پارت5#
پارت5#
فرداصبح جلوکمدم ایستادموهودیه مشکی رنگموباشلوارلوله ایه زخمی رودرآوردم که بپوشم.همه ی لباسای من ازهودی های رنگورنگ،وتیشرتای مختف،تشکیل میشدن. بعداین که آماده شدم کولموبرداشتموازاتاق زدم بیرون که به مدرسه برم. چون سال آخربودم همه روزکلاس نداشتم.
سمت آشپزخانه رفتم ،وبه همه سلام صبح بخیرگفتم.
همه جوابمودادن که بابا بعدازخوردن چاییش گفت:
-صبحانتوخوردی بیا تاباهم بریم .باهات کاردارم.
-باشه.
باباازهمه گی خداحافظی کردوازآشپزخونه زدبیرو.مامان هم رفت دنباش تایواشکی ازش بوس خداحافظی روبگیره.چندبارتاحالا مچشونوگرفتم.
باعجله کمی صبحانه خوردموکولموبرداشتم راه افتادم.مامان باصدای بلندوشاکی گفت:
-به سلامت پسرم.
بابی حوصلگی دست بلندکردموزدم بیرون.
رفتم داخل کوچه که دیدم بابا دم در پارک کرده، رفتم سوارشدم.بابا همین طورکه ماشینوراه می انداخت گفت:
-چه خبرکاراخوب پیش میره؟
-مثل همیشه است ،خبرتازه ای نیستش.
باسرتاییدی کردوگفت عموت دیروز توشرکت یه چیزایی میگفت!
پس احسان کارخودشوکرد.خبرارورسوند.ناکس چقدرزودخبرارومیرسونه همین دیروز پیشش بودما.پسردهنتودست صغراخدمتکارمون که روزای تعطیل میادکمک مامان ازپشت بسته.من فکرکردم اون تواین کارفعاله.روکردم سمتشوگفتم.
-چی؟
-که قصدداری من نفرستمت آمریکا خودت بری! اونم چی! قاچاقی آره آدری چراانقدراسرارداری که بری ؟مگه اینجاچی کم داری؟
-بابادوباره حرفای تکراری روشروع نکن ،من هرطورشده میرم .تواین جهنم نمیمونم.
-توهمینجاهم قابل کنترل نیستی، بعدرفتی اونورکی هواتوداره هان؟
-بابامن دیگه بزرگ شدم مثل بچه هاباهام برخوردنکن.
-چون هنوزبچه ای، هرروزه هفته دعوامیگیری، من بایدبیام درستش کنم. کاربه شکایت کشی نکشه.
کم کم داشتم عصبانی میشدم .تندتندبابینی نفس میکشیدم،دوباره حرفای همیشگی سرزنش های همیشگی.کارش تموم عمرم همین بوده.تیک عصبی گرفتم،پلکم میپرید.بقیه ی حرفاشونمیتونستم بشنوم گوشم سوت میکشید.بالاخره رسیدیم ،ترمزکه گرفت.باعصبانیت ازماشین پیاده شدمودرماشینومهکم به هم کوبیدم.
-آدرین وایسا پسر.باتوام.
بی توجه بهش داخل مدرسه شدم.
فرداصبح جلوکمدم ایستادموهودیه مشکی رنگموباشلوارلوله ایه زخمی رودرآوردم که بپوشم.همه ی لباسای من ازهودی های رنگورنگ،وتیشرتای مختف،تشکیل میشدن. بعداین که آماده شدم کولموبرداشتموازاتاق زدم بیرون که به مدرسه برم. چون سال آخربودم همه روزکلاس نداشتم.
سمت آشپزخانه رفتم ،وبه همه سلام صبح بخیرگفتم.
همه جوابمودادن که بابا بعدازخوردن چاییش گفت:
-صبحانتوخوردی بیا تاباهم بریم .باهات کاردارم.
-باشه.
باباازهمه گی خداحافظی کردوازآشپزخونه زدبیرو.مامان هم رفت دنباش تایواشکی ازش بوس خداحافظی روبگیره.چندبارتاحالا مچشونوگرفتم.
باعجله کمی صبحانه خوردموکولموبرداشتم راه افتادم.مامان باصدای بلندوشاکی گفت:
-به سلامت پسرم.
بابی حوصلگی دست بلندکردموزدم بیرون.
رفتم داخل کوچه که دیدم بابا دم در پارک کرده، رفتم سوارشدم.بابا همین طورکه ماشینوراه می انداخت گفت:
-چه خبرکاراخوب پیش میره؟
-مثل همیشه است ،خبرتازه ای نیستش.
باسرتاییدی کردوگفت عموت دیروز توشرکت یه چیزایی میگفت!
پس احسان کارخودشوکرد.خبرارورسوند.ناکس چقدرزودخبرارومیرسونه همین دیروز پیشش بودما.پسردهنتودست صغراخدمتکارمون که روزای تعطیل میادکمک مامان ازپشت بسته.من فکرکردم اون تواین کارفعاله.روکردم سمتشوگفتم.
-چی؟
-که قصدداری من نفرستمت آمریکا خودت بری! اونم چی! قاچاقی آره آدری چراانقدراسرارداری که بری ؟مگه اینجاچی کم داری؟
-بابادوباره حرفای تکراری روشروع نکن ،من هرطورشده میرم .تواین جهنم نمیمونم.
-توهمینجاهم قابل کنترل نیستی، بعدرفتی اونورکی هواتوداره هان؟
-بابامن دیگه بزرگ شدم مثل بچه هاباهام برخوردنکن.
-چون هنوزبچه ای، هرروزه هفته دعوامیگیری، من بایدبیام درستش کنم. کاربه شکایت کشی نکشه.
کم کم داشتم عصبانی میشدم .تندتندبابینی نفس میکشیدم،دوباره حرفای همیشگی سرزنش های همیشگی.کارش تموم عمرم همین بوده.تیک عصبی گرفتم،پلکم میپرید.بقیه ی حرفاشونمیتونستم بشنوم گوشم سوت میکشید.بالاخره رسیدیم ،ترمزکه گرفت.باعصبانیت ازماشین پیاده شدمودرماشینومهکم به هم کوبیدم.
-آدرین وایسا پسر.باتوام.
بی توجه بهش داخل مدرسه شدم.
- ۱.۹k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط