از دست باران دلخورم دیشب نبارید

از دست ِباران دلخورم، دیشب نبارید
دیشب نہ باران آمد و نہ ماه تابید

با اینڪہ ابرے بود و بغضی در گلو داشت
آسوده تر از مردم ِاین شهر خوابید

یا شاید اصلاً وقت ِباریدن ڪہ آمد
شرمنده شد وقتی که چشمان ِمرا دید

یڪ لحظہ حس کردم صدا آمد بہ گوشم
گویا بہ احوال ِمن ِدیوانہ خندید

باران نمی بارد نبارد، اشڪ ِمن هست
تا میشود بابونہ و مریم بکارید

اینجا بهاے خاڪ ِباران خورده چند است؟
من میخرم، مُشتی براے من بیارید

امشب هواے بوے باران ڪرده ام من
یڪ قطره از پاییز ِسال ِقبل دارید؟
دیدگاه ها (۸)

‌ به دلم زخم زدی دشنه زدی ، رنجیدمبا همین حال فقط پیش تو می ...

لالا لالا گل ریحون، دو تا فال و دو تا فنجون توی فنجون تو ل...

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

شده یک بارپیامک به خدایت بزنیناله ای از ته دل تابه نهایت بزن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط