد اهمیت ندادم و رفتم سمت یخچال

بورام

کوک رفت حموم و بعد از چند مین اومد پایین لخت بود و اون دختره ی نچسب هم بود و زل زده بود به کوک عصبی شدم و لی دلیل عصبانیتم رو خودمم نمیدونستم

پاشدم و رفتم سمت کوک که جلوی یخچال بود و رفت کنارش وایسادم

بورام: چرا لباس نداری(عصبی)

کوک: او جرا عصبی میشیو

کوک در یخچالو بست و یورام رو از کمرش گرفت و چسبونت به خودش

بورام: چون اون دختره داره نگاهت میکنه خوشم نمیاد

کوک: خب چیمیشه

بورام: عه پس من میخوام برم حیاط

کوک: بورام لج نکن ( بم و اروم سرش کنار گوش بورام)

بورام: من لج نمیکنم اون داره نگات میکنه بدم میاد

کوک داشت بروم رو بو میکرد و بورام همینجوری داشت حرف میزد که کوک لبشو گذاشت رو لب بورام که بورام ساکت شد
بعد از ۶مین ازش جدا شد
بعد دستش رو گرفت و برد بالا داخل اتاق خودش
ودرو بست

و رفت و لباس پوشید

کوک: جرا هوشت نمیاد بقیه نگام کنن یا بهتر بگم چرا روم غیرتی میشی

کوک اینو گفت و لباس پوشید و بورام رو بین هودش و دیوار گیر انداخت

بورام: خب خب تو چرا روی من غیرتی میشی

کوک: میفهمی کوچولو لباستو عوض کن بیا پایین
بعد رفت و درو بست

بورام رفت ویه تیشرت شلوار پوشید

بورام

چرا وقتی میاد نزدیگم قلبم تند میزنه چرا خوشم نمیاد کسی نگاش میکنه وای خدا

بعد از عوض کردن لباسم رفتم پایین و از دور دیدم کوک داره با دختر اجوما حرف میزنه و خیلی صورتشون به هم نزدیک بود
ناراحت شدم و رفت تو حیاط و درو محکم کوبیدم
رفتم روی تاب نشستم که نفهمیدم کی اشکام شروع کرد به ریختن
که کوک اومد پیشم

کوک: بورام جیشده چرا گریه میکنی

بورام: هی هیچی

کوک: خب باشه

۳ماه بعد
.
دیدگاه ها (۰)

پپارت۶توی اون سه ماه رفتار کوک با بورام خیلی سرد شده بود و ب...

پارت۷بورام: ت ت تهیونگ تهیونگ: بورام خوبی ثوک کجاست نه نه ...

. پارت۴بورامنور افتاب داشت بهم میتابید چشمامو باز کردم تو ب...

پارت۳بورام بعد از رفتن کوک رفت بالا و رفت داخل حمام و بعد وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط